Rahaayi

Tuesday, May 01, 2012

Ladies and gentlemen


این عبارت همیشه منو شاکی می کنه... در یک دنیای ایده آل دوست دارم به این عبارت اعتراض کنم و بگم:

Thanks, but I'm not gentle!!

دنیا انقدر زنونه شده که برای اینکه مخاطب بیشتر خطابه ها باشی یا باید خانوم باشی یا یه آقای لطیف :)))
هر سال میگذره بیشتر و بیشتر اتفاق میفته که می بینم مردها یه کارایی می کنن که آدم از مرد بودنش خجالت می کشه.. تو روز روشن مثل دختر بچه ها گریه می کنن یه سر کوچکترین مسئله ای بهشون بر می خوره!! هر سال بیشتر و بیشتر مواردی پیش میاد که دلم میخواد بگم: خجالت بکش مردم گنده.. تو از دختر بچه ها هم ضعیف تری!! و هر سال بیشتر و بیشتر پیش میاد که به مردم میگم: بابا یکمی مرد باش.

ممکنه فکر کنین من از کوهستانهای اطراف سنندج اومدم و خودم خیلی آدم تافی هستم ولی اینطوری نیست.. مردا دارن نازک نارنجی میشن و خصلتهای مردونه داره کم کم از روی زمین محو میشه. یه موقعی بود که مردا سیبیل داشتن و اینطوری رو اعصاب راه نمی رفتن!

دوست دارم یبار یه سخنرانی خیلی پر بیننده رو با این عبارت شروع کنم:

Dear men and though ladies!!!

یعنی همه آدمهای شل و ول رو از ماجرا اکسکلود کنم ببینم چه حالی میشین؟

Wednesday, April 11, 2012

آتش

به سلامتی اون روزی که تصمیم می گیری آتیشو قورت بدی فقط برای اینکه حاضر نیستی دیگه گرم و سرد بشی... بعد آتیش همه تنت رو فرا می گیره و از همه سمت بیرون میزنه و به فریاد بدل میشی.. ولی هنوز حاضر نیستی آروم بگیری.. و یاد می گیری که از فریاد بودن و از سوختن لذت ببری ولی بازیچه نباشی... حتی بازیچه نقشه آفرینش... قامتت رو راست کنی و روی دوپا بایستی حتی اگه نقشه دنیا برای تو، چهار دست و پا راه رفتن رو انتخاب کرده باشیه..

Friday, April 06, 2012

دیدگاه


درباره من هر طوری دوست داری فکر کن.. من مشکلی با طرز فکر تو ندارم. تو یه نقطه نظر داری که طبیعتا باید با مال من فرق بکنه.. کاری که من باید بکنم اینه که اسیر نقطه نظر خودم نباشم.. اونوقت به احتمال زیاد تو هم از اسارت نقطه نظر و دیدگاههای خودت رها میشی.

Labels:

Saturday, October 15, 2011

تفکر انسانی

وقتی آدرس وبلاگم رو به کسی میدم یه احساس زنونه دارم.. حس زنی که در مقابل چشم دیگران لباسهاشو در میاره... و تن لطیف و آسیب پذیرشو که در عین اعتقاد به زیباییش هیچوقت صد درصد دربارش مطمئن نیست به معرض دید عموم میذاره. شاید وبلاگ نوشتن زنونه ترین کاری باشه که یه مرد می تونه بکنه. اینکه افکار عریانت رو بدون هیچ پوشش زیبا کننده ای در برابر چشم دیگران به نمایش بذاری علاوه بر شجاعت به خیلی چیزها نیاز داره. من به تن لخت زنونه و زنهایی که جرات در آوردن لباسشون رو دارن احترام میذارم. به همین ترتیب برای تفکر خامی که به جملات خردمندانه دیگران و آمار و ارقام آراسته نشده احترام قائلم. تفکر انسانی در عین گمراه کننده بدونش زیباست. ما انسانها برای تفکر بهای زیادی پرداختیم. از اصلمون جدا شدیم و خیلی از ممکن هارو غیر ممکن کردیم و حالا حد اقل باید از این تفکر لذت ببریم.

