Rahaayi

Saturday, June 13, 2009

اطلاعیه - مدیتیشن گروهی


با عرض سلام خدمت دوستان مدیتیتور

نظر به شرایط سیاسی فعلی در کشورمون که همه مارو با شگفتی روبرو کرده نیاز به یک گروه مدیتیشن هماهنگ بیشتر از پیش احساس میشه. یک گروه مدیتیشن بزرگ می تونه روی آگاهی جمعی همه ما اثر بذاره و نظم و هماهنگی رو در بین مردم افزایش بده.

از همه شما دعوت می کنم که با گروه مدیتیشن بین المللی ما همراه بشین. اعضای این گروه که از چند هزار نفر متجاوزن از اواسط سال 2006 تا کنون هر هفته روزهای شنبه و یکشنبه در ساعت 11:15 صبح به وقت نیویورک بطور همزمان در هر جایی که باشن به مدیتیشن می پردازن. این زمان طوری انتخاب شده که در بیشتر کشورها مناسب و عملی باشه. این زمان در حال حاضر با احتساب تغییر ساعتها معادل 7:45 شب به وقت تهران میشه.


مدیتیشن ما از نوع مدیتیشن با مانترا هست مشابه ترانسندنتال مدیتیشن یا تی ام که در ایران هم انجام میشه. ولی پیروان هر سیستم مدیتیشن دیگه (و سیستمهای درویشی) هم می تونن درصورت علاقمندی با ما همراه بشن و در عین کمک به برقراری صلح و آرامش در ایران و جهان از فواید یک مدیتیشن گروهی خیلی قوی هم برخوردار بشن.

طول مدت مدیتیشن 20 دقیقه هست. اگر علاقمند هستین که با این گروه هماهنگ بشین مدیتیشن خودتون رو در ساعت 11.15 صبح به وقت نیویورک (معادل 7:45 شب به وقت تهران) در روزهای شنبه و یکشنبه شروع کنین و به هر اندازه ای که بطور معمول مدیتیشن می کنین ادامه بدین.


لطفا توجه داشته باشین که اگر تمرینات اضافه مثل تنفس و آسانا یوگا انجام میدین باید این تمرینات رو زودتر شروع کنین به طوری که در ساعت ذکر شده مدیتیشن با مانترا رو شروع کنین. این شیوه باعث میشه که همه گروه مدیتیشن با مانترا رو بطور همزمان انجام بدن.


دوستانی که بعد از مدیتیشن تمرین سامیاما یا تی ام سیدهی انجا میدن می تونن برای هماهنگ شدن با تمرین سامیامای این گروه در پایان مدیتیشن یعنی در ساعت 11.35 صبح به وقت نیویورک معادل 8:05 شب به وقت تهران تمرین سامیاما یا سیدهی رو شروع کنن و به هر اندازه ای که بطور معمول انجام میدن ادامه بدن.


خلاصه :


چی: تمرین مدیتیشن و سامیاما (تی ام سیدهی) گروهی


چرا: برای کمک به پالایش روحی همه انسانها از جمله خودتون و برقراری صلح جهانی و مهمتر از همه سامان دادن اوضاع کشورمون


زمان: شروع مدیتیشن در ساعت 11:15 صبح به وقت نیویورک( معادل 7:45 شب به وقت تهران) و شروع تمرین سامیاما (سیدهی) در ساعت 11.35 صبح به وقت نیویورک (معادل 8:05 شب به وقت تهران) روزهای شنبه و یکشنبه هر هفته.

مکان: منزل شما

پ.ن. در صورت تغییر ساعتها من زمانها رو در این صفحه به روز می کنم. لطفا این اطلاعیه رو برای همه دوستان مدیتیتور بفرستین.

لینکهای کمکی:


اگر مدیتیشن بلد نیستین برای یاد گرفتن تمرین مدیتیشن با مانترا در صورت امکان به یکی از مراکز تی ام در نزدیکی خودتون مراجعه کنین. در صورتی که به مراکز تی ام دسترسی ندارین می تونین از اینجا بخونین و یاد بگیرین:


http://www.aypsite.org/13.html


تمرین سامیاما رو می تونین از اینجا یاد بگیرین:


http://www.aypsite.org/150.html


یک تمرین پرانایامای خیلی قوی رو می تونین از اینجا یاد بگیرین:


http://www.aypsite.org/41.html



برای یادگرفتن سایر تمرینات معجزه آسای یوگا به اینجا مراجعه کنین:


http://www.aypsite.org/MainDirectory.html

به امید سربلندی و عزت کشور عزیزمون. به امید اینکه همه نور درون رو ببینیم.


Labels:

Tuesday, May 19, 2009

رهایی از دانستگی


مدتیه که احساس روزمرگی می کنم. احساس می کنم که همه چیز مصنوعی و پلاستیکی شده. تصاویری که جلوی چشمم همست اعم از طبیعت و زندگی روزمره خیلی مصنوعی به نظر میان انگار که دارم به یه نقاشی نگاه می کنم. اگرچه جریان تفکرم داره کم کم قطع میشه ولی از خوشبختیی که به دنبالش بودم مایلها فاصله دارم. گاهی فکر می کنم از وقتی که فکر کردن رو کنار بذارم سالها طول میکشه تا بتونم از عادتهای ذهنی و پیش قضاوتهام رها بشم. اونوقت شاید بتونم همه چیز رو بادیدی تازه که نشونی از زنگ کهنگی و روزمرگی نداره ببینم.