یک شمن روس می گفت: "شما انسانهای زمان حاضر نتیجه یک مسیر خاص تکاملی هستید.. مسیری که در اون تعقل و منطق رشد زیادی کرده. لازمه بدونین شما تنها انسانهایی نیستید که روی زمین زندگی کردید. انسانها در طول تاریخ در مسیرهای متفاوتی حرکت کردند.. شما گروهی هستید که بر طبل منطق کوبیدید و به همین دلیل موفق شدید که در علم و تکنولوژی پیشرفت کنید.. شما اتومبیل ساختید تا بتونید مسیر های دور رو طی کنید. تلفن ساختید تا از دور با هم در تماس باشید و ماشین ها کشاورزی ساختید تا در مقیاس وسیع کشاورزی کنید.

بعضی از تمدنهایی که بر روی کره زمین زندگی کردن هرگز تا این حد در منطق و تفکر پیشرفت نکردن.. اتومبیل و هواپیما نساختن و با خودشون تلفن حمل نکردن. تراکتور نداشتن و در مقیاس صنعتی زمینها رو کشت نکردن. برای اونها تماس با همدیگه به وسیله نیاز نداشت و رسیدن مستلزم حرکت نبود. برای اونها یک درخت هزار بار در سال میوه میداد و غیر از این اصلا براشون متصور نبود. اونها منطق انسانی شما رو نمی شناختن و با اون محدود نشدن."

ما برای تفکر و عقلانیت بهای زیادی پرداختیم.. اگرچه هیچوقت عاقل نشدیم چون عاقل شدن ممکن نبود. هیچوقت درست فکر نکردیم چون درست فکر کردن به نفعمون نبود. یاد گرفتیم که چطوری خودمون رو گول بزنیم و کاری کنیم که نتیجه پروسه تفکر اون چیزی باشه که ما می خوایم.

وقتی عابری کوزه مغازه دار رو تصادفا میشکنه مغازه دار میگه: مگه کوری؟ کوزه رو جلوی پات نمی بینی؟ من برای این کوزه پول دادم!! نتیجه تفکر مغازه دار اینه که عابر مقصره و باید خسارتش رو بپردازه. از طرفی عابر میگه چرا در پیاده رو بساط پهن کردی؟ نمی بینی که اینجا سر گذره و جای رفت و آمد؟ کوزه ی خودت رو از دست دادی و پای منو هم زخم کردی و بجای معذرت خواهی طلبکاری؟ عابر معتقده که مغازه دار باید ازش عذر خواهی کنه.

آیا این مثال به تنهایی براش نشون دادن قصور پروسه تفکر انسانی کافی نیست؟ در اینجا عابر و مغازه دار هردو به درستی تونستن طی یک پروسه تفکر نا خودآگاه سود فوری خودشون رو تشخیص بدن. سود فوری هریک از این دو در محکوم کردن طرف مقابل بود و برای اینکه به اینکار جامه عمل بپوشونن هر کدوم منطق مناسب رو ساختن تا به همدیگه بفروشن. بنظر شما کدومشون درست میگه؟ من فکر می کنم هر دو درست میگن و هردو نادرست میگن. مشکل اینجاست که منطق جایی برای تضاد در خودش نداره . این در حالیه که واقعیت زندگی پر از وقایع متضاده.

آیا به نفع مغازه داره که از عابر خسارت بگیره؟ کسی نمی دونه. ممکنه الان به نفعش باشه و در آینده به ضررش باشه. ممکنه الان به ضررش باشه و در آینده به نفعش تموم بشه. ممکنه ... کسی نمی دونه. مشکل اینجاست که در منطق و تفکر جایی برای ندونستن هم وجود نداره. تکلیف همه چیز باید همین الان معلوم بشه.

خلاصه می کنم. علم فیزیک کوانتوم به ما میگه دنیای ما به مشاهده حساسه و بسته به اینکه چطور و با چه هدفی مشاهده بشه تغییر می کنه. الکترونها جای مشخص ندارن و همه جا هستن.. فقط وقتی که مشاهده میشن خودشون رو در یکجا متمرکز می کنن. این به این دلیله که مشاهده ما به هدف پیدا کردن یه مکان برای الکترون انجام میشه. ما از الکترون انتظار داریم که یکجا باشه و اون اینکارو برامون می کنه. ما از یک واقعه انتظار داریم که یا به نفعمون باشه یا به ضررمون و در نتیجه اون واقعه مجبوره به یک سو حرکت کنه. یا در جهت نفع ما یا در جهت مخالف.

اگرچه این مدل سازی ذهنی ما از جهان خیلی گنگه و زیاد پاسخگو نیست، جهان تمام تلاشش رو می کنه که در مدل ذهنی ما بگنجه.. الکترون ها خودشون رو متمرکز می کنن تا به ما جوابی بدن. وقایع خودشون رو جمع و جور می کنن تا حتما به ما نفع یا ضرر برسونن. آدمها صفاتشون رو دسته بندی و خلاصه می کنن تا در نهایت بتونن یا آدم خوبی باشن یا آدم بدی. این زندگی ماست.. حاصل هزاران سال تفکر ما فشار دادن جهان در قالبهای فکری و ساختن اشکال گوناگونه. این تفکر بنظر من بیشتر از هر چیز یک هنره.. مثل یک نقاشی که کمک خاصی به کسی نمی کنه، معنی خاصی نداره ولی در نوع خودش زیباست... باید سعی کنیم از این تفکر بی فایده که میراث هزاران سال زندگی انسان بر روی کره زمینه لذت ببریم چون بهایی سنگینی براش پرداختیم.

Tuesday, May 17, 2011

پایان سبز من


دیشب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم که وقت رفتن بود... وقت رفتن من بود.

به من گفتند: چقدر زمان میخوای تا کارهای نیمه تمامت رو تمام کنی؟ گفتم چقدر زمان میدهید؟ گفتند از یک روز تا یک سال بگو چه کاری داری؟

در اون زمان با خودم فکر کردم که واقعا چه کار ناتمامی دارم که باید تمام کنم؟ چیزی به خاطرم نرسید.. گفتم زمانی نمی خوام. گفتند پس یک آرزو بکن... کمی فکر کردم و گفتم: آرزویی ندارم. گفتند هیچ چیزی هست که بخوای قبل از رفتن یکبار دیگه ببینی؟ کمی با خودم فکر کردم و دیدم تنها آرزویی که دارم اینه که این آهنگ رو دوباره بشنوم.

پس موسیقی پخش شد و من بیاد آوردم زمانی رو که برای اولین بار این آهنگ رو شنیدم... زمانیکه سرمو از حیرت بین دستهام گرفته بودم و نمی دونستم دربرابر احساس عظیمی که در این آهنگ هست چه باید بکنم... و موقعی که دیوار ها به لرزش در اومدن و حتی نتوستم زمین رو ببینم.

صدای آسمانی سلین از استودیوی آسمانها پخش میشد و اجزای وجود منو به لرزش در میاورد. یادم اومد که اولین بار، این آهنگ چیزی رو در درونم زنده کرد. همون چیزی که بعد از اون هرگز از دست دلبستیگیهاش و عاشق پیشگیهاش رها نشدم. همون روز تصمیم گرفتم که بقیه روزهامو چطوری میخوام بگذرونم...

و اینبار بازهم ارتعاش عاشقانه خودش رو به وجود من آورد. هر ذره از وجودم با این ترانه می رقصید و با ارتعاش عشق در فضا پراکنده میشد و من به همین سادگی محو و پراکنده می شدم. انگار که همه عمرم منتظر این پایان بودم و باز انگار که برای همین پایان به این دنیا اومده بودم. برای اینکه این احساس رو به همه اونچه که بودنی، خواستنی و یا داشتنی بود ترجیح بدم. برای اینکه اینطوری باشم و اینطوری تموم بشم.

برای اولین و آخرین بار خدا رو سپاس گفتم و از این پایان سبز تشکر کردم.


Falling like a Leaf
Falling like a Star
Finding a Belief
Falling where you are



video

Sunday, May 01, 2011

میثم و مقداد


از روزی که پامو از ایران بیرون گذاشتم و وارد این شهر کوچیک شدم با هرکس که صحبت می کردم از من می پرسید: "شما میثم و مقداد رو دیدین؟" و من می گفتم "نه." بعد نفر بعد همین سوال رو از من می کرد و می گفتم" به خدا ندیدم." وقتی نفر پنجم پرسید: "شما میثم و مقداد رو دیدین؟" گفتم: "به پیر نه". وقتی نفر ششم پرسید گفتم: "به پیغمبر نه". با نفر هفتم که صحبت کردم گفتم: "من فلانی هستم و میثم و مقداد رو ندیدم. لطفا سوال نفرمایید" !