گاهی احساس می کنم هرچه که می بینم چیزی جز یک پیش قضاوت و داستان ذهنی ساخته خودم نیست. انگار همه عیبهایی که در دیگران می بینم عیبهایی هستن که من روشون پروجکت کردم. تصویری که از دیگران دارم تصویریه که ساخته خودمه. انگار که در دنیایی زاییده ذهنم و پیش قضاوتهام زندانی شدم و دیگران رو فقط از پشت شیشه های این زندان می بینم. اینو از غباری که روی تصاویر هست حس می کنم. این غبار زنگاریه که روی شیشه زندان منه که گاهی به اشتباه به دیگران نسبتش می دادم. فکر می کردم مردم کهنه و پلاستیکی شدن. فکر می کردم هیچکس زنده نیست حال اونکه شیشه ای که از پشتش نگاه می کردم زندگی و تازگی رو از خودش عبور نمی داد. من خواهان از بین رفتن این شیشه هستم.


احساس می کردم زندگی خیلی کسالت آور شده. ولی الان می بینم که هرچی که در دایره کنترل ذهن منه کسالت آوره. امروز تصمیم گرفتم یکی از کارهایی رو که همیشه ازش می ترسیدم انجام بدم و تا نحوی از حوزه کنترل ذهن عاقلم بیرون برم. وقتی بیرون رفتم اثری از کسالت ندیدم. کسالت از من بود نه از زندگی. کسالت محصول کنترلی بود که ذهن من بر زندگی پیدا کرده بود. و حال اونکه در این لحظه کوچیک به خوبی تفاوت بین شاهد و ذهن رو دیدم. من دوتا بودن خودم رو حس کردم. شاهدی که تجربه می کنه و ذهنی که کنترل می کنه و کسالت ایجاد می کنه اینبار انقدر از هم فاصله داشتن که به راحتی قابل تشخیص بودن.



من خیلی عاقلم. زیادی عاقلم. من مثل دیگران توی تله نمی افتم، کاری از روی بی فکری نمی کنم و چیزی رو نمیشه کم کم به خوردم داد. کاری رو که به نظرم غلط بیاد تحت هیچ شرایطی انجام نمیدم و کسی نمی تونه منو قانع کنه حتی برای یکبار اشتباه عمل کنم. بی پرده بگم من خیلی کم اشتباه می کنم. بعضی از کسانی که منو میشناسن فکر می کنن من همیشه درست فکر می کنم. این خیلی عجیبه. من یه ذهن استثنایی دارم که مثل یک کامپیوتر منطق سرهم می کنه و بی منطقی و اشتباه رو می تونه از فاصله صد کیلومتری تشخیص بده و آلارمش رو به صدا در بیاره.


ولی حالا رازم رو به شما میگم. من خیل بیشتر از شما اسیر ذهنم هستم. من نمی تونم از دایره ذهنم خارج بشم و به همین دلیله که هیچ کاری رو بدون منطق نمی تونم انجام بدم. کسانی که مرتب ریسک می کنن و به خودشون صدمه وارد می کنن مرتب از ذهنشون خارج میشن و هیجان و بی انتهایی دنیای اون بیرون رو تجربه می کنن. ترس از اشتباه کردن باعث شده که سالهای سال کنترل ذهنم من بر زندگیم روز به روز بیشتر بشه و بیرون اومدن ازش مشکل تر بشه. سالهاست که فراموش کردم درختان از دید شاهدی که فراتر از ذهن کهنه بین نگاهشون می کنه چطوری دیده میشن. در همین راستا تمرینات مرتب یوگا باعث شده که ذهنم خیلی به آگاهی شبیه بشه. انقدر شبیه که به بعضیا خیال کنن من یک روشن بین هستم. حال اونکه هنوز یک تفاوت بزرگ بین ذهن شبیه با آگاهی و خود آگاهی وجود داره. اون تفاوت زنده بودنه. ذهن شبیه آگاهی مصنوعی و پلاستیکیه و در نهایت می تونه تحسین دیگران رو جلب کنه ولی انسان روشن بین که از اسارت ذهنش آزاده اونقدر زنده اس که بیشتر از هرچیز باعث تعجب دیگران میشه. اوشو میگه همه شما در خواب به سر می برین ولی هر چند وقت یکبار به بیداری نزدیک میشین. اونوقته که می تونین به دنبال یک انسان بیدار بگردین و اگر پیدا کنین از دیدن بیداریش متعجب میشین. یک انسان بیدار هیچ تفاوتی با شما نداره فقط بیداریش تعجب آوره. شما مصنوعی و پلاستیکی هستین و اون واقعیه. این چیزیه که فقط در حضور یک انسان بیدار قابل درکه.

ذهن من جدیدا انقدر سلطه خودش رو روی زندگیم زیاد کرده که تشخیصش برام خیلی آسونتر شده. این همون اتقاقیه که برای اکارتولی افتاد. ذهنش انقدر قضاوت کننده و سخت گیر و کهنه بین شده بود که در یک لحظه تفاوت بین ذهن و شاهد انقدر زیاد شد که تونست هر دو قسمت خودش رو به طور مجزا شناسایی کنه. این تشخیص برای من البته کمی مشکل تر بود چون من ذهنم رو مرتب در آگاهی سوک دادم و انقدر به آگاهی شبیهش کردم که ممکن بود برای همیشه بجای روشن بینی اشتباهش بگیرم. این همون هشداریه که ماهاریشی همیشه میداد و من امروز بالاخره منظورشو فهمیدم.