و اما اینکه مثیم و مقداد که بودند و چرا همه به محض دیدن من فکر می کردن من می تونم مصاحب و معاشر خوبی برای میثم و مقداد باشم خیلی دیرتر برام معلوم شد. اول از همه با مادرشون آشنا شدم که همراه با مادر من به کلاس زبان انگلیسی میرفت. آدم خوبی بود. خانمی بود بی نهایت مذهبی که سفت ترین روسری دنیا رو به سر داشت ولی چیزی که بیشتر از همه توجه منو جلب کرد این بود که هیچوقت وقتشو به فکر کردن تلف نمی کرد. اگر پنج دقیقه منتظر اتوبوس بود حتما قرآن میخوند.

میثم و مقداد اونطور که بعدها وصفشون رو شنیدم دو جوان رعنا بودن که در عین اینکه نمرات خوبی در مدرسه انگلیسی زبان کسب کرده بودن بسیار هم متدین بودن.. به این معنی که نه تنها نمازشون قضا نمیشد بلکه راستگو و درستکار هم بودن. شاید به پدر و مادرشون هم نیکی می کردن! به مدلی که احتمالا خیلی توی چشم میومد. آهان.. فوتبال هم بازی می کردن. با تیم سفارت ایران. و از قضای روزگار اولین کسانی که من توی این شهر ملاقات کردم همه از کارمندان سفارت بودن و همه ارادت خاصی به میثم و مقداد داشتن.

و اما دلیل اصلی محبوبیت میثم و مقداد همین گل زدنشون بود.. اونها نه فقط در زمین فوتبال بلکه در همه زمینه های اجتماع برای تیم تدین و مذهب گل می زدن. بطوریکه مردم می تونستن اونها رو با انگشت به هم نشون بدن و بگن: ببینین بچه های مسلمون چقدر خوب فوتبال بازی می کنن یا چه نمرات خوبی می گیرن؟ ببینین که این بچه هایی که نمازشون قضا نمیشه چقدر خوش برخورد و باهوش هستن؟
آخه خیلی ساله که تیم تدین گلزن های خوبی نداره. به همین دلیل وجود میثم و مقداد برای این جمعیت غنیمت بود.

من چند بار فرصت ملاقات میثم و مقداد رو پیدا کردم ولی راستشو بخواین من از دست یک عالمه میثم و مقداد فرار کرده بودم و اومده بودم اینجا که برگهای زرد درختان رو در پاییز تماشا کنم. وقتم رو به مدیتیشن و پیاده روی می گذروندم و از اسم میثم و مقداد و اصولا هرکسی که دارای ریش بود فرار می کردم. ولی تصویری که از میثم و مقداد در ذهنم ساخته بودم این بود: دو جوان رعنا با قد بلند که لباسهای بافتنی نارنجی و قهوه ای به تن دارن و طبعا ازیقه این لباس بافتنی یقه یه پیرهن سفید بیرونه. یقه پیراهن بسته است و پایینش روی شلوار پارچه ای افتاده. این دو جوان بسیار باهوش هستن و تحصیلات بالایی دارن و الان یا در ایران کم کم به پست و مقامی رسیدن و یاد گرفتن که در نهایت باید اخلاق درست مذهبیشون رو برای هماهنگی با سایر دوستان و همکاران مذهبی فاصد دولتیشون کنار بذارن و به افرادی فاسد و آدم کش برای نظام جمهوری اسلامی بدل بشن یا اینکه به خارج از ایران به یه کشور غیر اسلامی متواری بشن. اگر مورد دوم درست باشه که امیدوارم همینطور باشه الان شغل و درآمد خوبی دارن و هروقت فرصتی بهشون دست بده تبلیغ دین مبین اسلام رو می کنن. بطوریکه ممکنه خیال کنی راست گویی و درستکاریشون فقط یه سلاحی برای جلب کردن مردم به دین مبین اسلام است و ارزش دیگری ندارد! چون خیلی باهوش و با ایمان هستن لازم نیست با این معزل منطقی دست به گریبان بشن که اگه دین اسلام انقدر خوبه چرا خودشون حاضر نیستن در یک کشور اسلامی زندگی کنن؟ چرا باید در نیویورک و لس آنجلس و یا لندن باشن؟ اگه باهاشون بحث کنی یا با آیه و حدیث محکومت می کنن یا مثل یکی دیگه از دوستان قدیمیم سکوت می کنن در حالیکه لبخند ملیحی روی لب دارن به این معنا که "آیه و حدیث مناسب برای تکفیر کردنت دارم ولی در این زمان بخصوص ترجیح میدم نقش انسان متدین روشنفکر و فرندلی رو بازی کنم. خودت لبخندم رو ببین و بفهم که من خیلی از تو باهوش ترم ولی بزرگوار هم هستم و به همین دلیل حالت رو نمی گیرم. ببین مسلمونها چقدر خوبن پس به اسلام گرایش پیدا کن!"

به هر حال چندی نگذشت که میثم و مقداد با خانواده شون به ایران برگشتن و من هیچوقت افتخار آشناییشون رو پیدا نکردم. شاید میثم و مقداد با سلاح علم و مذهب و اخلاق نیکو نیمی از دنیا رو فتح کرده باشن ولی من هنوز که هنوزه وقتم رو صرف پیاده روی و تماشای برگهای زرد پاییزی می کنم و در راز گل سرخ حیرونم. گاهی در مسیر دوچرخه سواری دو جوان دوچرخه سوار با لباس باقتنی نارنجی و قهوه ای با سرعت زیاد از کنارم رد میشن و به دوردست ها میرن... در لحظه ای که از کنار من رد میشن بر می گردن و به من لبخند می زنن. لبخندی که منو به دین اسلام دعوت می کنه. و من هربار به دوردست ها خیره میشم و تا جایی که می تونم با نگاهم اونها رو بدرقه می کنم و وقتی که کاملا دور شدن و دیگه قابل رویت نبودن در جواب شبهی که ازم می پرسه "شما میثم و مقداد رو دیدین؟" میگم: "به خدا ندیدم".





Wednesday, February 09, 2011

خدا پرستی

کمتر کسی رو میشناسم که این روزها به بهشت و جهنم باور داشته باشه.. این در حالیه که قرآن که کتاب خداست و تحریفی درش نشده به وضوح بهشت و جهنم رو توصیف کرده. ولی اکثرا کماکان باور دارن که قرآن کتاب خداست و حضرت محمد پیامبر خداست ولی بهشت و جهنم دیگه از مد افتاده! بعضیا وکیل خدا شدن و میگن خدا اگرچه فلان حرف رو زده ولی منظورش طور دیگه ای بوده!!! رک بگم این حرف احمقانه است.. خدا یک کتاب فرصت داشته که حرف دلش رو بزنه... پس شاید اونجا هم که گفته دزدی نکنین منظورش این بوده که اگه عشقتون کشید دزدی نکنین ولی اگه عشقتون نکشید یا اینکه درس طلبگی خوندیدن و آخوند شدین هرچی گیرتون اومد بدزدین؟ هان؟ اگه شما می تونی وکیل وصی خدا باشین اون آخونده که خیلی بهتر از شما می تونه اینکارو بکنه! و دوباره بعضی استدلال می کنن که توصیف بهشت و جهنم برای عرب هزار سال پیش گفته شده که نه برای ما! (نمی خوام بهتون یاد آوری کنم که عرب عصر جاهلیت هم گرفتار همون سوالاتی بود که شما الان هستین و عقل شما هم خیلی از اونها بیشتر نیست) اینهم استدلال موفقی نیست چون اگر اینطوری باشه باید بگردیم و ببینیم که دیگه کجاهای قرآن فقط برای اعراب زمان قدیم گفته شده و برای شما فارس های مدرن صادق نیست؟! احیانا نماز و روزه و خمس و زکات و سکس و همه اون کارهای سخت شامل این تبصره نمیشه؟