Tuesday, May 12, 2009

اندرز خوشبختیایی


زندگی بزرگتر از این حرفهاست... گاهی احساس می کنم سوزن گرامافونم روی این جمله گیر کرده. ولی از طرفی احساس می کنم این عمیق ترین جمله ایه که تا حالا شنیدم. یکمی دربارش فکر کنین.. اینهمه غم و شادی، سختی و آسونی، تلاش و استراحت بطوری با هم مخلوط شده که هرچیزی ممکنه از توش در بیاد. گاهی به نظر میاد که هرجور که زندگیش کنی خوب زندگی کردی. و از طرفی هرطور که زندگی کنی بد زندگی کردی. و در پایان چه خوب زندگی کرده باشی چه بد ممکنه غلط زندگی کرده باشی. عجیب نیست؟


می دونم که این روزها درگیر انتخاباتین.. انتخابات آزاد در یک کشور دیکتاتوری از اون پارادوکس هاست که خیلی راحت می تونه همه روز فکر آدم رو مشغول کنه ولی من میخوام بهتون پیشنهاد کنم که سعی کنین دیدتون رو کمی عوض کنین. بهتره با خودتون رو درواسی نداشته باشین. در دنیایی که همه اش از انرژی ساخته شده، در دنیایی که همه چیزش مجازیه هر طوری که فکر کنین اشتباه فکر کردین. پس بیاین و از بین اینهمه افکار اشتباه، افکار اشتباه قشنگ تر و دوست داشتنی تر رو انتخاب کنین. اگر از بین دروغهای مختلف می خواین یکی رو باور کنین اون دروغی رو که شیرین تره باور کنین.


ممکنه این حرفها به نظرتون یکمی غیر انگیزاننده بیاد. ولی بهش فکر کنین. اگر انگیزه هاتون بخواد از افکار دروغین و توهمات بیاد چه بهتره که انگیزه هاتون رو از دست بدین. نگاهی بندازین به زندگیی که دارین و با زندگیی که میخواین داشته باشین مقایسه ش کنین. ممکنه ظاهرش کمی متفاوت باشه ولی کیفیتش خیلی متفاوت نخواهد بود. شاید بخواین موهاتونو یکمی بیشتر از روسری بیرون بذارین. یا دلتون بخواد که پول بیشتری داشته باشین. ولی این چیزا فقط می تونه بطور موقت خوشحالتون کنه. در دراز مدت نمی تونه میزان خوشحالیتونو خیلی زیاد کنه. وقتی همه اون چیزهایی رو که میخوان به دست بیارین به یجور پوچی میرسین. بعد شروع می کنین و یه لیست جدید از چیزهایی که ندارین سر هم می کنین تا بقیه عمرتون دنبالش بدوین. این بازی تا ابد ادامه پیدا می کنه. یعنی تا وقتی که از پا در بیاین. سوال اینه که که آیا واقعا دلتون میخواد زندگیتونو صرف بازی خواستن و بدست آوردن یا بدتر از اون خواستن و حسرت خوردن بکنین؟


شاید باورتون نشه ولی آمریکا خیلی بیشتر از ایران ملا داره. اگرچه ملا هاشون از ملا های ما حرفهای بهتری می زنن ولی صرف اینکه این مملکت انقدر ملا داره جای تامل داره. هرجای شهر که پاتوبذاری یک نفر با یک لباس یکمی شیک تر از دیگران داره به مردم میگه که چطور پولدار بشن. چطور احساس خوشبختی کنن. چطور روابط موفق داشته باشن. و مردم به این ملا های متمدن احتیاج دارن چون زندگیشون از روند طبیعی خارج شده. در آمریکا مردم به این شبه ملاها پول میدن تا در جلساتشون شرکت کنن. فیلم هاشونو دونه ای 40 دلار می خرن و برای شرکت در سخنرانی هاشون 500 دلار میدن. تا حالا شده انقدر احساس کنین به نصیحت شدن احتیاج دارین که برای شنیدن نصیحت دسته اول 500 دلار بدین؟
حتما خیلیها بهتون گفتن که مردم در هیچ کجای دنیا به اندازه ایران خوش نمی گذرونن. این یه پارادوکس خیلی قشنگه فقط برای اینکه طبیعت اسرار آمیز زندگی رو نشون میده. هرجا که مردم خوشبخت ترن غمگین ترن. جامعه شما اگه خیلی خوب پیش بره به بعد از صد سال می تونه به جامعه آمریکا بدل بشه. فکرشو بکنین چقدر خوب میشه؟ همتون باید روزی 12 ساعت مثل سگ کار کنین و سالی 10 روز مرخصی بگیرین. 12 ساعت کاری که هر یک ساعتش یک قرن طول می کشه. 12 ساعت کاری که اگه درحال گفتن و خندیدن یا صحبت کردن پای تلفن ببیننتون اخراجتون می کنن!


و اونوقت تازه باید بیان به همین ملاهای فعلی که اون موقع عمامه هاشونو ورداشتند و یکمی حرفهای بهتر یاد گرفتن پول بدین تا براتون صحبت کنن و بگن چه خاکی به سرتون بریزین. این سرنوشت زندگی مردمیه که با خود واقعیشون بیگانه شدن..


میخوام یه رازی رو بهتون بگم. دست از مقایسه کردن اونی که دارین با اونی که میخواین ور دارین. سعی کنین به همون ماشین قراضه ای که دارین قانع باشین. با همون درامدی که دارین بسازین. اینو برای کسانی که 6 تا بچه قد و نیم قد گرسنه دارن نمی گم. اونا تصمیم های مهم زندگیشونو از خیلی وقت پیش گرفتن. ولی اگه یه جوون لاغر دانشجو یا شاغل هستی چندتا نصیحت برات دارم. اگر پسر هستی با دختری دوست شو که عقل سلیم داشته باشه. و بعد با هم قرار بذارین که هیچوقت از چیزی شکایت نکنین و برای کاری که نکردین یا چیزی که ندارین بهانه نیارین. هروقت اشتباهی در حق همدیگه کردین مثل سربازان آلمانی فقط بگین "گناهکارم!" هیچوقت بحثی رو بیشتر از 5 دقیقه ادامه ندین و هر روز مدتی رو در سکوت بگذرونین.


یه روز که خیلی از دست زندگی شاکی بودین سعی کنین صبح زودتر از خواب بیدار شین و از خونه بزنین بیرون و سعی کنین مواهبی رو که ازش برخوردار هستین بشمرین. یادتون بیاد که هر روز سوار اتوموبیلی میشین که خودتون طراحی نکردین. از روی جاده هایی رد میشین که شما آسفالت نکردین. کتاب هایی رو می خونین که خودتون ننوشتین و میوه هایی رو می خورین که هرگز نکاشتین. ممکنه فکر کنین که چون پول دارین حق دارین از همه اینها برخوردار باشین. ولی این اشتباه محضه. مملکت ما چیزی به خارج صادر نمی کنه. شما پول دارین بخاطر اینکه روی یک زمین نفت خیز نشستین. و این درآمد نفت با توجه به میزان زرنگی و پشت هم اندازی پدرانتون بین شما تقسیم شده. و البته که تقسیمش عادلانه نبوده. قرار هم نبوده که عادلانه باشه. هیچکدوم از شما عدالت نمی خواستین. شما سهم بزرگتر رو می خواستین. بیشتر کارهایی که هرکدوم از ما تا حالا براش حقوق گرفتیم هیچ ارزش واقعی به اقتصاد مملکتمون اضافه نکرده. ممکنه بگین این در اثر بی کفایتی و غیر معقول بودن برنامه ریزی های دولته که درسته ولی در هر صورت نتیجه منطقیش اینه که اگر پولی در دست دارین از درآمد نفت اومده. و کاری که شما کردین اگرچه در آمدی اضافه نکرده فقط شده ملاک تشخیص اینکه چقدر از اون پول حق شماست. پس غذایی که هر روز سه وعده ازش می خورین از نفتیه که میلیونها سال قبل از حضور شما تولید شده و شما روش نشستین. حتی تکنولوژی استخراجش هم کار ماها نیست. پس بیاین انقدر از دنیا طلبکار نباشیم.


بازم یادتون بیاد که یدونه سیب زرد برای اینکه به عمل بیاد به یه درخت احتیاج هست که حدل اقل 10 سال مرتب آبیاری شده باشه و هر دوماه یکبار سم پاشی شده باشه و هر سال یکبار شاخه هاش کوتاه شده باشه. و حالا شما سیب می خورین بدون اینکه هیچوقت در عمرتون یک سال برای دیدن نتیجه یک کار به این کوچیکی صبر کرده باشین. سیبتون رو بخورین و ازش لذت ببرین. سعی کنین از دیدار و معاشرت با همه کسانی که در اطرافتون هستن بدون اینکه شما بزرگشون کرده باشین لذت ببرین. از تلویزیونی که می بینین و برنامه هایی که هیچکدومشو خودتون درست نکردین لذت ببرین و یاد بگیرین از اونچه که دارین لذت ببرین و احساس خوشبختی کنین چون اگر اونچه که الان دارین خوشحالتون نمی کنه مقدار بیشتر از همه این چیزها هم نمی تونه خوشحالتون کنه.


آنتونی رابینز حرف قشنگی میزنه وقتی درباره پولدار شدن صحبت می کنه. میگه اگه می خواین پولدار بشین، لازم نیست که احساس خوشبختی و ثروتمند بودن رو برای 10 سال به تعویق بندازین. اگر اینکارو بکنین 10 سال از عمرتون رو هدر دادین و در پایان ده سال تازه اگر پولدار بشین احساس ثروتمند بودن نمی کنین. و اونوقت تازه باید سعی کنین که ذهنیتتون رو عوض کنین تا احساس ثروتمند بودن بکنین. خوب اینکارو همین الان بکنین. چون احساس ثروتمند بودن یه امر روانیه و به اونچه که توی خونه دارین بستگی نداره.

مشابه همین امر در سایر موارد زندگی صادقه. اگر به دنبال آزادی سیاسی هستین سعی کنین با احساس آزادی برای آزادتر بودن تلاش کنین. یادتون باشه که همین الان هم خیلی آزادی سیاسی دارین. یادتون بیاد که چیزی که در زمان شاه بیشتر از هرچیزی مردم رو آزار میداد یا شاید تنها چیزی که مردم رو آزار میداد این بود که کسی توی رستوران هم جرات نداشت از دولت انتقاد کنه. همیشه ترس این بود که اون اطراف یکنفر ساواکی از آب در بیاد. ولی الان آدم هرچقدر همه که تحت فشار باشه توی تاکسی می تونه خودشو خالی کنه! خودتونو با افغانستان طالبانی مقایسه کنین و کشورهایی که فقر اقتصادی و سیاسی درش بحرانی شده. مگه ما چیکار کردیم که باید بیشتر از اونها داشته باشیم؟ و حال اینکه ما حد اقل یه ایده ای از انتخابات داریم. اگرچه هنوز بعضی وقتا خیال می کنیم عدم شرکت در انتخابات به نفعمونه ولی فکرشو بکنین... اگر مفهوم انتخابات رو نداشتیم لازم بود 50 سال دیگه همدیگرو قانع کنیم که باید انتخابات برگذار بشه ولی کماکان نصفمون فکر می کردیم نه ما به شاه احتیاج داریم!
مملکتمون بالاخره یه موقعی در بیست یا سی سال آینده آزاد میشه و همه خوشبخت میشیم اگر بتونیم از دست همدیگه در امان باشیم ولی بیاین احساس خوشبختی و آزادی رو به سی سال دیگه موکول نکنیم.

حالا که تا اینجا اومدین این لینک رو هم ببینین. یک فیلم کوتاه برگزیده:

Wednesday, March 25, 2009

سید بزرگوار


هرچقدر هم که آدم پشت سر این مرد حرف زده باشه فکر می کنم اولین باری که آدم از نزدیک باهاش روبرو بشه نا خودآگاه اشکش در میاد. کسی که همه امید هامونو روش شرط بندی کردیم. بهش رای دادیم. شاید تنها کسی که در طور چند دهه گذشته واقعا بهش رای دادیم.


یکی از مزایای زندگی در استرالیا اینه که هرکسی که وارد این سرزمین بشه آدم می تونه از نزدیک ببینتش، باهاش حرف بزنه و ازش سوال کنه. چنین کسی ممکنه گوگوش باشه، یا مرحوم استاد پسر، نخست وزیر استرالیا یا سید محمد خاتمی. اینجا هرکسی می تونه از هرکسی سوال کنه، انتقاد کنه یا گوجه فرنگی پرتاب کنه.

سخنرانی خاتمی در استرالیا می تونم بگم از هر نظر با شکوه بود. قدرت تکلم این مرد و تواناییش در پاسخ دادن به سوال های سخت و بدون پاسخ و دفاع از چیزهای غیر قابل دفاع مثل دین مبین اسلام تحسین بر انگیزه.


تلاشش در دفاع از دینی که بعد از اینهمه سال فلسفه خوندن و فکر کردن نتونسته از بندش آزاد بشه اشک آدم رو در میاره. آخه از آخرین باری که آدم یک انسان شریف رو در حال دفاع از دین اسلام دیدم هزار سال میگذره.


حرفهای قشنگش که اگرچه همه از زاویه دید یک انسان متدین گفته شده نه در بین متدینین خریدار داره نه در بین بی دین ها. ولی خوب یا بد، درست یا نادرست، پرکتیکال یا غیر عملی خاتمی یکی ازمعدود افرادیه در این دنیا که بجز شکم و دستگاه تناسلی خودش به چیز دیگری هم فکر می کنه. تاریخ ما از این آدمها زیاد نداره و مشکل هم همینجاست. ما انوشیروان عادل رو داشتیم و امیر کبیر و محمد صدق و سید محمد خاتمی. این شد تاریخ ما.


حرفهای قشنگ مردی که من بهش لقب سید بزرگوار رو میدم فقط به حرفهای یک روشن بین شبیهه. خاتمی نمونه نهایت رشد یک انسان غیر روشن بینه. کسی که اگرچه معنویت و الوهیت خودش رو اونقدر نفهمیده که بتونه روحش رو از زنجیر دین و مذهب آزاد کنه ولی به نظر میاد که از حرص و طمع و خیلی چیزهای دیگه ای که ما گرفتارشون هستیم آزاده. وقتی درباره دوستی حرف می زنه در صورتش اثری از میل به سودجویی نیست. خاتمی از حرص و طمع گذشته و فکر می کنه همه مثل اون دوست دارن دنیا یک محیط امن و دوست داشتنی باشه. حال اونکه سید علی چلاق در ایران به چیزی جز حکومت خودش فکر نمی کنه و ثروتمندان آمریکایی ترجیح میدن که تمام دنیا در جنگ و خون و آتش بسوزه به بهای اینکه خونه هاشون در بورلی هیلز و قریه پرتقال مجلل تر و بزرگتربشه. خاتمی از نقطه ای به زندگی نگاه می کنه که انگیزه های دولتمردان ایرانی و آمریکایی رو درک نمی کنه. همینطور اونها هم حرفهای خاتمی رو نمی فهمن و اصولا این جور حرفها (شاید بحث گفتگو و دوستی تمدن ها) رو چیزی در مایه های حرفهای پدر روحانی تلقی می کنن.


خاتمی نمونه ای از نهایت رشد یک انسان مذهبیه. انسان متدین چنان چهار دست و پا به زمین بسته اس که امکانی برای روحانی شدن نداره. انسان متدین به اشتباه دین رو به جای الوهیت گرفته. وسیله رو به جای مقصد اشتباه گرفته. چنین کسی همیشه در بند وسیله باقی می مونه و اگرچه ممکنه به مقصد نزدیک باشه ولی چون از وسیله پیاد نمیشه هرگز به مقصد نمی رسه.
تا وقتی که میل به دفاع از دین وجود داره تو وجود داری و تا وقتی که تو وجود داری از "اون" خبری نیست. اگر بخوای خدا پرست باشی و خدا پرستی رو به عنوان راه رهایی انتخاب کرده باشی باید از همه چیز گذر کنی و قبل از اینکه بتونی از خودت بگذری باید از باورهات و محدودیت هات گذر کنی. شاید من خاتمی رو درست نشناخته باشم ولی اگه درست شناخته باشمش باید بهش بگم: سید، اونجایی که خدا هست جایی برای تو و تدینت نیست. اونجا باید خالص باشی و خالی باشه و سراپا گوش باشی. باید خالی بری تا با الوهیت پر بشی. شاید بهش بگم سید، اگه پیش خدا میری باید با دست خالی بری. باید با دست خالی بری و برای گدایی بری. تا زمانی که مجبوری از دینت دفاع کنی نمی تونی از زمین جدا بشی. تا وقتی که حرفی برای گفتن داری در پیشگاه خدا جایی نداری.


این مطلب رو نه برای خودم و شما نوشتم. اینو برای سید بزرگواری نوشتم که دموکراسی رو به من یاد داد. برای اینکه بگم سید به راهت ادامه بده. کاری که باید برای این مردم می کردی کردی. حالا راه خودت رو برو. راه شناخت و معنویت پایانی نداره.

Saturday, March 14, 2009

Love


زنها غالبا دوست داشتن رو نمی فهمن. شاید این حرف به نظرتون عجیب بیاد ولی واقعا این طوره. بیشتر زنها دوست داشتن رو نمی فهمن. شاید دختر بچه ها تا موقعی که هنوز به دنبال همسر نیستن درکشون از دوست داشتن معقول تره. ولی کم کم که بزرگتر میشن قوانین بازی رو یاد می گیرن و دوست داشتن براشون به یه بازی تبدیل میشه. این بازی بازی زندگی مشترکه که می تونه زیبا ترین چیز دنیا رو تا پایین ترین مقام نزول بده.


وقتی به زنی اظهار علاقه می کنی و بهش میگی که دوستش داری اولین کاری که می کنه سعی می کنه از واقعی بودن احساست مطمئن بشه. بعد یکمی صبر می کنه تا تو بری جلوتر و اگر هر روز علاقه ت بیشتر و بیشتر بشه همه چیز مطابق قوانین بازی پیش رفته. در این صورت خانوم خوشحاله ولی کماکان منتظره که این علاقه به حدی برسه که تو پیشنهاد دوستی رو مطرح کنی. دوست داشتن باید به یه جایی ختم بشه و این بزرگترین اشکال ماجراست. اگر تو با تمام وجودت عاشق زنی باشی ولی هیچوقت بهش پیشنهاد با هم بودن ندی احتمالا دیوانه ای. به اینجا که برسه خانوم یکمی صبر می کنه و بعد رابطه شو باهات کم می کنه. اگر یوقت بهش بگی که دوستش داری ممکنه بگه: "خوب که چی؟"

خوب که کیش میش و نخود چی... مگه دوست داشتن کافی نیست؟ این سوالیه که به ذهنت میاد و جوابش کاملا واضحه:
دوست داشتن حتما باید به جایی ختم بشه!

تریسا میگفت: مردم غالبا فکر می کنن که وجود گل برای تولید مثل گیاهه. این در حالیه که گیاهان هزاران سال تخم ریزی کردن و تکثیر شدن بدون اینکه گلی وجود داشته باشه. میگن اولین گل چیزی در حدود 5 هزار سال پیش شکوفا شده. این نشون میده که گل نقشی در داستان زندگی نداره. گل بدون هیچ هدفی فقط برای گل بودن شکوفا میشه. گل محصول شکوفایی آگاهی گیاهه. دوست داشتن هم همینطوره.

گفتم پس تو به چه هدفی عاشق میشی؟ گفت: برای اینکه گل عشق رو شکوفا کنم.


گفتم خوب بعدش چی؟ گفت:



گل عشق تورو به بستان دلم اضافه می کنم. در کنار همه گلهای زیبای دیگه ای که دارم. هر روز صبح بعد از بیدار شدن در هوای مه آلود صبح گاهی در باغچه قدم می زنم و نامت رو به آرومی صدا می کنم. نامت رو سه بار در حال دم و سه بار در بازدم میگم و نفسم رو به نامت آغشته می کنم. در باقی روز اسمت رو یک گوشه ذهنم نگه می دارم و دلم رو با اون زنده می کنم. اگه یه روز ثروتمند بشم همه ثروتم رو به تو میدم و برای خودم چیزی جز گل عشق تو نگه نمی دارم. یه جایی در اثنای این دوست داشتن ها هردومون رو فراموش می کنم تا فقط گل دوست داشتن باقی بمونه.


گفتم از من چه انتظاری داری؟ گفت: از تو انتظار دارم که گل عشق رو هر جا که دیدی شناسایی کنی. از تو انتظار دارم که فرصتی رو برای دوست داشتن از دست ندی و عمرت رو صرف زندگی کردن نکنی. هرجا که کسی رو دوست داشتی اون منم و هر گل عشقی که شکوفا کردی گل عشق ماست. باید از دوست داشتن به نبودن برسی. تاکید باید روی دوست داشتن باشه نه روی خودت و دیگری. اگر قرار باشه هردوی ما در این پروسه محو بشیم پس بهتره زیاد خودمون رو درگیر عاشق و معشوق نکنیم.

زنها معصومن و بازی دوست داشتنشون رو هم کاملا با معصومیت بازی می کنن. ولی چه میشه کرد؟ اونا باید زندگی کنن. این درست مثل دوستی با یه پلنگ می مونه که اگرچه پلنگ علاقه خاصی به تو داره یه موقعی بالاخره وقت ناهار می رسه و اون باید غذا بخوره. چون بالاخره پلنگ هرقدر هم که تورو دوست داشته باشه لازمه که زندگی کنه. این مشکل رو با همه کسانی که میخوان زندگی کنن خواهی داشت.

تریسا که عجیب ترین کسی بود که من در عمرم دیدم می گفت من آدم عجیبی هستم. تعجب نکنین اگه از کنارتون به سرعت عبور می کنم. من وقتی برای چرندیات مربوط به زندگی مشترک ندارم. از من چه انتظاری داری؟ من دوستی رو از تریسا یاد گرفتم و هدف شما رو از رفتار هاتون درست نمی فهمم. من به شما وفادار نیستم و تا وقتی که تعریفتون از وفاداری اینه که آدم از کنار گلهای دیگه بی اعتنا بگذره بد نیست بگم من به هیچکس وفادار نیستم. شما می تونین دنبال دوستی مدل خودتون برین که مثل نون شب بهش احتیاج دارین ولی یه جایی در اعماق وجودتون دلتون از اینکه شانس دوستی با منو از دست دادین میسوزه. این همون قسمت آزاد و زنده وجود شماست.

ولی من... من هر روز تصویر تورو به یاد میارم و نفسم رو با اسمت آغشته می کنم. اسمت رو مثل یک مانترا گوشه ذهنم نگه می دارم و دلم رو زنده می کنم. اگه یه روز ثروتمند بشم همه ثروتم رو به تو میدم و نصف کره زمین رو برای رقصیدن با تو زیر پا میگذارم. منو از دایره نیازهات کنار بذار و به من مثل یک تیکه گوشت نگاه نکن. دوستی من هیچ فایده ای برای تو نداره مگر اینکه فایده چیزهای بی فایده رو درک کرده باشی. مگر که فرای علت و معلول و نیاز و ارزه و تقاضا قرار گرفته باشی. اونوقت پیش من بیا تا با هم چای گیاهی بنوشیم و گل عشق رو شکوفا کنیم. بیا تا جایی که نفس داریم با هم برقصیم و یه جایی در این اثنا هر دو فراموش بشیم تا فقط اون چیزی که ارزش بودن داره باقی بمونه.

Monday, February 09, 2009

Divine Plan


مدتیه که زیاد پیدام نیست... کمی کم پیدا شدم و همه سراغمو می گیرن. بعضیا خیال می کنن که روشن بین شدم و از حالا دخیل هاشون رو آماده کردن که بیان ببندن. گفتم شاید دوست داشته باشین که بدونین دارم چیکار می کنم.

اولا بگم که همه معمولا میگن روشن بینی یه هدف متحرکه! نه به این دلیل که از جلوی تیر آدم "خاجالی" میده بلکه به این معنی که هرچی که بهش نزدیک تر میشی تعریفش برات عوض میشه. من کلا دوست ندارم تعاریفم به بخار معده بستگی داشته باشه برای همین تعریفم از روشن بینی به میزان سرور و خوشحالی و آرامش و این حرفها بستگی نداره. روشن بینی برای من معادل اون چیزیه که خودم بهش میگم full awakening یا بیداری کامل. بیداری کامل وقتیه که کابوس زندگی با همه فریب هاش تموم میشه و پرده کنار میره. وقتی که روبروی خود بزرگت می شینی و ذهنت رسیدن به هدف رو تایید می کنه و پروسه فکر کردن معمولی متوقف میشه. وقتی که وجود خودت رو در تک تک افراد و اشیای دور و برت می بینی. روشن بینی درک کامل و مستقیم خود بزرگه و تثبیت شدن در این فهم و درکه.

این تعریف روشن بینیه و هر وضعیتی که این خصوصیات رو نداشته باشه از دید من روشن بینی نیست و در بهترین حالت می تونه یک وضعیت ذهنی مطلوب باشه. این در حالیه که روشن بینی یکی از حالت های ذهن نیست بلکه گذشتن از ذهنه. استادی میگفت: هروقت به مدت دوماه کامل هیچ فکری نداشتی اونوقت دیگه در بی فکری تثبیت شدی. تا قبل از اون باید روزی دوبار تمرین انجام بدی!

اینکه در چه وضعیتی هستم سوال سختیه. شاید بتونم بگم در یک وضعیت نا معلوم هستم و تا وقتی که ازش بیرون نیام نمی دونم که چه خبره. ولی اینو می تونم بگم که از موقعی که آدم بجز روشن بینی خواسته دیگه ای نداشته باشه دیگه خیلی طول نمی کشه. همه چیز به طور عجیبی سریع اتفاق میفته.

سوامی مکتاناندا که جانم فدایش، میگفت :

Contentment destroys the Ego


سوامی مکتاناندا که بزرگ این بازیه میگه قناعت نفس رو نابود می کنه. هروقت که به اونچه که داری قانع باشی اونوقت دیگه راه زیادی برای طی کردن نداری. یک موقعی میشه که در اونج نا امیدی یا امید به این نتیجه میرسی که دیگه چیزی برای خواستن نمونده. دنیا پر از چیزهای خوب و قشنگه ولی هیچکدوم عطشت رو برطرف نمی کنه.. آتش دلت رو خاموش نمی کنه. اونوقته که همه امیدهایی که برای آینده داشتی رو به دور می ریزی و همه خواسته ها و آرزوهات مثل برگهای درختان پاییزی در باد می چرخن و دور و ناپدید میشن. از درون این بی خواستگی که درنتیجه قناعت می تونه در اونج نا امیدی از دنیای مادی یا در حال رسیدن به همه آرزوهای مادیت اتفاق بیفته چیزی بیرون میاد که طعم تازه ای به زندگیت میده. اون چیز زندگی در لحظه اس و طعمی که باهاش میاد غیر قابل توصیفه. ممکنه ببینی همه حس های قشنگی که تا حالا تجربه کردی دونه دونه زنده میشن و چرخی می زنن و نوبت رو به دیگری میدن. ممکنه احساس کنی که تمام حس های قشنگ دوران کودکیت تنها نتیجه همین اصل مهم و دست نیافتنی بوده... حضور در لحظه.


و اونوقت می فهمی که چرا سوامی مکتاناندا که فقط یک نگاهش برای روشن کردن یک دل کافی بود گفت: قناعت نفس رو نابود می کنه. فقط در حالی که شرایط فعلی زندگیت رو بپذیری می تونی در لحظه زندگی کنی. کار خیلی سختی نیست. لازم نیست با نظام جمهوری اسلامی موافق باشی تا بتونی در لحظه زندگی کنی. لازم نیست ثروتمند باشی یا مشکلی در زندگیت نداشته باشی. فقط لازمه بدونی که در این لحظه چیزی هست که روحت تشنه دیدارشه. در این لحظه سری عجیب نهفته و برای اینکه به این راز دسترسی پیدا کنی فقط لازمه این لحظه رو اونطور که هست بپذیری و دنبال تغییر و تبدیلی درش نباشی. وقتی که دیگه چاهی برای کندن در آینده نداشته باشی دیگه جایی برای رفتن نداری و می تونی روی نزدیک ترین صندلی بنشینی و با خودت بگی: من از سگ دو زدن در گذشته و آینده خسته شدم و میخوام برای لحظه ای کوتاه در زمان حال استراحت کنم. می خوام هرچی که دارم بدم تا سر این لحظه رو درک کنم و تا اعماقش فرو برم. اونوقت می بینی که همه شرایطی که زندگیت رو در بر گرفته چیزی جز نقشه الهی برای رسوندن تو به درون این لحظه نیست. این خاصیت نقشه الهیه. به محض اینکه باورش کنی به حقیقت می پیونده. هروقت که باور کنی که پذیرفتن این لحظه اون چیزیه که به دنبالش بودی همون موقع نقشه الهی محقق میشه و همه سختی هایی که در زندگی کشیدی هدفدار میشه. اونوقت به سادگی از تمام پستی و بلندی های گذشته و آینده عبور می کنی و به زمان حال می رسی.


نگران آینده نباش. نگران شرایط فعلی هم نباش. هرزمان که اراده کنی با کمی سختی می تونی از ایران فرار کنی. نظام جمهوری اسلامی فقط تا نزدیکی مرز دوبی تعقیبت می کنه ولی نفس بیمارت تا آخر دنیا به دنبالت میاد و اونقدر گلوتو فشار میده که هر خاطره خوبی که در زندگیت داشتی استفراغ کنی. پس همین الان چشماتو ببند و یک آرزو کن. آرزو کن که از همین لحظه به بعد از دست نفس خودت در آمان باشی.


سوامی مکتاناندا که فقط یک نگاهش برای روشن کردن یک دل کافی بود گفت: سعی کن همین الان حقیقت رو بپذیری. سعی کن الان این کارو بکنی چون اگر صد زندگی دیگه هم به همین منوال زندگی کنی بازهم همین حقیقت رو باید بپذیری. حقیقت عوض نمیشه. الان یا صد سال دیگه باید از همین نقطه عبور کنی.

Sunday, October 19, 2008

Shaktipat

اگر آدم محافظه کاری باشی سعی می کنی که همه چیز رو با منطق و علم تطبیق بدی تا خطا نری.. البته این بهترین کاریه که می تونی بکنی ولی به یه جایی میرسی که زبان علم کاملا قاصر میاد. فرض کن که آرامش مدیتیشن رو نتیجه آزاد کردن استرس ها بدونی و سرور روشن بینی رو به سلامت روحی و آرامش نسبت بدی.. یه موقعی به مبحث پاک کردن سوشومنا میرسی و تقریبا گیر می زنی و دو راه داری... یا باید مثل ماهاریشی کل مبحث رو دور بزنی و درمورد چاکرا ها صحبت نکنی یا باید سعی کنی سوشومنا رو به صورت یک کانال انرژی روی سیستم عصبی map کنی و به بدبختی به راهت ادامه بدی..

این تا اونجاییه که علم باهات راه میاد. از اینجا به بعد اگه بخوای علمی فکر کنی فقط خودت رو مسخره کردی چون یه جایی یه استادی پیدا میشه که لطف خودش رو شامل حالت می کنه و این نظر مساعد تمام وجودت رو زیر و رو می کنه. کسی که میری سرت رو روی پاش میذاری و سادهانای خودت رو تقدیمش می کنی.. بهش میگی که خیلی تلاش کردی ولی اونقدر که انتظار داشتی پیش نرفتی.. اون حرفهات رو گوش میده و سادهانات رو ازت می پذیره. بعد دست نازنینش رو روی پیشونیت میذاره و خونه فردیتت رو در هم میشکنه... از اون جلسه بیرون میای در حالی که گیج و مبهوت اطرافت رو نگاه می کنی و هیچ چیز آشنایی نمی بینی. می دونی یه چیزی برای همیشه توی وجودت عوض شده و دیگه برگشتی در کار نیست. در این حال داری با خودت فکر میکنی که guru's grace رو چطوری می تونی به زبان علمی توضیح بدی.

وقتی یه استاد روشن بین - یه سیدهای کامل که در آگاهی از خود درونیش کاملا تثبیت شده رحمت خودش رو شامل حالت می کنه اتفاقی در وجودت میفته که شاکتی پات نامیده میشه.

شاکتی پات همه لایه های درونی وجود آدم رو پاک می کنه و دل آدم رو زنده می کنه. این عمل خیلی ساده و طبیعی اتفاق میفته.. انگار که هرگز مشکلی در کار نبوده. اساتیدی در دنیا هستن که اسمشون غالبا با کلمه saraswati تموم میشه . اینها کسانی هستن که انقدر بزرگ هستن که اگر به حرفشون گوش بدی حتی اگر اشتباه گفته باشن به نتیجه ای که میخواستی برسی میرسی. این بخاطر اینه که نظر مساعد اونها می تونه تمام وجودت رو شست و شو بده و تورو با خود درونیت در تماس مستقیم قرار بده.