باز یک گروه دیگه هستن که به خدا معتقدن و به قرآن هم تا حدی معتقد هستن و به پیامبران هم تا حدی!! آخه بابا مگه دلبخواهیه؟ اگه به خدا معتقدین این عقیده رو از کجا آوردین؟ مگه بطور مستقیم یا غیر مستقیم از حضرت محمد یا عیسی یا موسی بهتون نرسیده؟ چطوره که این یه قسمت رو قبول کردین و بقیه رو نه؟ پس تکلیف اون 124 هزار پیغمبر چی میشه؟ مگه میشه خدا رو قبول داشت ولی پیغمبرش رو نه؟ مگه میشه پیغمبر رو قبول داشت ولی قرآن رو نه؟ مگه میشه به نصف قرآن معتقد بود؟ (حتی سعی هم نکنین بگین خداپرستی فطریه چون کسانی که از پدر و مادر و مادر بزرگشون داستان دین و خدا رو نشنیدن هرگز این داستانها به مخیله شون هم خطور نمی کنه! شما هم اگر از بچگی تو کلته تون فرو نکرده بودن هرگز باور نمی کردین! و تازه اگر ادعا کنین که خداپرستی یک امر فطریه و شما خود به خود و بدون نیاز به پیامبران بهش پی بردین ، کسی ممکنه بهتون بگه چند همسری هم فطریه و اونوقت این سوال پیش میاد که آیا مسائل فطری رو باید پذیرفت یا رد کرد؟ و اینجاست که شما میگین قضیه چند همسری فرق داره که حتما هم همینطوره که میگین

:)))


از این بازیها بگذریم.. شما به بهشت و جهنم معتقد نیستید چون احمقانه به نظر می رسن.. چون اصولا وجودشون با خیلی چیزهای دیگه در تعارض جدیه.. ولی شک کلی کردن در اصل دین، ضرورت وجودش، حقیقتش و وجود خدا یکمی ترسناک بنظر میرسه اینطور نیست؟ حتی اگه همه چیز رو رد کردین بد نیست یه اعتقادکی به خدا داشته باشین چون اگه یوقت وجود داشته باشه زورش خیلی زیاده نه؟ اعصاب هم که نداره ممکنه تو همون جهنمی که وجود نداره مثل مرغ بریونتون کنه؟

:)))


راستشو بخواین من هدفم این نیست که به کسی بگم چطوری فکر کنه یا اینکه بخوام درست و غلط رو برای کسی توضیح بدم. انطوری هم نیست که معتقد باشم درست و غلطی در کار نیست.. خیلی هم هست.. فقط توضیحش وظیفه من نیست. من برای خودم فکر می کنم و شما هم برای خودتون. ولی اگه صرفا از روی تنبلی این مسائل رو در ذهنتون مرور نکردین و عقایدتون رو باز بینی نکردین شاید بد نباشه یادآوری کنم که هیچ کاری ضروری تر از این در زندگیتون وجود نداره. بیشتر عقایدی که ما داریم مال زمان 6 سالگیمونه مگر اینکه جدیدا همه رو مورد بازنگری جدی قرار داده باشیم. اهمیت این کار هم در اینه که تا وقتی که تکلیفتون با مسائل اساسی زندگی روشن نباشه چه انتظاری می تونین از زندگی داشته باشین؟ تا وقتی که ندونین در زندگی روی چه پاشنه ای میچرخه چه برنامه ای می تونین برای زندگی بریزین؟ باتضاد های درونی چه می کنین؟ با افرادی مثل من که هر چند وقت یکبار به عقایدتون و مقدساتتون بی احترامی می کنن، عقاید و مقدساتی که خودتون هم زیاد مطمئن نیستید که آیا مقدس هستن یا نه و آیا بهشون اعتقاد دارین یا نه چه می کنید؟


اگر خدای نکرده معتقد باشین که خدایی هست ولی زورش به احمدی نژاد و خامنه ای نمی رسه یا میرسه ولی اهمیت نمیده یا اینکه هم زورش میرسه و هم اهمیت میده ولی این یک کار رو به عهده شما گذاشته در حالیکه قدرت تصمیم گیری درباره روزه و مسائل جنسی رو برای خودش محفوظ نگهداشته و از طرفی گفته دعا کنین ولی دعاها رو مستجاب نمی کنه ، اونوقت همیشه با خودتون درگیر خواهید بود. یکبار این مسئله رو برای خودتون حل کنید و یا حسینی بشید یا یزیدی.. و اونوقت دوباره با هم بحث می کنیم

:)

Labels: