<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914</id><updated>2011-12-19T15:07:58.473+11:00</updated><category term='Kingdom of Heaven'/><category term='Rahaayi'/><category term='Group_Meditation'/><category term='Convincing Silence'/><category term='Hekayat'/><category term='theism'/><category term='God Himself'/><category term='Tao'/><category term='Vulnerability'/><title type='text'>Rahaayi</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>161</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-6544871929768140557</id><published>2011-10-15T02:05:00.003+11:00</published><updated>2011-10-15T02:57:19.984+11:00</updated><title type='text'>تفکر انسانی</title><content type='html'>وقتی آدرس وبلاگم رو به کسی میدم یه احساس زنونه دارم.. حس زنی که در مقابل چشم دیگران لباسهاشو در میاره... و تن لطیف و آسیب پذیرشو که در عین اعتقاد به زیباییش هیچوقت صد درصد دربارش مطمئن نیست به معرض دید عموم میذاره. شاید وبلاگ نوشتن زنونه ترین کاری باشه که یه مرد می تونه بکنه. اینکه افکار عریانت رو بدون هیچ پوشش زیبا کننده ای در برابر چشم دیگران به نمایش بذاری علاوه بر شجاعت به خیلی چیزها نیاز داره. من به تن لخت زنونه و زنهایی که جرات در آوردن لباسشون رو دارن احترام میذارم. به همین ترتیب برای تفکر خامی که به جملات خردمندانه دیگران و آمار و ارقام آراسته نشده احترام قائلم. تفکر انسانی در عین گمراه کننده بدونش زیباست. ما انسانها برای تفکر بهای زیادی پرداختیم. از اصلمون جدا شدیم و خیلی از ممکن هارو غیر ممکن کردیم و حالا حد اقل باید از این تفکر لذت ببریم.&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;یک شمن روس می گفت: "شما انسانهای زمان حاضر نتیجه یک مسیر خاص تکاملی هستید.. مسیری که در اون تعقل و منطق رشد زیادی کرده. لازمه بدونین شما تنها انسانهایی نیستید که روی زمین زندگی کردید. انسانها در طول تاریخ در مسیرهای متفاوتی حرکت کردند.. شما گروهی هستید که بر طبل منطق کوبیدید و به همین دلیل موفق شدید که در علم و تکنولوژی پیشرفت کنید.. شما اتومبیل ساختید تا بتونید مسیر های دور رو طی کنید. تلفن ساختید تا از دور با هم در تماس باشید و ماشین ها کشاورزی ساختید تا در مقیاس وسیع کشاورزی کنید.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بعضی از تمدنهایی که بر روی کره زمین زندگی کردن هرگز تا این حد در منطق و تفکر پیشرفت نکردن.. اتومبیل و هواپیما نساختن و با خودشون تلفن حمل نکردن. تراکتور نداشتن و در مقیاس صنعتی زمینها رو کشت نکردن. برای اونها تماس با همدیگه به وسیله نیاز نداشت و رسیدن مستلزم حرکت نبود. برای اونها یک درخت هزار بار در سال میوه میداد و غیر از این اصلا براشون متصور نبود. اونها منطق انسانی شما رو نمی شناختن و با اون محدود نشدن." &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ما برای تفکر و عقلانیت بهای زیادی پرداختیم.. اگرچه هیچوقت عاقل نشدیم چون عاقل شدن ممکن نبود. هیچوقت درست فکر نکردیم چون درست فکر کردن به نفعمون نبود. یاد گرفتیم که چطوری خودمون رو گول بزنیم و کاری کنیم که نتیجه پروسه تفکر اون چیزی باشه که ما می خوایم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;وقتی عابری کوزه مغازه دار رو تصادفا میشکنه مغازه دار میگه: مگه کوری؟ کوزه رو جلوی پات نمی بینی؟ من برای این کوزه پول دادم!! نتیجه تفکر مغازه دار اینه که عابر مقصره و باید خسارتش رو بپردازه. از طرفی عابر میگه چرا در پیاده رو بساط پهن کردی؟ نمی بینی که اینجا سر گذره و جای رفت و آمد؟ کوزه ی خودت رو از دست دادی و پای منو هم زخم کردی و بجای معذرت خواهی طلبکاری؟ عابر معتقده که مغازه دار باید ازش عذر خواهی کنه.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;آیا این مثال به تنهایی براش نشون دادن قصور پروسه تفکر انسانی کافی نیست؟ در اینجا عابر و مغازه دار هردو به درستی تونستن طی یک پروسه تفکر نا خودآگاه سود فوری خودشون رو تشخیص بدن. سود فوری هریک از این دو در محکوم کردن طرف مقابل بود و برای اینکه به اینکار جامه عمل بپوشونن هر کدوم منطق مناسب رو ساختن تا به همدیگه بفروشن. بنظر شما کدومشون درست میگه؟ من فکر می کنم هر دو درست میگن و هردو نادرست میگن. مشکل اینجاست که منطق جایی برای تضاد در خودش نداره . این در حالیه که واقعیت زندگی پر از وقایع متضاده. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;آیا به نفع مغازه داره که از عابر خسارت بگیره؟ کسی نمی دونه. ممکنه الان به نفعش باشه و در آینده به ضررش باشه. ممکنه الان به ضررش باشه و در آینده به نفعش تموم بشه. ممکنه ... کسی نمی دونه. مشکل اینجاست که در منطق و تفکر جایی برای ندونستن هم وجود نداره. تکلیف همه چیز باید همین الان معلوم بشه. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;خلاصه می کنم. علم فیزیک کوانتوم به ما میگه دنیای ما به مشاهده حساسه و بسته به اینکه چطور و با چه هدفی مشاهده بشه تغییر می کنه. الکترونها جای مشخص ندارن و همه جا هستن.. فقط وقتی که مشاهده میشن خودشون رو در یکجا متمرکز می کنن. این به این دلیله که مشاهده ما به هدف پیدا کردن یه مکان برای الکترون انجام میشه. ما از الکترون انتظار داریم که یکجا باشه و اون اینکارو برامون می کنه. ما از یک واقعه انتظار داریم که یا به نفعمون باشه یا به ضررمون و در نتیجه اون واقعه مجبوره به یک سو حرکت کنه. یا در جهت نفع ما یا در جهت مخالف.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اگرچه این مدل سازی ذهنی ما از جهان خیلی گنگه و زیاد پاسخگو نیست، جهان تمام تلاشش رو می کنه که در مدل ذهنی ما بگنجه.. الکترون ها خودشون رو متمرکز می کنن تا به ما جوابی بدن. وقایع خودشون رو جمع و جور می کنن تا حتما به ما نفع یا ضرر برسونن. آدمها صفاتشون رو دسته بندی و خلاصه می کنن تا در نهایت بتونن یا آدم خوبی باشن یا آدم بدی. این زندگی ماست..  حاصل هزاران سال تفکر ما فشار دادن جهان در قالبهای فکری و ساختن اشکال گوناگونه. این تفکر بنظر من بیشتر از هر چیز یک هنره.. مثل یک نقاشی که کمک خاصی به کسی نمی کنه، معنی خاصی نداره ولی در نوع خودش زیباست... باید سعی کنیم از این تفکر بی فایده که میراث هزاران سال زندگی انسان بر روی کره زمینه لذت ببریم چون بهایی سنگینی براش پرداختیم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-6544871929768140557?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/6544871929768140557/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=6544871929768140557' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/6544871929768140557'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/6544871929768140557'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title='تفکر انسانی'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-3897696938527468074</id><published>2011-05-17T15:36:00.010+10:00</published><updated>2011-05-19T16:42:23.671+10:00</updated><title type='text'>پایان سبز من</title><content type='html'>&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;دیشب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم که وقت رفتن بود... وقت رفتن من بود. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;به من گفتند: چقدر زمان میخوای تا کارهای نیمه تمامت رو تمام کنی؟ گفتم چقدر زمان میدهید؟ گفتند از یک روز تا یک سال بگو چه کاری داری؟ &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;در اون زمان با خودم فکر کردم که واقعا چه کار ناتمامی دارم که باید تمام کنم؟ چیزی به خاطرم نرسید.. گفتم زمانی نمی خوام. گفتند پس یک آرزو بکن... کمی فکر کردم و گفتم: آرزویی ندارم. گفتند هیچ چیزی هست که بخوای قبل از رفتن یکبار دیگه ببینی؟ کمی با خودم فکر کردم و دیدم تنها آرزویی که دارم اینه که این آهنگ رو دوباره بشنوم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پس موسیقی پخش شد و من بیاد آوردم زمانی رو که برای اولین بار این آهنگ رو شنیدم... زمانیکه سرمو از حیرت بین دستهام گرفته بودم و نمی دونستم دربرابر احساس عظیمی که در این آهنگ هست چه باید بکنم... و موقعی که دیوار ها به لرزش در اومدن و حتی نتوستم زمین رو ببینم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صدای آسمانی سلین از استودیوی آسمانها پخش میشد و اجزای وجود منو به لرزش در میاورد. یادم اومد که اولین بار، این آهنگ چیزی رو در درونم زنده کرد. همون چیزی که بعد از اون هرگز از دست دلبستیگیهاش و عاشق پیشگیهاش رها نشدم. همون روز تصمیم گرفتم که بقیه روزهامو چطوری میخوام بگذرونم...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و اینبار بازهم ارتعاش عاشقانه خودش رو به وجود من آورد. هر ذره از وجودم با این ترانه می رقصید و با ارتعاش عشق در فضا پراکنده میشد و من به همین سادگی محو و پراکنده می شدم. انگار که همه عمرم منتظر این پایان بودم و باز انگار که برای همین پایان به این دنیا اومده بودم. برای اینکه این احساس رو به همه اونچه که بودنی، خواستنی و یا داشتنی بود ترجیح بدم. برای اینکه اینطوری باشم و اینطوری تموم بشم. &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;برای اولین و آخرین بار خدا رو سپاس گفتم و از این پایان سبز تشکر کردم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;Falling like a Leaf&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;Falling like a Star&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;Finding a Belief&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;Falling where you are&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;object width="320" height="266" class="BLOG_video_class" id="BLOG_video-145ba8cebbd2d905" classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/get_player"&gt;&lt;param name="bgcolor" value="#FFFFFF"&gt;&lt;param name="allowfullscreen" value="true"&gt;&lt;param name="flashvars" value="flvurl=http://v15.nonxt8.googlevideo.com/videoplayback?id%3D145ba8cebbd2d905%26itag%3D5%26app%3Dblogger%26ip%3D0.0.0.0%26ipbits%3D0%26expire%3D1330456698%26sparams%3Did,itag,ip,ipbits,expire%26signature%3D3A7805761625E4AE28E7DA5DDE0FE3C05FC93EDF.7F8500C8B675D1B1A6C23379315B4E0B5A1F6030%26key%3Dck1&amp;amp;iurl=http://video.google.com/ThumbnailServer2?app%3Dblogger%26contentid%3D145ba8cebbd2d905%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw160%26sigh%3Db8653iQZbuLiRXdzGUsAPIVcMOQ&amp;amp;autoplay=0&amp;amp;ps=blogger"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/get_player" type="application/x-shockwave-flash"width="320" height="266" bgcolor="#FFFFFF"flashvars="flvurl=http://v15.nonxt8.googlevideo.com/videoplayback?id%3D145ba8cebbd2d905%26itag%3D5%26app%3Dblogger%26ip%3D0.0.0.0%26ipbits%3D0%26expire%3D1330456698%26sparams%3Did,itag,ip,ipbits,expire%26signature%3D3A7805761625E4AE28E7DA5DDE0FE3C05FC93EDF.7F8500C8B675D1B1A6C23379315B4E0B5A1F6030%26key%3Dck1&amp;iurl=http://video.google.com/ThumbnailServer2?app%3Dblogger%26contentid%3D145ba8cebbd2d905%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw160%26sigh%3Db8653iQZbuLiRXdzGUsAPIVcMOQ&amp;autoplay=0&amp;ps=blogger"allowFullScreen="true" /&gt;&lt;/object&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-3897696938527468074?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='enclosure' type='video/mp4' href='http://www.blogger.com/video-play.mp4?contentId=145ba8cebbd2d905&amp;type=video%2Fmp4' length='0'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/3897696938527468074/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=3897696938527468074' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/3897696938527468074'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/3897696938527468074'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2011/05/blog-post_17.html' title='پایان سبز من'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-8390079181343174954</id><published>2011-05-01T00:51:00.006+10:00</published><updated>2011-05-01T02:17:14.128+10:00</updated><title type='text'>میثم و مقداد</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از روزی که پامو از ایران بیرون گذاشتم و وارد این شهر کوچیک شدم با هرکس که صحبت می کردم از من می پرسید: "شما میثم و مقداد رو دیدین؟" و من می گفتم "نه." بعد نفر بعد همین سوال رو از من می کرد و می گفتم" به خدا ندیدم." وقتی نفر پنجم پرسید: "شما میثم و مقداد رو دیدین؟" گفتم: "به پیر نه". وقتی نفر ششم پرسید گفتم: "به پیغمبر نه". با نفر هفتم که صحبت کردم گفتم: "من فلانی هستم و میثم و مقداد رو ندیدم. لطفا سوال نفرمایید" !&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و اما اینکه مثیم و مقداد که بودند و چرا همه به محض دیدن من فکر می کردن من می تونم مصاحب و معاشر خوبی برای میثم و مقداد باشم خیلی دیرتر برام معلوم شد. اول از همه با مادرشون آشنا شدم که همراه با مادر من به کلاس زبان انگلیسی میرفت. آدم خوبی بود. خانمی بود بی نهایت مذهبی که سفت ترین روسری دنیا رو به سر داشت ولی چیزی که  بیشتر از همه توجه منو جلب کرد این بود که هیچوقت وقتشو به فکر کردن تلف نمی کرد. اگر پنج دقیقه منتظر اتوبوس بود حتما قرآن میخوند.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;میثم و مقداد اونطور که بعدها وصفشون رو شنیدم دو جوان رعنا بودن که در عین اینکه نمرات خوبی در مدرسه انگلیسی زبان کسب کرده بودن بسیار هم متدین بودن.. به این معنی که نه تنها نمازشون قضا نمیشد بلکه راستگو و درستکار هم بودن. شاید به پدر و مادرشون هم نیکی می کردن! به مدلی که احتمالا خیلی توی چشم میومد. آهان.. فوتبال هم بازی می کردن. با تیم سفارت ایران. و از قضای روزگار اولین کسانی که من توی این شهر ملاقات کردم همه از کارمندان سفارت بودن و همه ارادت خاصی به میثم و مقداد داشتن.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و اما دلیل اصلی محبوبیت میثم و مقداد همین گل زدنشون بود.. اونها نه فقط در زمین فوتبال بلکه در همه زمینه های اجتماع  برای تیم تدین و  مذهب گل می زدن. بطوریکه مردم می تونستن اونها رو با انگشت به هم نشون بدن و بگن: ببینین بچه های مسلمون چقدر خوب فوتبال بازی می کنن یا چه نمرات خوبی می گیرن؟ ببینین که این بچه هایی که نمازشون قضا نمیشه چقدر خوش برخورد و باهوش هستن؟ &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;آخه خیلی ساله که تیم تدین گلزن های خوبی نداره. به همین دلیل وجود میثم و مقداد برای این جمعیت غنیمت بود.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;من چند بار فرصت ملاقات میثم و مقداد رو پیدا کردم ولی راستشو بخواین من از دست یک عالمه میثم و مقداد فرار کرده بودم و اومده بودم اینجا که برگهای زرد درختان رو در پاییز تماشا کنم. وقتم رو به مدیتیشن و پیاده روی می گذروندم و از اسم میثم و مقداد و اصولا هرکسی که دارای ریش بود فرار می کردم. ولی تصویری که از میثم و مقداد در ذهنم ساخته بودم این بود: دو جوان رعنا با قد بلند که لباسهای بافتنی نارنجی و قهوه ای به تن دارن و طبعا ازیقه این لباس بافتنی یقه یه پیرهن سفید بیرونه. یقه پیراهن بسته است و پایینش روی شلوار پارچه ای افتاده. این دو جوان بسیار باهوش هستن و تحصیلات بالایی دارن و الان یا در ایران کم کم به پست و مقامی رسیدن و یاد گرفتن که در نهایت باید اخلاق درست مذهبیشون رو برای هماهنگی با سایر دوستان و همکاران مذهبی فاصد دولتیشون کنار بذارن و به افرادی فاسد و آدم کش برای نظام جمهوری اسلامی بدل بشن یا اینکه به خارج از ایران به یه کشور غیر اسلامی متواری بشن. اگر مورد دوم درست باشه که امیدوارم همینطور باشه الان شغل و درآمد خوبی دارن و هروقت فرصتی بهشون دست بده تبلیغ دین مبین اسلام رو می کنن. بطوریکه ممکنه خیال کنی راست گویی و درستکاریشون فقط یه سلاحی برای جلب کردن مردم به دین مبین اسلام است و ارزش دیگری ندارد! چون خیلی باهوش و با ایمان هستن لازم نیست با این معزل منطقی دست به گریبان بشن که اگه دین اسلام انقدر خوبه چرا خودشون حاضر نیستن در یک کشور اسلامی زندگی کنن؟ چرا باید در نیویورک و لس آنجلس و یا لندن باشن؟ اگه باهاشون بحث کنی یا با آیه و حدیث محکومت می کنن یا مثل یکی دیگه از دوستان قدیمیم سکوت می کنن در حالیکه لبخند ملیحی روی لب دارن به این معنا که "آیه و حدیث مناسب برای تکفیر کردنت دارم ولی در این زمان بخصوص ترجیح میدم نقش انسان متدین روشنفکر و فرندلی رو بازی کنم. خودت لبخندم رو ببین و بفهم که من خیلی از تو باهوش ترم ولی بزرگوار هم هستم و به همین دلیل حالت رو نمی گیرم. ببین مسلمونها چقدر خوبن پس به اسلام گرایش پیدا کن!"&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;به هر حال چندی نگذشت که میثم و مقداد با خانواده شون به ایران برگشتن و من هیچوقت افتخار آشناییشون رو پیدا نکردم. شاید میثم و مقداد با سلاح علم و مذهب و اخلاق نیکو نیمی از دنیا رو فتح کرده باشن ولی من هنوز که هنوزه وقتم رو صرف پیاده روی و تماشای برگهای زرد پاییزی می کنم و در راز گل سرخ حیرونم. گاهی در مسیر دوچرخه سواری دو جوان دوچرخه سوار با لباس باقتنی نارنجی و قهوه ای با سرعت زیاد از کنارم رد میشن و به دوردست ها میرن... در لحظه ای که از کنار من رد میشن بر می گردن و به من لبخند می زنن. لبخندی که منو به دین اسلام دعوت می کنه. و من هربار به دوردست ها خیره میشم و تا جایی که می تونم با نگاهم  اونها رو بدرقه می کنم و وقتی که کاملا دور شدن و دیگه قابل رویت نبودن در جواب شبهی که ازم می پرسه "شما میثم و مقداد رو دیدین؟"  میگم: "به خدا ندیدم".&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-8390079181343174954?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/8390079181343174954/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=8390079181343174954' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/8390079181343174954'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/8390079181343174954'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title='میثم و مقداد'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-82246419114424861</id><published>2011-02-09T04:05:00.003+11:00</published><updated>2011-02-09T04:09:42.555+11:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='theism'/><title type='text'>خدا پرستی</title><content type='html'>&lt;p style="text-align: right; font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; line-height: 16px; margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;کمتر کسی رو میشناسم که این روزها به بهشت و جهنم باور داشته باشه.. این در حالیه که قرآن که کتاب خداست و تحریفی درش نشده به وضوح بهشت و جهنم رو توصیف کرده. ولی اکثرا کماکان باور دارن که قرآن کتاب خداست و حضرت محمد پیامبر خداست ولی بهشت و جهنم دیگه از مد افتاده! بعضیا وکیل  خدا شدن و میگن خدا اگرچه فلان حرف رو زده ولی منظورش طور دیگه ای بوده!!! رک بگم این حرف احمقانه است.. خدا یک کتاب فرصت داشته که حرف دلش رو بزنه... پس شاید اونجا هم که گفته دزدی نکنین منظورش این بوده که اگه عشقتون کشید دزدی نکنین ولی اگه عشقتون نکشید یا اینکه درس طلبگی خوندیدن و آخوند شدین هرچی گیرتون اومد بدزدین؟ هان؟ اگه شما می تونی وکیل وصی خدا باشین اون آخونده که خیلی بهتر از شما می تونه اینکارو بکنه! و دوباره بعضی استدلال می کنن که توصیف بهشت و جهنم برای عرب هزار سال پیش گفته شده که نه برای ما! (نمی خوام بهتون یاد آوری کنم که عرب عصر جاهلیت هم گرفتار همون سوالاتی بود که شما الان هستین و عقل شما هم خیلی از اونها بیشتر نیست) اینهم استدلال موفقی نیست چون اگر اینطوری باشه باید بگردیم و ببینیم که دیگه کجاهای قرآن فقط برای اعراب زمان قدیم گفته شده و برای شما فارس های مدرن صادق نیست؟! احیانا نماز و روزه و خمس و زکات و سکس و همه اون کارهای سخت شامل این تبصره نمیشه؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; line-height: 16px; margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; line-height: 16px; margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;باز یک گروه دیگه هستن که به خدا معتقدن و به قرآن هم تا حدی معتقد هستن و به پیامبران هم تا حدی!! آخه بابا مگه دلبخواهیه؟ اگه به خدا معتقدین این عقیده رو از کجا آوردین؟ مگه بطور مستقیم یا غیر مستقیم از حضرت محمد یا عیسی یا موسی بهتون نرسیده؟ چطوره که این یه قسمت رو قبول کردین و بقیه رو نه؟ پس تکلیف اون 124 هزار پیغمبر چی میشه؟ مگه میشه خدا رو قبول داشت ولی پیغمبرش رو نه؟ مگه میشه پیغمبر رو قبول داشت ولی قرآن رو نه؟ مگه میشه به نصف قرآن معتقد بود؟ (حتی سعی هم نکنین بگین خداپرستی فطریه چون کسانی که از پدر و مادر و مادر بزرگشون داستان دین و خدا رو نشنیدن هرگز این داستانها به مخیله شون هم خطور نمی کنه! شما هم اگر از بچگی تو کلته تون فرو نکرده بودن هرگز باور نمی کردین! و تازه اگر ادعا کنین که خداپرستی یک امر فطریه و شما خود به خود و بدون نیاز به پیامبران بهش پی بردین ، کسی ممکنه بهتون بگه  چند همسری هم فطریه و اونوقت این سوال پیش میاد که آیا مسائل فطری رو باید پذیرفت یا رد کرد؟ و اینجاست که شما میگین قضیه چند همسری فرق داره که حتما هم همینطوره که میگین &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; line-height: 16px; margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt; :)))&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; line-height: 16px; margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; line-height: 16px; margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;از این بازیها بگذریم.. شما به بهشت و جهنم معتقد نیستید چون احمقانه به نظر می رسن.. چون اصولا وجودشون با خیلی چیزهای دیگه در تعارض جدیه.. ولی شک کلی کردن در اصل دین، ضرورت وجودش، حقیقتش و وجود خدا یکمی ترسناک بنظر میرسه اینطور نیست؟ حتی اگه همه چیز رو رد کردین بد نیست یه اعتقادکی به خدا داشته باشین چون اگه یوقت وجود داشته باشه زورش خیلی زیاده نه؟ اعصاب هم که نداره ممکنه تو همون جهنمی که وجود نداره مثل مرغ بریونتون کنه؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; line-height: 16px; margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;:)))&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; line-height: 16px; margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; line-height: 16px; margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;راستشو بخواین من هدفم این نیست که به کسی بگم چطوری فکر کنه یا اینکه بخوام درست و غلط رو برای کسی توضیح بدم. انطوری هم نیست که معتقد باشم درست و غلطی در کار نیست.. خیلی هم هست.. فقط توضیحش وظیفه من نیست. من برای خودم فکر می کنم و شما هم برای خودتون. ولی اگه صرفا از روی تنبلی این مسائل رو در ذهنتون مرور نکردین و عقایدتون رو باز بینی نکردین شاید بد نباشه یادآوری کنم که هیچ کاری ضروری تر از این در زندگیتون وجود نداره. بیشتر عقایدی که ما داریم مال زمان 6 سالگیمونه مگر اینکه جدیدا همه رو مورد بازنگری جدی قرار داده باشیم. اهمیت این کار هم در اینه که تا وقتی که تکلیفتون با مسائل اساسی زندگی روشن نباشه چه انتظاری می تونین از زندگی داشته باشین؟ تا وقتی که ندونین در زندگی روی چه پاشنه ای میچرخه چه برنامه ای می تونین برای زندگی بریزین؟ باتضاد های درونی چه می کنین؟ با افرادی مثل من که هر چند وقت یکبار به عقایدتون و مقدساتتون بی احترامی می کنن، عقاید و مقدساتی که خودتون هم زیاد مطمئن نیستید که آیا مقدس هستن یا نه و آیا بهشون اعتقاد دارین یا نه چه می کنید؟  &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; line-height: 16px; margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; line-height: 16px; margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;اگر خدای نکرده معتقد باشین که خدایی هست ولی زورش به احمدی نژاد و خامنه ای نمی رسه یا میرسه ولی اهمیت نمیده یا اینکه هم زورش میرسه و هم اهمیت میده ولی این یک کار رو به عهده شما گذاشته در حالیکه قدرت تصمیم گیری درباره روزه و مسائل جنسی رو برای خودش محفوظ نگهداشته و از طرفی گفته دعا کنین ولی دعاها رو مستجاب نمی کنه ،  اونوقت همیشه با خودتون درگیر خواهید بود. یکبار این مسئله رو برای خودتون حل کنید و یا حسینی بشید یا یزیدی.. و اونوقت دوباره با هم بحث می کنیم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: right; font-family: 'lucida grande', tahoma, verdana, arial, sans-serif; line-height: 16px; margin-top: 0px; margin-right: 0px; margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; padding-top: 0px; padding-right: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span" &gt;:)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-82246419114424861?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/82246419114424861/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=82246419114424861' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/82246419114424861'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/82246419114424861'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='خدا پرستی'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-6668737546338061893</id><published>2010-08-03T23:51:00.005+10:00</published><updated>2010-08-06T00:45:56.767+10:00</updated><title type='text'>راز خرد  :)</title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;در پاسخ دوستی که پرسید من راز خرد رو در چی میدونم، به سادگی می تونم بگم من راز خرد رو در نبودن جهالت می دونم. و جهالت البته می تونه در زمینه های مختلف وجود داشته باشه ولی اون جهالتی که پدر بزرگ همه جهالتهاست رو شاید بشه به زبون شیرین فارسی خودشناسی غلط یا هویت غلط نامید که معدل کلمه&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;mis-identification &lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;باشه.&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;داستان از این قراره که در وجود انسان یک مشاهده گر وجود داره که جدای از ذهنه. این مشاهده گر همونیه که عمل ادراک رو انجام میده. وقتی چیزی رو می بینین اونه که داره می بینه. وقتی می شنوین اونه که می شنوه. در طرف دیگه ذهن شما وجود داره که یک دستگاه تولید فکره و مرتب داره سر و صدا راه میندازه و جلب توجه می کنه. ذهن های همه ما صرفنظر از محتویاتشون بطور کاملا یکسان عمل می کنن و کاری که می کنن اینه که در تمام طول روز دائما یک سری اطلاعات رو به هم ربط میدن و فکر جدید تولید می کنن. مثلا شما یک کلاغ می بینین. مشاهده گر ابتدا مشغول مشاهده کلاغ میشه تا اینکه بلافاصله ذهنتون توجهش رو جلب می کنه و شروع می کنه درباره کلاغ فلسفه بافی کردن. برای اینکار یک سری اطلاعات رو بطور تصادفی از حافظه بیرون میکشه و با تصویری که جلوی چشمتونه از نظر معنایی مرتبط می کنه و براتون فکر تولید می کنه. این پروسه زیاد علمی و دقیق نیست ولی ذهن هیچوقت برای علمی و دقیق فکر تولید کردن ساخته نشده. ذهن فقط قراره یه چیزی تولید کنه و زیاد براش مهم نیست که فکر تولید شده چه کیفیتی داشته باشه. مثلا شما امروز یک کلاغ می بینین و ممکنه این فکر به ذهنتون بیاد که این کلاغ چقدر زیباست و چقدر دقیق و کامل خلق شده.. فردا همین کلاغ رو ممکنه ببینین و این فکر به ذهنتون بیاد که کلاغ چه موجود پلیدیه. فکر دیروز مود شما رو بهتر کرد و باعث شد که تمام روز افکارتون یه مایه مثبت داشته باشه ولی فکر امروزتون ممکنه باعث بشه که روی دنده منفی روزتون رو شروع کنین و تا شب هربار که ذهنتون فکری تولید می کنه در پروسه تولید فکر بجز اطلاعاتی که بطور تصادفی از حافظه میگیره و ملغمه می کنه، یه مایه منفی هم به همه چیز اضافه می کنه.&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;به هر حال ذهنتون صرفنظر از اینکه چقدر خوب یا بد فکر تولید کنه یه مشکل خیلی بزرگ ایجاد می کنه و اون اینه که تمام توجه مشاهده گر که خود واقعی شماست رو به خودش جلب می کنه. این باعث میشه که شما در تمام شبانه روز در حال تجربه و مشاهده افکارتون باشین و از تجربه باقی زندگی غافل بشین. بعد از مدتی اینطوری میشه که حتی وقتی به کلاغ نگاه می کنین، بجای مشاهده کلاغ دارین تصاویر ذهنیتون از کلاغ و افکاری که درباره کلاغ دارین رو مشاهده می کنین. اگه شک دارین همین الان یک کاغذ و مداد بردارین و سعی کنین یک کلاغ بکشین. ممکنه تعجب کنین که اصلا نمی دونین کلاغ چه شکلیه! این بخاطر اینه که هربار که داشتین به کلاغ نگاه می کردین بجای دیدن خود کلاغ داشتین تصاویر ذهنی خودتون از کلاغ رو مشاهده می کردین واسه همین بهترین چیزی که ممکنه بتونین بکشین یک کلاغ ابستره اس :)) &lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;اگر ذهنتون دچار بیش فعالی (!!) باشه ممکنه کم کم احساس کنین که دیدتون کم شده و به هر چیزی که نگاه می کنین درست نمی بینینش. اگر اینطوریه بهتره بدونین که مشکل از دیدتون نیست. مشکل از اینه که شما هر شیئی رو فقط تا زمانی مشاهده می کنین که ذهنتون بتونه اونو شناسایی کنه. از لحظه ای که ذهنتون شیئ رو شناسایی کرد می پره وسط و با سرعت خیلی زیاد شروع می کنه به حرف زدن و مثلا میگه: " من می دونم این چیه.. من می دونم این چیه.. این یه کلاغه.. همونی که در افسانه ها دربارش اینطوری اومده و از نظر علمی اینطوری طبقه بندی میشه.. همونی که آشغال می خوره و شاعر دربارش گفته: زاغ می خواست که غار غار کند.. تا که آوازش آشکار کند.. راستی یادته کوچیک بودی مدرسه می رفتی یبار خانوم معلمت گفت....." و خلاصه تنها کاری که فرصتی براش نیست دیدن کلاغه.&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;این تازه یه قسمت از ماجراست و مشکل واقعی نیست.. مشکل اصلی وقتی ایجاد میشه مشاهده گر درون شما برای سالهای زیاد هرطرف که نگاه می کنه فقط ذهن می بینه و افکار تولید شده توسط ذهن رو مشاهده می کنه. در نتیجه یادش میره که کیه. یعنی شما یادتون میره که کی هستین.. بعد برای اینکه بفهمین کی هستین از ذهن سوال می کنین و ذهن هم هربار یک جواب منطقی غلط بهتون میده و فرقی هم نمی کنه که چه جوابی بده چون اون جواب فقط یک فکره که ملغمه ای از اطلاعات تصادفیه. در نهایت چون تنها چیزی که می بینین ذهنه، خیال می کنین که ذهن هستین و بدن.. و اونهم نه ذهن و بدن بطور واقعی.. بلکه برداشت ذهنی خودتون از ذهن و برداشت ذهنیتون از بدنتون. به این ترتیب هویت واقعی شما گم میشه. &lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;این وسط تنها کسی که از این اشتباه خوشحاله ذهن شماست چون اینطوری توجه و اهمیت بیشتری بدست میاره. ولی از طرفی از اونجا که بار مسئولیتش سنگین شده همیشه باید مثل سگ پا سوخته دوندگی کنه تا برای خودش و شما هویت پیدا کنه. آخه ذهن چیزی جز ماشین تولید فکر نیست و نمی تونه "کسی" باشه. در بهترین حالت می تونه "چیزی" باشه. پس بار امانت شما رو نمی تونه تحمل کنه و اون رو به چیزهای دیگه حواله می کنه.. مثلا بهتون میگه که تو اونی هستی که بدن زیبایی داری و ماشین بنز سوار میشی... این یه هویته که تا حدی جواب شما رو میده ولی همونطور که می بینین خیلی ساده و دو بعدیه و البته برای شما کافی نیست.. شما هویت پیچیده تری لازم دارین.. پس ذهن به کارش ادامه میده و شما رو صاحب یک شرکت بزرگ ساختمانی می کنه. حالا شما بجز اینکه بدن زیبایی دارین و ماشین بنز سوار میشین همسر فلانی و مادر فلانی و فلانی و صاحب فلان شرکت و ملک هستین.. فلان شغل رو دارین. اینها همه هویت های ساختگی شماست که به خارجی بهش میگن ایگو.&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;یکمی فکر کنین درباره خودتون.. از خودتون سوال کنین که کی هستین؟ جوابهایی که ذهن می تونه به شما بده مهملاتی از همین ردیفه... در واقع ذهن فقط می تونه شما رو از طریق ارتباطتون با اشیاء و افراد دیگه تعریف کنه ولی شما این تعاریف نیستین... شما یک انسان هستین و قاعدتا باید هویت درست و حسابی تری از یک مشت اطلاعات داشته باشین.. اینطور نیست؟&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;همه این سناریویی که گفتم همون جهالتیه که پدر بزرگ همه جهالتهاست... &lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;و اما حقیقت چیه؟ حقیقت خیلی ساده است اما قابل گفتن نیست.. چون فقط چیزهایی در بیان میان که تولید ذهن باشن.. هیچ چیز واقعی در کلام نمیاد... حقیقت، خود واقعی شماست که هیچکس نمی تونه براتون تعریفش کنه.. بعضیها بهش میگن خود بزرگ.. بعضیا بهش میگن خدا.. اینهمه خرافاتی که درباره خدا شنیدین و ممکنه حتی باعث شده باشه که ازش بترسین یا انکارش کنین همه بخاطر اینه که خدا هم که خود واقعی شماست مثل هر چیز واقعی دیگه قابل بیان نیست. منم مثل دیگران می تونم یه سری "اطلاعات" دربارش بهتون بدم تا ذهنتون سرگرم بشه و باهاش فکرهای جدید درست کنه ولی این کمکی بهتون نمی کنه. مثلا من ممکنه بگم که خود واقعی شما هیچوقت احساس تنهایی نمی کنه.. پس هروقت دارین احساس تنهایی می کنین بخاطر اینه که دارین افکاری رو تجربه می کنین که موضوع تنهایی دارن. یا وقتی احساس نفرت رو تجربه می کنین مشغول تجربه افکاری هستین که با یه احساس منفی مرتبطه. ولی خود واقعی شما همیشه لذت و سرور و خوشحالی داره. ولی به هر حال هیچ مقداری از اطلاعات درباره خود واقعی شما نمی تونه زندگی شما رو شیرین کنه.. فقط می تونه تار و پود این جهالت رو پیچیده تر و پیچیده تر کنه.&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;و اما چطوری میشه بر این جهالت غلبه کرد؟ چطور میشه این هویت های ساختگی ذهنی رو کنار رد؟ پاسخ خیلی ساده اس.. هروقت که ذهنتون کمی ساکت و آروم بشه و کمتر فکر تولید کنه، در بین افکارتون لحظاتی از سکوت رو تجربه می کنین.. در اون لحظات کوچیک سکوت که هیچ فکری برای تجربه کردن نیست می تونین اون چیزی رو که تا حالا پشت افکارتون قایم شده بود تماشا کنین. همون خود واقعی شما که هرکاری میکنه بجز سر و صدا کردن و بلوا به پا کردن. همون خودی که در آرامش و سکوته و تنها به همین دلیله که در پشت آشوب افکارتون گم شده و هروقت که ذهنتون دست از شلوغ بازی و جلب توجه برداره می فهمین که کی هستین! به محض اینکه خود واقعی خودتون رو تجربه کنین یکباره زندگی انقدر شیرین میشه که می تونین هزاران کوزه رو باهاش پر از شهد و شکر کنین.&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;به محض اینکه فهمیدین کی هستین یکباره همه ترسها و نگرانیهاتون کنار میره.. ذهنتون دیگه لازم نیست براتون هویت کاذب درست کنه به همین دلیل نیازی به اثبات خودش به دیگران نداره.. همه چیز آروم میشه و یکباره تعداد افکارتون از 60000 فکر در روز به 200 فکر در روز کاهش پیدا می کنه. ذهنتون یه چیزی شبیه گوگل میشه که هیچوقت بطور 24 ساعته شما رو با اطلاعات بمباران نمی کنه ولی هروقت که کاری باهاش داشته باشین اونجا هست تا براتون حساب و کتاب کنه. کیفیت افکارتون بهتر و عمیق تر میشه و دقت حساب و کتابهاتون بالا میره. حافظه تون بهبود پیدا می کنه و دیگه اطلاعاتی که لازم دارین در بین افکار مزخرفی که به هدف مدیریت ترسها و عقده ها و کمبودها و نگرانیها ایجاد شدن گم و گور نمیشه. هرچیزی که لازم دارین به راحتی یادتون میاد. &lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;این تعریف ساده روشن بینیه.. همون راز خرد و رهایی که می خواستین. البته داستان ادامه داره و موارد دیگه ای در ادامه اتفاق میفته که از دید من اهمیت زیادی ندارن چون بعد از این مرحله به طور خود به خود اتفاق میفتن.. مثلا اینکه به دلیل آرامشی که بدست میارین بدنتون سالم میشه و جریانهای انرژی در بدنتون به صورت بهینه در میاد. چاکرا ها فعال میشن و توانایی های ماورا طبیعی در شما رشد می کنن. اما هیچکدون از اینها در برابر تجربه خود واقعی خودتون عددی نیستن... در برابر لحظه ای که جستجو به پایان میرسه و خونه واقعی خودتون رو پیدا می کنین.&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: center"&gt;یافت مرد گورکن عمر دراز ... سائلی گفتش که رازی گوی باز&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: center"&gt;چون بکندی گور عمری در مغاک ... چه عجایب دیده ای در زیر خاک&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: center"&gt;گفت این دیدم عجب بر حسب سال ... کین سگ ذهنم* همی هفتاد سال&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: center"&gt;گور کندن دید و یکساعت نمرد ... یکدمم فرمان یک طاعت نبرد&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;که البته شیخ عطار نیشابوری "نفس" گفته ولی ما اینجا عوضش کردیم که منظور خودمون رو برسونه  :) تیریب استفاده ابزاری.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-6668737546338061893?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/6668737546338061893/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=6668737546338061893' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/6668737546338061893'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/6668737546338061893'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='راز خرد  :)'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-1459442395646602741</id><published>2010-07-11T23:50:00.014+10:00</published><updated>2010-07-12T00:16:18.066+10:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Hekayat'/><title type='text'>حکایت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;1) سالکی رو میشناسم که راز خرد رو در زندگی متعادل می دونه. این سالک روز و شب مراقبه که از نقطه تعادل خارج نشه و در این مراقبت افراط می کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2) سالکی رو میشناسم که برای رسیدن به رهایی از هیچ کار فروگذار نمی کنه. این سالک از تعالی هدفی ساخته که باید در آینده دور یا نزدیک بهش برسه. در جستجوی این هدف همواره در آینده زندگی می کنه و از رهایی که فقط در زمان حال می تونه اتفاق بیفته محروم می مونه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3) قضاوت ذهنی درباره افراد و پدیده ها اونها رو از یک ماهیت واقعی به تصویری ذهنی کاهش میده. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4) اگه برای خوشحال بودن و لذت بردن از یه مهمونی نیاز داری که مغزت رو با الکل از کار بندازی احتمالا دنیای ذهنیت نیاز به بازنگری داره. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-1459442395646602741?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/1459442395646602741/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=1459442395646602741' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/1459442395646602741'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/1459442395646602741'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='حکایت'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-2570067240352863553</id><published>2010-01-24T23:55:00.012+11:00</published><updated>2010-04-18T00:05:38.369+10:00</updated><title type='text'>پرواز را به خاطر بسپار</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;اولین خاطره ای که ازش یادم میاد مال روزیه که تلفن کرد به مادرم و گفت بیا بچه هارو ببریم سینما... من کوچیکتر از اونی بودم که بفهمم موضوع فیلم چی بود.. چیزی که خیلی مهمتر از فیلم بود این بود که یه چیزی از توی کیفش در آورد و بینمون تقسیم کرد. پرسیدم این چیه؟ گفت شوکتوتابلت! من شوکوتابلت رو بهتر از هر چیزی توی زندگیم یادگرفتم. دلم برای سلیقه ش تنگ میشه.. برای سادگیش.. برای یکرنگیش...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;و بعد اینکه هروقت که از خونه مون قهر می کردم می رفتم خونه شون.. من خودم هیچوقت مهمون دعوت نمی کنم.. اصلا نمی تونم بفهمم که چطور در خونه اون همیشه به روی من باز بود... همیشه می گفت شب همینجا بمون و بعد به پیمان می گفت یه پیژامه برام بیاره.. و پیمان پیژامه داریوش رو برام میاورد که البته تا زانوهام بیشتر نمیرسید.. همیشه می گفتم چی میشد این داریوش یکم قدش بلندتر بود؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;و بعد اونکه اون یکی از اولین کسانی بود که به من فهموند که آخوندا پدرسوخته و دروغگو هستن ولی بعضیاشون علاوه بر پدرسوخته بودن دگم هم هستن و اونایی که دگم هستن خیلی خطرناکترن... و این چند جمله تا به امروز مهمترین چیزیه که هرکسی لازمه در زمینه سیاست بدونه&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;و  تازه اینکه مدیتیشن یاد گرفت و رفت دوره سیدهی.. وقتی ازش پرسیدم که پرواز می کنی یا نه؟ گفت نه من خیلی سنگینم :) هروقت که خونه شون مدیتیشن می کردیم یکی از عمیق ترین تجربه های مدیتیشن من میشد. اصلا نمی تونستم بفهمم که چطور ممکنه در یه خونه پر سر و صدا بر بلوار فردوس انقدر آدم عمیق بشه. وقتی فهمیدم که عصر روشن بینی داره آغاز میشه خیلی دلم میخواست اولین کسی باشم که این خبر رو بهش میدم.. .&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;و اونوقت اینکه وقتی خبر بیماریشو شنیدیم همش به خود گفتم خوب میشه. وقتی برای درمان اومد اینجا می گفتم حتما خوب میشه... وقتی صندلی چرخدارش رو هل می دادم و کنار دریاچه می گردوندمش مطمئن بودم که خوب میشه... تک تک سلول های بدنم می دونستن که خوب میشه. وقتی که دوره هیلینگ می دیدم گفتم حالا دیگه خودم می تونم خوبش کنم.. هر روز بعد از تمرینم یه پالس قوی انرژی براش میفرستادم و احساس می کردم که میگیره.. با خودم می گفتم، من کم کم قویتر میشم و اونهم روز به روز حالش بهتر میشه. مگه غیر از اینهم ممکنه؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;و آخر اینکه از خیلی سال پیش یاد گرفته بودم که وقتی همه سلول های بدن آدم چیزی رو بخواد، وقتی که همه رگ ها و ریشه های آدم به یک هدف به لرزش در بیاد همیشه اون چیزی که آدم میخواد اتفاق میفته. اینکارو بارها و بارها انجام داده بودم. اقلا ده بار هشت مردم رو شونزده کردم. هروقت کمتر از ده نمره می نوشتم  بیشتر از دوازده می گرفتم. هروقت که حوصله کلاس رو نداشتم فقط کافی بود همونکاری رو که بلدم انجام بدم تا چند دقیقه بعدش خبر بدن که کلاس لغو شده. این کارو ده ها بار انجام دادم و همیشه جواب میداد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;فقط در یک مورد جواب نداد...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;خاله بدری عزیزم الان در آسمونهاست و من گریان و گیج و خنگ و مبهوت به آسمون نگاه می کنم و بعد دوباره نگاه می کنم و باز دوباره نگاه می کنم و هربار که نگاه می کنم یک عقاب می بینم و هربار میگم:  توهیچوقت برای پرواز کردن سنگین نبودی &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#000099;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;&lt;div style="text-align: center; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#000099;"&gt;Take care, it's such a lonely sky&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#000099;"&gt;They'll trap your wings my love and hold your flight&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#000099;"&gt;They'll build a cage and steal your only sky&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#000099;"&gt;Fly away, fly to me, fly when the wind is high&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center; "&gt;&lt;span class="Apple-style-span"  style="color:#000099;"&gt;I'm sailing beside you in your lonely sky...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;object width="5" height="5"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/yfqgxIP-tXc&amp;amp;hl=en_US&amp;amp;fs=1&amp;amp;&amp;amp;autoplay=1"&gt;&lt;param name="allowFullScreen" value="true"&gt;&lt;param name="allowscriptaccess" value="always"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/yfqgxIP-tXc&amp;amp;hl=en_US&amp;amp;fs=1&amp;amp;&amp;amp;autoplay=1" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="5" height="5"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-2570067240352863553?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/2570067240352863553/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=2570067240352863553' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/2570067240352863553'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/2570067240352863553'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='پرواز را به خاطر بسپار'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-2379063670771608747</id><published>2009-10-04T23:43:00.005+11:00</published><updated>2009-10-05T00:46:21.623+11:00</updated><title type='text'>شهود</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شهود یکی از مراحل خیلی مهم ولی نه چندان پیشرفته معنویه. من وقتی میگم شهود ترجمه دقیق کلمه witnessing انگلیسی رو مورد نظر دارم. اونچه که از عرفان ایرانی درباره شهود شنیدین رو بندازین دور و سیفون رو روش بکشید چون هیچوقت به دردتون نمی خوره. نه کسی می دونه چیه نه کسی می دونه چطوری میشه بهش رسید و به چه درد می خوره. فقط می تونه جای یک کلمه مفید رو در ذهنتون پر کنه و مانع از یاد گرفتن اونچه که لازم دارین بشه. پس این از این.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و اما اون شهودی که من دربارش صحبت می کنم حالتیه که در نتیجه تمرین مراقبه و بدست آوردن مقداری سکوت ذهنی ایجاد میشه. مرحله ای که درش آدم موفق میشه شاهد افکار خودش باشه. در این مرحله آدم دیگه توی تونل افکار نیست و انگار از بالا به افکارش نگاه می کنه. در مراحل ابتدایی شهود فقط موفق میشین تا حدی افکارتون رو کنترل کنین و مثل سابق حواستون به چیزهای مختلف پرت نمیشه. انگار که هیچ فکری به طور کامل همه ذهنتون رو پر نمی کنه و همیشه جایی برای نظارت روی اونچه که در ذهنتون میگذره باقی می مونه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در مراحل پیشرفته تر شهود افکارتون رو به طور کاملا مجزا از ذهن و به صورت اشیایی گاها سه بعدی خواهید دید. این باعث میشه که بتونین یه فکر رو در حالی که تازه داره تولید میشه یا به ذهنتون وارد میشه تشخیص بدین. در این مرحله به خوبی درک می کنین که افکار شما قسمتی از هویت شما نیستن. بلکه هویت شما اون ظرفیه که افکار درش قرار دارن. دراین مرحله بین افکار همیشه مقداری فضای خالی وجود داره. این باعث میشه که وقتی یه فکر ناراحت کننده دارین آگاه باشین که این فقط یک فکره و میگذره. دیگه هیچ چیز شمارو مثل قبل جو گیر یا احیانا ناراحت نمی کنه چون هیچ فکری دیگه نمی تونه کیفیت خودش رو به شما تحمیل کنه. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فرض کنید که ما در اتاقی هستیم که توش تعدادی توپ پینگ پنگ در هوا شناوره. روی هرکدوم از این توپ ها کلمه هایی مثل خشم، ترس، نگرانی، دوست داشتن، خوشحالی و غیره نوشته شده. حالا اگه شما یه آدمی رو ببینین که هروقت یه توپ با کلمه "ناراحتی" از جلوی صورتش رد میشه های های میزنه زیر گریه احتمالا خیلی تعجب می کنین وبهش میگین: برادر، اینکه روی یه توپ پینگ پنگ نوشته باشه "ناراحتی" به این معنی نیست که تو باید با دیدنش ناراحت باشی و گریه کنی!! در حالت شهود افکار چیزی بیشتر از یک منظره نیستن و نمی تونن شما رو دگرگون کنن.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خیلی از حرفهای قلمبه سلمبه تاریخ در حالت شهود گفته شدن و فقط به درد کسی می خورن که در این وضعیت باشه. این شامل بیشتر راه حل های یک خطی برای مشکلات مهم جهانی میشه. مثلا کسی ممکنه به شما بگه: برای روشن بینی فقط لازمه از همه چیز دل بکنی. این یه دستوره که آدم معمولی لازمه تمام عمر تلاش کنه تا بطور کامل انجامش بده ولی کسی که در حالت شهوده چون جهان رو از طریق افکارش تجربه نمی کنه درک پیوستگی جهان براش راحته. به همین دلیل می تونه از هر چیزی دل بکنه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یا مثلا کسی ممکنه به شما بگه: هروقت ناراحت شدی فلان کارو انجام بده تا ناراحتیت برطرف بشه. مشکل اینه که بیشتر افراد وقتی ناراحت هستن هیچ دستورالعمل دیگه ای رو نمی تونن بطور همزمان اجرا کنن. یه فکر ناراحت کننده طوری همه ذهنشون رو پر می کنه که یاد دستورالعمل فوق الذکر نمی افتن. تنها وقتی یادشون میاد قرار گذاشته بودن در اینجور مواقع چیکار کنن که ناراحتی برطرف شده. ولی کسی که در حالت شهوده اصلا به این دستورالعمل احتیاجی نداره چون همزمان که اون فکر ناراحت کننده رو تجربه می کنه می تونه از بقیه ظرفیت ذهنیش برای هندل کردن اون فکر استفاده کنه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حالت شهود یکی از نشونه های پیشرفت معنویه و سالک وقتی به این مرحله میرسه یکباره گزینه های خیلی زیادی برای ادامه پیشرفت معنوی پیش رو می بیینه. راههای که تا قبل از رسیدن به مرحله شهود بی فایده و غیر عملی بودن. مرحله شهود اونجاییه که زندگی شروع به شیرین شدن می کنه و سالک برای اولین بار دستش رو در انتخواب سرنوشتش باز می بینه.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برای رسیدن به حالت شهود لازمه که با مراقبه ذهنتون رو آروم کنین تا جایی که مقدار کمی سکوت ذهنی داشته باشید. وقتی که احساس کردین کمی روی ذهنتون تسلط پیدا کردین اونوقت می تونین از تمرین "پرسش از خود" یا Self Inquiry استفاده کنین. این تمرین خیلی ساده اس و به سرعت می تونه قدرت شهود رو دشما گسترش بده.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همچنین انواع تمرینات تنفسی و کندالینی می تونن به سکوت ذهنی شما کمک کنن. همونطور که میدونین یوگا یک پدیده ی یکپارچه اس. این یعنی اینکه هرکدوم از تمرینات یوگا به تمرینات دیگه کمک می کنن و مهارتهای دیگه رو در شما تقویت می کنن.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برای یادگرفتن مدیتیشن یا مراقبه به &lt;a href="http://aypsite.org/13.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt; و برای یاد گرفتن تمرین پرسش از خود به &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Self-enquiry"&gt;اینجا&lt;/a&gt; و  &lt;a href="http://aypsite.org/327.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt; مراجعه کنید.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-2379063670771608747?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/2379063670771608747/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=2379063670771608747' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/2379063670771608747'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/2379063670771608747'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2009/10/blog-post_04.html' title='شهود'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-4731383143910856984</id><published>2009-10-03T02:39:00.003+10:00</published><updated>2009-10-03T02:47:40.646+10:00</updated><title type='text'>زندگی</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;امروز فهمیدم که زندگی خیلی اسرار آمیز تر از اونه که با تفسیر گذشته و بیش بینی آینده قابل توصیف باشه. اونچه که در گذشته اتفاق افتاده و به اکنون رسیده فقط اونچه که هست رو نشون میده و اونچه که از آینده در تخیل میاد هم قرینه معکوس گذشته به مرکز زمان حاله ولی هیچ ایده ای از پتانسیلی که می تونه به واقعیت در بیاد و از بلقوه ای که می تونه بالفعل بشه نداره. و مثال اینکه هیچیک از سلسله وقایع قبل از لحظه تولد کوچکترین پیش بینی یی از واقعه تولد بدست نمیدن و هیچیک از وقایع زندگی نمی تونن ایده ی درستی از مرگ ایجاد کنن. پس هرکس آزاده که آینده رو بصورت قرینه معکوس گذشته زندگی کنه یا ذهنش رو به روی همه اونچه که ممکنه باز کنه و این یکی از درس های ابتدایی زندگی. افسوس که زندگی های ساختگی و توام با ترس و نگرانی ما بعضی از درسهای اولیه رو خیلی دیر مرور می کنه.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-4731383143910856984?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/4731383143910856984/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=4731383143910856984' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/4731383143910856984'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/4731383143910856984'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='زندگی'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-6246467045047527027</id><published>2009-07-31T05:11:00.003+10:00</published><updated>2009-07-31T06:00:28.459+10:00</updated><title type='text'>Opinion</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;روزی از روزها به یکی از اون آدمهایی بر خوردم که از هر دری سخنی می گن. از اونایی که حرفهاشون به نظر قانع کنند و عوام پسندانه میاد. وقتی ازشون بپرسی کجا درس خوندی بهت میگن:  &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;university of streets!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;(تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که یه روزی خودم هم تبدیل به یکی از همین مدل آدمها بشم. اگر اینطوری باشه این وبلاگ کمک شایانی به این مسئله کرده.)&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt; منم به قول معروف نه گذاشتم ونه ورداشتم و نظر خودش رو درباره افراد مثل خودش پرسیدم! جوابی که بهم داد خیل جالب بود:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;Opinion is like arse hole. Everyone's got one and it stinks.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;این حرف اگرچه در نگاه اول مثل یک شوخی سطح پایین به نظر میاد ولی در نوع خودش حرف عمیقیه. این حرف، حرف کسیه که یاد گرفته با نظرات مردم کنار بیاد. حتی اگه اون نظرات براش در حد اون چیزی باشن که اسم برد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یادمه که چند سال پیش وقتی که نوشتن وبلاگ رو شروع کردم هنوز اینکه آدم در وبلاگش اظهار نظر کنه یکمی برای مردم سقیل بود. یه کسانی میومدن می گفتن: آقا شما چرا درباره خدا صحبت می کنی؟ مگه دکترای الهیات داری؟ مگه شما جامعه شناسی که درباره مسائل اجتماعی اظهار نظر می کنی؟ اینجور حرفها مال آدمای از ما گنده تره!!! &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعضیا که صبرشون یکمی بیشتر بود یه مدت طولانی کذم غیظ می کردن و بعد یکدفعه از کوره در میرفتن و می گفتن: درباره هنر هم میخوای اظهار نظر کنی؟؟؟ :))) شاید یه جورایی امیدوار بودن که خودم کوتاه بیام بدون اینکه لازم باشه بهم تذکر بدن.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;البته من همیشه می گفتم ب ا د ا (همون برادرا ولی به زبون بچه خرسهای قطبی) من در هیچ زمینه ای دکترا ندارم پس هر حرفی که از این وبلاگ بشنوین از همین دسته. اطلاع من از هنر نه خیلی بیشتر و نه خیلی کمتر از سوادم در زمینه جامعه شناسیه ولی تو که دوست نداری نظر کسی رو بشنوی برای چی وبلاگ می خونی؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی؟&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چند سال گذشت تا کم کم زمونه عوض شد و ملت یاد گرفتن که بجای خفه کردن دیگران خودشون وبلاگ بزنن و حرف دلشون رو هرچند قاصر و ناقص و بی معنی بزنن. کم کم صدها و هزاران وبلاگ تاسیس شد و خیلی از حرفهایی که توی گلوی ملت گیر کرده بود زده شد. بعضیا اصلا در مدت کوتاهی هرچی دلشون میخواست بگن گفتن و یه دفعه پیسسسسسسس خالی شدن. آروم گرفتن و دیگه نه وبلاگ می نویسن و نه می خونن.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;همه اینهایی که گفتم سیر تحولی جامعه ای بود که داشت یاد می گرفت با نظر دیگران که گاهی حتی نظر مخالف هم نبود فقط از زبان دیگری بیان شده بود چطوری برخورد کنه. اینها همه راه رسیدن به اون جمله بود. همون جمله ای که مردی از دانشگاه خیابانها چه آسون گفته بود.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;در هر حال هنوز این مشکل بزرگ برای مردم خیلی از جاهای دنیا باقی مونده که اگه جلوشون بیشتر از دو سه بار در هفته اظهار نظر کنی یا کلا ذهنت زیادی فعال باشه و هی مرتب یه چیزهایی تولید و منتشر کنه ملت شاکی می زنن و می گن چرا درباره همه چیز اظهار نظر می کنی؟ بعد با خنده ازشون می پرسی: مگه تو با نظر من مخالفی؟ با اخم جوابت رو میدن: نه ولی چرا تو درباره همه چیز اظهار نظر کنی؟ تو میگی: خب بفرما شما هم اظهار نظر کن! بعد یکمی فکر می کنه میگه: نه من اظهار نظر نمی کنم چون چیزی در اینباره نمی دونم. ولی تو  هم زیاد حرف می زنی! :))&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;این مکالمه خنده دار البته خیلی وقتها در کله افراد اتفاق میفته و فقط گاهی به این وضوح بیان میشه. والبته که تنها مشکلی که درش هست اینه که بیشتر افراد دوست دارن با کسی حرف بزنن که حرفی برای گفتن داشته باشه. کسی که کمی قدرت تحلیل داشته باشه و هرچند وقت یکبار یه حرف خردمندانه بزنه. مردم تمام شهر رو به دنبال اینجور آدمها می گردن و بعد وقتی باهاشون روبرو میشن با خودشون میگن: این فلانی هم عجب آدم فهمیده ایه ها. حرفهای قشنگی میزنه. فقط اگر انقدر درباره مسائل مختلف اظهار نظر نمی کرد خیلی خوب بود!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-6246467045047527027?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/6246467045047527027/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=6246467045047527027' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/6246467045047527027'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/6246467045047527027'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2009/07/opinion.html' title='Opinion'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-6366225841113276632</id><published>2009-07-15T22:23:00.017+10:00</published><updated>2009-07-17T00:12:27.088+10:00</updated><title type='text'>و اما سکس</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;این مطلب رو در پاسخ به سوالی که یاشار پرسید می نویسم، شاید هم فقط به این بهانه حرفهایی رو میخوام بزنم که مدتهاست در ذهنم مرور می کنم. امیدوارم که اینجا برای همیشه این حرفها رو از سرم بیرون بریزم. بحث در این مورد آزاده ولی هرکس غلط دیکته ای بگیره گردنشو میشکنم. :))&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;من مدت 17 ساله که به تمرین تی ام مشغولم. روزی دوبار تمرین می کنم و تا وقتی که ایران بودم تقریبا هر هفته در کلاس های تی ام شرکت می کنم. تی ام یکی از بهترین انواع مدیتیشن ه و یاد گرفتنش هم خیلی ساده اس. در کلاس تی ام میگن که هرکسی که قادر به فکر کردن باشه می تونه تی ام انجام بده و هربچه ده ساله ای می تونه تی ام یاد بگیره. انجام تمرین تی ام هم خیلی ساده اس. فواید بی شماری داره که از حوصله بحث اینجا خارجه ولی کمتر مشکلی در زندگی یافت میشه که با کمک تمرین تی ام حل نشه. من شخصا کسانی رو میشناسم که میگرن داشتن و بعد از چند ماه مدیتیشن درمان شدن. کسانی که سیگار و الکل رو با استفاده از تی ام ترک کردن. کسانی که احمق بودن ونسبتا عاقل شدن مثل من و سروش و کسانی که دچار استرس، اضطراب و عصبانیت بودن و تبدیل به افرادی آروم، خوشحال و خوش مشرب شدن. بعد از حدود 40 سال که تمرین تی ام در ایران تمرین شده باید بگم هیچ گونه شکی در موثر بودن و مقرون به صرفه بودن تمرین تی ام وجود نداره. من به شخصه هیچکس رو نمیشناسم که تمرین تی ام رو انجام داده باشه و ناراضی باشه یا دلش بخواد پولش رو پس بگیره. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این درباره خود تمرین بود ولی نحوه آموزش تمرین و معلمین تی ام حکایتی دیگه دارن که من اینجا تا حدی دربارشون صحبت می کنم. در کلاس تی ام گفته میشه که تمرین تی ام انقدر ساده است که بچه های ده ساله می تونن انجامش بدن. حتی آدم برای تی ام کردن لازم نیست باهوش باشه. ولی در عین حال گفته میشه که تی ام رو فقط از معلم تی ام میشه یاد گرفت که این تا حدی درسته. چون مثلا اگر شما یه بنز بخرین که توسط شرکت تویوتا ساخته شده باشه درسته که ماشین خوبیه ولی اسمش رو نمیشه بنز گذاشت. ولی معلمین تی ام و سازمان ماهاریشی که تحت عنوان موومنت ازش یاد میشه گاهی پارو از این فراتر میذارن و ادعا می کنن که مانتراهاشون از حوزه واحد میاد و برای هرکسی متفاوته. همچنین ادعا می کنن که اگر مانترایی رو از کتاب یاد بگیرین این مانترا فاقد قدرت بردن ذهن شما به ماوراست. در آمریکا موومنت ماهاریشی حتی معلمینی که قبلا معلم تی ام بودن ولی از شغلشون استعفا دادن رو هم فاقد صلاحیت برای آموزش مدیتیشن می دونن و ادعا می کنن که میدیتیشنی که از اینجور افراد یاد بگیرین موثر نیست. در مجموع ادعای معلمین تی ام همیشه این بوده که تی ام تنها سیستم معنوی واقعا موثره و هیچ سیستم دیگری کمک حال نخواهد بود. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من در تمام سالهایی که در تهران تی ام میکردم تمام این حرفها رو باور کردم و تحقیقی هم در اینباره انجام ندادم. البته در اون زمان اینترنتی در کار نبود و صحت هیچ چیز رو نمیشد تایید کرد. زمان خیلی بدی بود. من تا همین چند سال پیش مطابق اونچه که از بچگی یاد گرفته بودم فکر می کردم عمر کلاغ سیصد ساله. اولین باری که به ویکی پیدیا سر زدم فهمیدم که بیشتر کلاغ ها در دوسال اول عمرشون می میرن و متوسط عمرشون حدود 5 ساله. پیر ترین کلاغی که تاحالا روئیت شده سنش 17 سال بوده. میخوام ایده ای بهتون بدم از دوران سیاهی که ما توش زندگی می کردیم. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از زمانی که از ایران خارج شدم داستان های متفاوتی شنیدم. اگر چه هرگز در موثر بودن تمرین تی ام شک نکردم و با هیچ کسی هم برخورد نکردم که از تی ام کردن خودش پشیمون باشه ولی با سیستم های معنوی دیگه ای آشنا شدم که گاهی حداقل در کوتاه مدت می تونن از تی ام موثر تر باشن. یک مثال براتون میارم. در سال 1370 یک استاد هندی به اسم &lt;a href="http://www.siddhayoga.org/guru-muktananda-baba.html"&gt;سوامی مکتاناندا&lt;/a&gt; سیستمی رو در آمریکا تحت عنوان سیدها یوگا تاسیس کرد. این سیستم بر اساس انتقال انرژی از استاد به شاگرد یا همون شاکتی پات بنیان گذاری شده بود. داستان به این صورت بود که کسانی که برای آموزش مدیتیشن نزد مکتاناندا میومدن اول چشماشونو می بستن و برای چند دقیقه مدیتیشن می کردن. بعد سوامی مکتاناندا با نگاه کردن توی چشماشون یا با تماس یک پر طاووس که با خودش داشت مقادیر هنگفتی انرژی معنوی به اونها منتقل می کرد و این انرژی باعث میشد که بلافاصله وارد تجربه روشن بینی بشن. بعد از این جلسه به اونها گفته میشد که درصورتی که علاقمند هستن روشن بین باقی بمونن باید بطور مرتب مدیتیشن انجام بدن. نکته قابل توجه در این روش این بود که اولا کسانی که خیلی مشتاق بودن می تونستن با تمرین مدیتیشن تجربه روشن بینی و وحدت رو اونقدر نگهدارن تا براشون دائمی بشه. ثانیا کسانی هم که قادر نبودن تجربه حالصه از شاکتی پات رو برای همیشه نگهدارن در طول چند روزی که طول می کشید تا به حالت عادی برگردن معمولا به قول معروف "دوزاریشون می افتاد" بطوریکه دیگه اون آدم قبلی نبودن. تبدیل میشدن با انسانهایی که اگرچه روشن بین نبودن ولی تقریبا تمام عقاید خرافی و نگرانی های بی فایده ای که قبلا داشتن رو از دست داده بودن. از طرفی بدنشون به گفته سوامی مکتاناندا برای تجربه روشن بینی "فیت" شده بود و با هر مدیتیشن می تونستن تجربه های بهتری بدست بیارن. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;اگر با لفظ &lt;a href="http://www.siddhayoga.org/teachings/shaktipat/shaktipat.html"&gt;شاکتی پات&lt;/a&gt; آشنا نیستین می تونم بگم این همون بلاییه که شمس تبریزی بر سر مولانا آورد و یکباره مولانا رو از واعضی که حد تعیین می کرد و دستور شلاق زدن میدادم به اون کسی که ما میشناسیم تبدیل کرد.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سوامی مکتاناندا لحظه ای از بخشیدن نور خودش به دیگران دریغ نکرد. در مدت کوتاهی که سوامی در آمریکا بود هزاران نفر از اون شاکتی پات دریافت کردن. در فیلم های سازمان سیدها یوگا ثبت شده که حتی تعمیرکار آبگرمکن و لوله کش سازمان هم شخصا از سوامی شاکتی پات دریافت کرد. 40 نفر روزنامه نگار و گزارشگر آلمانی همزمان در یک لحظه روشن بین شدن و هربار که سوامی مکتاناندا سوار اتوبوس میشد هرکسی رو که میدید در آغوش می کشید و نور خودش رو به اونها هدیه می کرد. کسانی بودن که بارها و بارها برای دریافت شاکتی پات اومدن و سوامی مکتاناندا هرگز کسی رو از لطف خودش محروم نکرد.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تمام این اتفاقات در سال 1970 شروع شد و موسسه سیدها یوگا هنوز هم در آمریکا و سراسر دنیا مشغول به کاره. سوامی کتاناندا در دهه هشتاد از دنیا رفت ولی شاگردانش ازجمله &lt;a href="http://www.siddhayoga.org/guru-siddha-yoga.html"&gt;سوامی چیدویلاساناندا&lt;/a&gt; همون سیستم آموزشی استادشون مکتاناندا رو ادامه میدن. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من در دههه نود تمرین تی ام رو شروع کردم . در اون زمان معلمین تی ام مرتب به ما می گفتم که مواظب باشیم گول بو تمیار ها رو نخوریم :)) این اصطلاح بوتمیار در کلاس تی ام به یه جوک تبدیل شده بود. من هر از چند گاهی یکنفر رو به دیگران نشون میدادم و می گفتم "به فلانی اعتماد نکین... بوتمیاره!!!" مثلا کسی که سروش مشخصاتش رو براتون گفت همون آقای علیچپ مشخصا یکی از کسانیه که در کاتاگوری بوتمیار قرار می گیره :) از جدی گذشته یکی از حرفهایی که مرتب از دهان معلمین تی ام شنیده میشد این بود که گول این کسانی رو که قول روشن بینی فوری رو به شما میدن نخورین!!! من هروقت که فرصت میشد می پرسیدم منظورتون چه کسانی هستن؟ هیچکس به من قول روشن بینی فوری نداده و اصولا اگه کسی همچین قولی به من بده حتما امتحانش می کنم. بعدا فهمیدم به احتمال زیاد معلمین تی ام از فعالیت های سوامی مکتاناندا و مراکز سیدها یوگا اطلاع داشتن. این ایده وقتی قوت گرفت که فهمیدم سوامی مکتاناندا و ماهاریشی رابطه خوبی با هم داشتن و ماهارشی در چند مناسبت از سوامی مکتانادا تعریف کرده بود. حتی معروفه که یکبار این دو استاد همدیگر رو در آغوش گرفتن و میدیای احمقانه آمریکا این رو به عنوان در آغوش گرفتن جنسی گزارش کرد!!! معلمینی که در اون زمان در آمریکا بودن امکان نداشت که این جنجال بزرگ رسانه ای از نظرشون دور بمونه. با اینحال اونچه که از آشناییشون با سوامی کتاناندا و امثال او به شاگردانشون در ایران منتقل کردن صرفا این جمله بود که " کسانی که قول روشن بینی فوری رو به شما میدن شیاد هستن". &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سیدها یوگا تنها سیستمی نبود که در کلاسهای تی ام تخطئه شد. متاسفانه کلمه "شیاد" مثل نقل و نبات از دهان معلمین تی ام بیرون می ریخت و بیشتر اساتید معنویی که دنیا رو دگرگون کردن نامشون اینگونه مطرح شد. الان که دارم اینو می نویسم اشک داره از صورتم روی کیبورد کامپیوتر روانه میشه. افسوس که ما کسانی مثل اوشو، سوامی مکتاناندا، سوامی ساتیاناندا، و خیلی های دیگه رو در حقشون بی حرمتی کردیم. کسانی که هرکدومشون اگه الان زنده بودن من در جبران حرفهایی که پشت سرشون زدیم تمام عمرم بندگیشونو می کردم. چقدر ما و معلمینمون نادان بودیم. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شاید اوشو تنها استادی بود که بجر معلمین تی ام ازطرف خود ماهاریشی هم به عنوان "استاد قلابی" معرفی شد که البته من بعدها علتش رو فهمیدم. اگرچه می تونم موضع ماهاریشی رو درباره اوشو درک کنم ولی شاید معلمین تی ام باید کمی ادب یاد می گرفتن و هرچه که از دهانشون در میومد به هرکسی نسبت نمی دادن. شیاد معرفی کردن کسی که برای اولین بار توضیح دقیقی از کندالینی، چاکراها، بدنهای لطیف و روشهای معنوی مختلف ارائه کرده از سوی معلمین تی ام که حتی درباره ماهیت چاکرا ها کوچکترین اطلاعی نداشتن خیلی سقیل بود. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;باید بگم هیچکدوم از این حرفها چیزی از ارزش های ماهاریشی به عنوان یکی از موفق ترین اساتید تاریخ معنویت جهان کم نمی کنه. ماهاریشی استادیه که عمق تعالیمش و نتیجه فعالیتهاش ممکنه به این زودیها و شاید هرگز بر عموم آشکار نشه. من فقط یک چشمه براتون میگم. ماهاریشی در یکی از سخنرانیهاش که چند سال قبل از فوتش انجام داد اعلام کرد که جهالت داره در دنیا ریشه کن میشه و فقط در لایه های خیلی سطحی جهان باقی مونده. این حرف یه شوخی ساده نیست اگرچه ممکنه حرفهای مشابهش رو از دهان دیگران شنیده باشید. ماهاریشی در دوران فعالیت خودش صلح جهانی و روشن بینی عمومی رو هدف همه کارهاش قرار داد. سیستم ماهاریشی به این صورت کار می کنه که امواج ذهنی کسانی که تمرین تی ام رو به طور مرتب انجام میدن روی دیگران اثر میذاره و رفته رفته همه اذهان رو آگاه می کنه. میزان انرژی مثبت در جو افزایش پیدا می کنه و زندگی برای همه آسون میشه. مراکزی که تحت عنوان مراکز صلح جهانی توسط ماهاریشی در جهان تاسیس شده به هدف افزایش جمعیت کسانی که بطور مرتب تی ام انجام میدن و بیسج کردن اونها به عنوان ارتش صلح جهانی کار پایین آوردن امواج منفی و از طریق اون پایی آوردن تمایل افراد به جرم و جنایت و رفتارهای ناهنجار رو دنبال می کنن. در شهرهایی که تعداد تمرین کنندگان تی ام به یک درصد جمعیت شهر میرسه تنفس خیلی آسونتر میشه و تمایل به بزهکاری و منفی بودن از هر نوع کاهش پیدا می کنه. این موضوع رو می تونین تحت عنوان &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Maharishi_effect#The_Maharishi_Effect"&gt;اصل یک درصد ماهاریشی&lt;/a&gt; در دائره المعارف ها پیدا کنین. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همچنین باید بگم که بیشتر اشتباهاتی که معلمین تی ام در همه این سالها مرتکب شدن از خصلت ایرانی بودن اونها ناشی میشه. من در کشورهای دیگه هم در جلسات تی ام شرکت کردم ولی هیچوقت حرفی بر علیه سیستم های دیگه نشنیدم. اینکه چرا معلمین تی ام خودشون روشن بین نبودن گاهی مورد بحث واقع میشه. من در این مورد به ذکر یک داستان اکتفا می کنم. وقتی ماهاریشی برای اولین بار در ده فکر می کنم پنجاه به آمریکا اومد تعدادی از اساتید یوگا رو دور خودش جمع کرد و طرح احیای معنوی رو باهاشون در میون گذاشت. این وسط کسانی به ماهاریشی گفتن تو نمی تونی به اندازه کافی استاد روشن بین تربیت کنی تا دنیا رو از بحران معنوی نجات بدی. ماهاریشی در جواب گفت: درسته نمی تونم و خیال هم ندارم که اینکارو بکنم. افراد روشن بین تحمل تدریس مدیتیشن و سر و کله زدن با مردم در شهر های شلوغ رو ندارن. اونا ترجیح میدن در جاهای خوش آب و هوا زندگی کنن و در سکوت خودشون غرق باشن و دوست ندارن کسی مزاحمشون بشه. به همین دلیل من خیال دارم از معلمین غیر روشن بین برای تدریس مدیتیشن استفاده کنم. از دید من که بوالفضلم این بزرگترین نبوغ ماهاریشی بود و اینکه خیلی از ماها امروزه با تمرین تی ام و مدیتیشن آشنا هستیم ولو اینکه کمی شاکی باشیم از ناکافی بودن اطلاعات مدیون این تصمیم ماهاریشیه. همچنین نباید فراموش کرد که معلمین تی ام هرکاری که کردن ولی تمرین تی ام و مدیتیشن رو درست آموزش دادن. این چیزی بود که طرح احیای معنوی ماهاریشی رو به موفقیت رسوند. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگر بخوام تی ام رو به عنوان یک میدیتیشن نقد کنم باید بگم که تی ام اگرچه کماکان یکی از بهترین تمرینهاییه که آدم در خلوت اتاق خودش می تونه انجام بده ولی هنوز برای کاملتر شدن جا داره. موومنت ماهاریشی به دلیل اینکه پول زیادی برای آموزش تی ام از مردم می گیره لازمه تعهد بده که یک تمرین بی خطر رو به مردم یاد میده. این باعث میشه که قدرت تمرین تی ام کسانی رو که تشنگی زیادی برای پیشرفت سریع معنوی دارن ارضا نکنه. حتی تمرین پیشرفته تی ام سیدهی هم که بارها شنیدم افراد اونرو قوی ترین تمرین معنوی موجود در دنیا نام می برن جا برای کاملتر شدن داره که در فرصت مقتضی به اونها اشاره می کنم. فعلا ترجیح میدم وقت عزیز خواننده ای که تا اینجا با من همراه بوده رو صرف این بکنم که &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/User:Yogani"&gt;یوگانی&lt;/a&gt; در وبسایت خودش تحت عنوان &lt;a href="http://www.aypsite.com/"&gt;تمرینات پیشرفته یوگا&lt;/a&gt; یک تمرین تنفس یا &lt;a href="http://www.aypsite.com/41.html"&gt;پرانایاما&lt;/a&gt;ی خیلی ساده رو مطرح می کنه که در صورتی که به مدت ده دقیقه و قبل از تمرین تی ام انجام بشه می تونه اثرات مثبت تمرین تی ام رو ده ها بار افزایش بده. هروقت این تمرین رو برای مدت چند ماه دوبار در روز قبل از مدیتیشن انجام بدین خواهین دید که نتایج مثبت تمرین تی ام وارد زندگیتون میشه به طوریکه نور درون شروع به تابش به بیرون می کنه و چشمها رو خیره می کنه. همچنین به طوری که قبلا اشاره کردم یوگانی در این وبسایت یه &lt;a href="http://www.aypsite.com/13.html"&gt;تمرین مدیتیشن &lt;/a&gt;رو هم آموزش میده که از همه نظر مشابه تی امه. مانترای این تمرین برای همه یکسانه. من خودم شخصا برای تایید صحت اینکه این مانترا کار می کنه بیشتر از یک سال این مانترا رو استفاده کردم و اونرو بسیار بهتر و مناسبتر از مانترایی که از معلم تی ام گرفته بودم یافتم. با این حال مسئله مانترا ها یکمی شخصیه و افراد به دلایل مختلف از بعضی مانترا ها خوششون نمیاد. کاری که باید بکنین اینه که چه مانترای تی ام و چه مانترای عمومی وبسایت تمرینات پیشرفته یوگا رو انتخاب کنین و روزی دوبار برای تمرین استفاده کنین. مطمئن باشین که نتایج خوبی خواهید گرفت. خود ماهاریشی در یکی از سخنرانیهاش گفت که همه مانتراها برای همه افراد مناسب هستن. یوگانی حتی یک قدم از این فراتر رفته و درس&lt;a href="http://www.aypsite.com/188.html"&gt; آموزش ساختن مانترا&lt;/a&gt; رو هم به درسهاش اضافه کرده. در این دروس یوگانی توضیح میده که چه فاکتورهایی درانتخاب مانترای مناسب موثرند. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هرگاه که تمرین پرانایامای یوگانی رو به تمرین تی ام اضافه کردین اگر بازهم اشتیاق بیشتر داشتین می تونین چند دقیقه هم از تمرین &lt;a href="http://www.aypsite.com/150.html"&gt;سامیاما&lt;/a&gt; به آخر تمریناتتون اضافه کنین. تمرین سامیامای یوگانی از کتاب سوترا های پاتانجلی گرفته شده و خیلی مشابه تمرین تی ام سیدهیه. تمرین سامیاما باعث بسط هرچه بیشتر سکوت در مدیتیشن و زندگی شما میشه و توانایی برآورده کردن آرزوها و انجام بعضی امور ماورا الطبیعه رو در شما تقویت می کنه. همونطور که گفتم این تمرین چکیده خرد ژرف پاتانجلی پرنور ترین ستاره آسمان خرد و معنویته. تفاوت عمده ای که این تمرین سامیامای یوگانی با تمرین تی ام سیدهی داره اینه که میزان تمرین رو هرچقدر که بخواین می تونین تنظیم کنین. البته این تفاوت ناشی از ساختار تمرین نیست و فقط از اونجا میاد که در تمرین تی ام سیدهی تاکید موثر بودن تمرین روی "&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Kaivalya"&gt;کی والیا&lt;/a&gt;" ست. در حالی که یوگانی فقط بسط سکوت درونی رو مورد تاکید قرار میده. من شخصا این دومی رو می پسندم و معتقدم که کی والیا همیشه در زمان خودش برای هر کسی اتفاق میفته و نیازی به تاکید نداره. به هر تمرین کننده مدیتیشن یا تی ام توصیه می کنم که حداقل دو دقیقه از این تمرین رو به انتهای برنامه روزانه مدیتیشن اضافه کنه. نتایجش باور نکردنیه. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;انعطاف پذیر بودن سیستم تمرین یوگانی یکی از مهمترین مزایای این سیستمه. در حالی که در تمرین تی ام سیدهی ماهاریشی کنترل میزان تمرین و قدرت تمرین در دست تمرین کننده نیست و بسیاری از کسانی که تمرین تی ام سیدهی رو انجام دادن بعد از مدتی به دلایل مختلف از جمله سنگین بودن تمرین تصمیم به رها کردن تمرینات گرفتن. این تفاوت از یک تفاوت دیدگاه ناشی میشه. یوگانی کلا این اعتقاد رو داره که هرکسی می تونه خودش میزان شدت تمریناتش رو به تناسب میزان وقتی که میخواد اختصاص بده، آمادگی قبلی و سابقه تمریناتش تنظیم کنه. به عبارت دیگه یوگانی &lt;a href="http://www.aypsite.com/MainDirectory.html"&gt;تقریبا تمام تمرینات&lt;/a&gt; پایه ای تا خیلی پیشرفته یوگا رو در وبسایتش به شما آموزش میده و بهتون یاد میده که چطوری قدرت تمرینات رو تنظیم کنین. به این ترتیب ریش و قیچی رو به دست شما میده تا بتونین در راه معنوی انتخابی خودتون با هر سرعتی که مناسب توانایی های فردی و عطشتون باشه پیش برین. یوگانی هیچ تمرین مهمی از تمرینات یوگا رو از قلم نمی اندازه. هرگاه بیشتر دروس عنوان شده در وبسایت یوگانی رو بخونین به جرات می تونین خودتون رو یوگی خطاب کنین. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;درباره اینکه آیا مدیتیشن رو حتما باید از معلم تی ام یادگرفت یا نه باید بگم که معلمین تی ام در جلسات هفتگی که بعد از پرداخت شهریه تی ام بطور مادام العمر می تونین در اونها شرکت کنین به خیلی از سوالات شما پاسخ میدن و تقریبا سوالی رو بی جواب نمیذارن. این بدین معنیه که با پرداخت شهریه تی ام شما به طور تضمینی تمرین مدیتیشن رو بخوبی یاد می گیرین. معلمین تی ام با شما هستن تا وقتی که مطمئن بشین تی ام رو درست یاد گرفتین. سیستم آموزش تی ام هم کاملا درست و برنامه ریزی شده اس. تی ام رو در هفت جلسه به شما یاد میدن و به دهها سوالی که از ذهنتون خواهد گذشت پاسخ میدن. حالا ممکنه بپرسین آیا آموزش تمرینی که انقدر قراره آسون باشه واقعا نیاز به اینهمه دقت داره؟ از یک طرف می تونم بگم کسی از احتیاط ضرر نمی کنه. ولی از طرف دیگه من با چشمای خودم ندیدم ولی با این گوشای خودم شنیدم که سوامی مکتاناندا همون استاد افسانه ای سیدها یوگا در جواب خبرنگاری که ازش سوالهای عجیب و غریب می پرسید گفت: شاید چیزی که تو واقعا لازم داری اینه: بنگ! ( اینجا سوامی مکتاناندا با دستش یه چک نسبتا آروم به پس کله خبرنگار زد) و خبر نگار بعد از اون 3 ساعت تموم در مدیتیشن بود. مدیتیشن در سیستم سیدها یوگا اینطوری آموزش داده میشد. یعنی با پس گردنی توام با شاکتی پات. سوامی مکتاناندا بجای تمام دستورالعمل های مفصلی که در کلاس تی ام برای مدیتیشن به افراد داده میشه فقط می گفت: "مانترا رو در ذهنت تکرار کن". بقیه مدیتیشن بطور خود به خود در اثر روند شاکتی پات اتفاق میفتاد. مطابق این تفسیر بیشتر سوالاتی که در طول هفت سال حضور من در کلاس تی ام از معلمین پرسیده شد نتیجه این بود که روند پاک سازی تی ام کمی کند اتفاق میفتاد. مردم به نظر میومد که سالهای سال با همون سوالها درگیر بودن و مرتب باید به خودشون یادآوری می کردن که در روند تی ام دخالت نکنن و به ذهنشون اجازه بعضی بازیها رو ندن. این در حالیه که در سیستم سیدها یوگا همه چیز با تجربه روشن بینی شروع میشد و دیگه ذهنی در کار نبود که بخواد اشکال تراشی کنه، از سر و صدای محیط شکایت کنه یا در پروسه تمرین دخل و تصرف کنه. مشابه همین روند در سیستم یوگانی اتفاق میفته. تمرین پرانایامای یوگانی باعث میشه بعد از چند ماه تمرین به ورای حوزه فکر و بازیهای ذهنی برین و دیگه با خیلی از سوالاتی که در کلاس تی ام پرسیده میشه و البته به خوبی هم پاسخ داده میشه اصلا گلاویز نشین. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من شخصا افراد زیادی رو میشناسم که تمرین مدیتیشن رو از وبسایت تمرینات پیشرفته یوگا یاد گرفتن و بعد از چند سال تمرین به سرور و لذت عظیمی دست پیدا کردن که هیچوقت فکر نمی کردن امکان پذیر باشه. پس در موثر بودن این مدیتیشن شکی نیست. اسمش رو البته تی ام نمیشه گذاشت چون اسم تی ام توسط موومنت ماهاریشی کپی رایت شده. برای کسانی که مثل یاشار خواستن بدونن مدیتیشن رو از کجا باید یاد بگیرن من معمولا معلمین تی ام رو برای شروع توصیه می کنم ولی در شرایطی مثل الان که معلم تی امی در کارنیست خردمندانه ترین کار اینه که از &lt;a href="http://www.aypsite.com/13.html"&gt;همین وبسایت&lt;/a&gt; مدیتیشن رو یاد بگیرین و شروع به تمرین کنین. مطمئن باشین که چیزی رو از دست نمیدین. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه روز بالاخره کلاس های تی ام دوباره در تهران و سراسر ایران باز میشه. از حالا می تونم تصور کنم که که به سنت قدیم یکی از شاگردهای متعصب این متن رو پرینت می گیره و در کلاس می خونه و بعد همه ضمضمه می کنن: بوتیمار... بوتیمار... بوتیمار... :)) اگر چنین افتاقی افتاد این رو بدونین که باعث افتخار منه که در همون دادگاهی که استادی مثل اوشو به قلابی بودن متهم شد بوتمیار باشم. من از کتاب های اوشو به عنوان مهر استفاده می کنم. &lt;a href="http://www.aypsite.com/MainDirectory.html"&gt;حرفهای ارزشمند یوگانی&lt;/a&gt; رو مثل قبله نما جلوی روم نگه میدارم تا هیچوقت راه رو گم نکنم و برکفشهای &lt;a href="http://www.muktananda.com.au/gurumayi.htm"&gt;شاگرد سوامی مکتاناندای بزرگ&lt;/a&gt; که وقتی به شهر ما اومد ازش کش رفتیم بوسه میزنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از معلمین تی ام بخاطر اینکه چراغی در تاریکی بودن و تحت هر شرایطی مدیتیشن تی ام رو اونطور که استادمون ماهاریشی خواسته بود تدریس کردن متشکرم. شاید لازم باشه دوباره یادآوری کنم که با وجود همه گله هایی که من از معلمین تی ام دارم این عزیزان هرگز کوچکترین کوتاهیی در آموزش درست مدیتیشن مرتکب نشدن. اگرچه همه ما ایرانیها باید یاد بگیریم که کمی با ذهن بازتر به مسائل نگاه کنیم. ولی به هر حال من به چشم خودم دیدم که یک سپاهی متعصب بعد از چند هفته تمرین تی ام چقدر آدم آروم و فهمیده شده بود. یک دکتر متریالیست ظرف چند ماه در کلاس همین معلمین به یه انسان خردمند عجیب تبدیل شد و تک تک جاسوس هایی که دولت جمهوری اسلامی به کلاس تی ام فرستاد تا سر از کار ما در بیارن یا بر علیه سیستم تی ام گزارش رد کنن همه به مبلقین تی ام تبدیل شدن. راز اینگونه موفقیت ها در موثر بودن تمرین تی ام و مدیتیشن های مشابه خلاصه میشه.&lt;br /&gt;پایان &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-6366225841113276632?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/6366225841113276632/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=6366225841113276632' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/6366225841113276632'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/6366225841113276632'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2009/07/blog-post_15.html' title='و اما سکس'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-102905023303326693</id><published>2009-07-13T16:05:00.002+10:00</published><updated>2009-07-13T16:10:57.576+10:00</updated><title type='text'>شرکت در فریضه مهم نماز جمعه (For fun and profit!)</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;دوستان، از همه کسانی که نماز بلدن دعوت می کنم که در این نماز جمعه بخصوص شرکت کنن. حتی اگه با آقای رفسنجانی مخالف هستین که احتمالا هستین، باید بگم همونطور که قبلا در وبسایت موسی هم مطرح شد، جنبش سبز ما در لایه های مختلفی فعالیت می کنه. لایه بالایی این جنبش شطرنجیه که آقای موسوی، کروبی، خاتمی و رفسنجانی اون بالا دارن انجام میدن. ما در عین اینکه در لایه های خودمون در حال فعلیت هستیم و در تجمع های خودمون شرکت می کنیم اگر بتونیم در یک چنین اقدامی مثل شرکت در این نماز جمعه اعتبار رفسنجانی رو بالا ببریم این کار باعث میشه که در شطرنجی که اون بالا بین خامنه ای و رفسنجانی برقراره بالانس نیروها به نفع رفسنجانی بشه و صلاحیت ایشون برای احراز پست رهبری بیشتر بشه. همچنین بر کسی پوشیده نیست که آقای رفسنجانی اگر بتونه جانشین خامنه ای بشه بازهم قدرت نظامی خامنه رو نخواهد داشت. این بعنی یک قدم خیلی موثر در پایین آوردن قدرت پست رهبری به طور کل و یک قدم مثبت در راه ایجاد دموکراسی و آزادی برای مردم. اگر موافقین لطفا اطلاع رسانی کنید.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-102905023303326693?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/102905023303326693/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=102905023303326693' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/102905023303326693'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/102905023303326693'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2009/07/for-fun-and-profit.html' title='شرکت در فریضه مهم نماز جمعه (For fun and profit!)'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-204395146925507482</id><published>2009-07-08T01:49:00.003+10:00</published><updated>2009-07-08T02:53:54.318+10:00</updated><title type='text'>آخرین روز خدا</title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;یکی از اون روزهای بخصوصه. از اون روزهایی که دنیا به هیچ جاییت نیست و سخته که خودت رو قانع کنی که مشکل از دنیا نیست. اگرچه عمیقا می دونی که مشکل باید از یه جای دیگه باشه چون دنیا قرار نیست طور خاصی بچرخه و نظر تورو جلب کنه و البته که اگه مبارزه برای آزادی نباشه پس دنیا چه مفهومی می تونه داشته باشه و اصولا زندگی برای چی باید وجود داشته باشه؟&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;یک نفر از شماهایی که هنوز به خدا معتقدین لطفا به من بگین اگه قرار باشه خدایی وجود داشته باشه ولی هیچوقت احساس مسئولیت نکنه و هیچ دخالتی در امور نکنه پس این بودن با نبودن چه فرقی داره؟ نکنه شما خدا پرست ها هم معتقدین خدا وجود نداره ولی تعریفتون از وجود داشتن و نداشتن برعکس تعریف ماست؟ شاید احمق نیستین و فقط کلمات رو برعکس استفاده می کنین؟ اگر نه چطوری می تونستین توضیح بدین که روزی که احمدی خره رئیس جمهور میشه قیمت نفت به آسمون هفتم میرسه، زمانی که مردم همه دنیا دارن اخبار ایران رو دنبال می کنن مایکل جکسون می میره. تنها کسی که می تونه پوشش خبری ایران رو به خودش اختصاص بده و بعدشم دیگه شبکه های خبری متوجه میشن که حتما لازم نیست خودشون رو جر بدن و از ایران اخبار پخش کنن اونم در حالی که می تونن از لوس آنجلس و هندوراس خبرگذاری کنن. و بعد در زمانی که قراره اعتصاب بشه آلودگی هوا بالا میره اونم در حالی که همه جا تعطیله. اگر این زنگ خطری نباشه که شما رو از خواب خوش خرگوشی خداپرستانه تون بیدار کنه پس دیگه چه میتونه بیدارتون کنه؟&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;گروههای بسیح و انصار حذب الله یه مزیت عقلانی بر خیلی از ماها دارن و اون اینه که بتی رو می پرستن که اقلا می تون در نماز جمعه چند کلمه حرف بزنه و عواطفشون رو تحریک کنه. بت اونها حتی از دست چلاقش هم برای تقویت قواش استفاده می کنه حال اونکه بعضی از ما به خدایی معتقدیم که حتی دست چلاق هم نداره. خدایی که اگر وجود داشته باشه هم دستش از دنیا کوتاهه. اگه اینطور باشه خداپرست بودنمون هم مثل طرفداریمون از مردم فلسطین می مونه و تابانش رو خواهیم پرداخت. یه موقعی باید دست از پرستش این خدای پیزوری برداریم.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;نمی دونم تا کی باید 70 میلیون ملت علاف این یه آدم چلاق باشن ولی به نظرم میاد که تا وقتی که مردم انقدر عصبانی نیستن که اعتصاب کنن این یعنی اینکه زیاد عصبانی نیستن. و آدم یا حاضره زیر بار سنگین حاکمیت یه دیکتاتور چلاق زندگی کنه و یا حاضر نیست و اگه حاضر نیست هر روز ساعت 8 صبح سر کار رفتنش چیه؟ ممکنه فکر کنین که من چون خودم اونجا نیستم این حرفارو می زنم ولی بد نیست بدونین که منم چند هفته ایه که کارم رو کنار گذاشتم و فقط اخبار گوش میدم و اطلاع رسانی می کنم. مگه آم می تونه حواسش رو به کار جمع کنه وقتی که فرزندان بی گناه مردم به بهانه های مختلف زندان میرن و اعدام میشن؟ حتما باید بچه هاتون رو اعدام کنن تا متوجه بشین چه اتفاقی داره میفته؟ فکر می کنین چند روز دیگه نوبت خانواده شما میشه؟ یه دوستی میگفت مردم همه مشاغلشون رو با پارتی بازی پیدا کردن و حالا حاضر نیستن اعتصاب کنن! می دونم که زندگی خرج داره ولی اگه این روند ادامه پیدا کنه هر پولی که در میاریم رو باید خرج کفن و دفن عزیزانمون کنیم. مگه زندگی در زمان اعتصاب چقدر خرج داره؟ فکرشو بکنین ... بعضیا یادشون رفته که در زمان اعتصاب آدم خرج لباس و لوازم منزل نداره. قسط وام بانک رو هم کسی نیست که بیاد ازتون بگیره چون اصولا بانکی وجود نداره. صاحب خونه هم نمی تونه ازتون اجاره بگیره و خیلی بعیده که چند ماه بهتون فرصت نده. حتی اگه بخواد ازتون به زور اجاره بگیره دادگاهی نخواهد بود که به این امور رسیدگی کنه. در زمان اعتصاب آدم به اندازه نون بربری و تن ماهی و سیب زمینی پول لازم داره و این مقدار رو هم بهتره توی بالشتون قایم کرده باشین چون همین روزهاست که بانک دیگه پولی نداشته باشه که به آدم بده. &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;حرف زدن درباره اعتصاب صحبت کردن از یه حقیقت تلخه ولی یادتون نره که این تنها سلاحیه که در دست دارین و اگه انقدر ازش استفاده نکنین تا دولت برای مبارزه باهاش آماده بشه اونوقت دیگه هیچ چاره ای جز رفتن جلوی گلوله و یا دونه دونه زندانی و پاک سازی شدن نخواهید داشت. به اندازه کافی منتظر قضا و قدر موندیم و دیدیم که حتی گرد و غبار عراق هم به ضرر ما وارد معادله شد. نیروهایی که روبروی ما هستن از همه سلاح هاشون در برابر ما استفاده کردن. فکرشو بکنین چقدر تا حالا ریسک کردن؟ اونا ریسک اینکه اگه ما پیروز بشیم دونه دونه شون رو از تیر های چراغ برق دار بزنیم بر خودشون خریدن و از زور بازوشون، قدرت دروغ پردازیشون، سلاح های سرد و گرمشون بر علیه ما استفاده کردن. ولی ما فقط یک سلاح در دست داریم که هنوز مرددیم باهاش چیکار کنیم. اعتصاب تنها سلاح ماست و تنها چیزیه که می تونیم روش حساب کنیم. بیاین از همین امروز دربارش صحبت کنیم و هرچی که در این باره می دونیم به همدیگه یاد بدیم.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-204395146925507482?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/204395146925507482/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=204395146925507482' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/204395146925507482'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/204395146925507482'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='آخرین روز خدا'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-8929568569372614916</id><published>2009-06-13T23:30:00.003+10:00</published><updated>2009-06-14T00:28:43.178+10:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Group_Meditation'/><title type='text'>اطلاعیه - مدیتیشن گروهی</title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;با عرض سلام خدمت دوستان مدیتیتور&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;نظر به شرایط سیاسی فعلی در کشورمون که همه مارو با شگفتی روبرو کرده نیاز به یک گروه مدیتیشن هماهنگ بیشتر از پیش احساس میشه. یک گروه مدیتیشن بزرگ می تونه روی &lt;strong&gt;آگاهی جمعی&lt;/strong&gt; همه ما اثر بذاره و نظم و &lt;strong&gt;هماهنگی&lt;/strong&gt; رو در بین مردم افزایش بده. &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;از همه شما دعوت می کنم که با گروه مدیتیشن بین المللی ما همراه بشین. اعضای این گروه که از چند هزار نفر متجاوزن از اواسط سال 2006 تا کنون هر هفته روزهای شنبه و یکشنبه در ساعت 11:15 صبح به وقت نیویورک بطور همزمان در هر جایی که باشن به مدیتیشن می پردازن. این زمان طوری انتخاب شده که در بیشتر کشورها مناسب و عملی باشه. این زمان در حال حاضر با احتساب تغییر ساعتها معادل 7:45 شب به وقت تهران میشه.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;مدیتیشن ما از نوع مدیتیشن با مانترا هست مشابه ترانسندنتال مدیتیشن یا تی ام که در ایران هم انجام میشه. ولی پیروان هر سیستم مدیتیشن دیگه (و سیستمهای درویشی) هم می تونن درصورت علاقمندی با ما همراه بشن و در عین کمک به برقراری صلح و آرامش در ایران و جهان از فواید یک مدیتیشن گروهی خیلی قوی هم برخوردار بشن. &lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;طول مدت مدیتیشن 20 دقیقه هست. اگر علاقمند هستین که با این گروه هماهنگ بشین مدیتیشن خودتون رو در ساعت 11.15 صبح به وقت نیویورک (معادل 7:45 شب به وقت تهران) در روزهای شنبه و یکشنبه شروع کنین و به هر اندازه ای که بطور معمول مدیتیشن می کنین ادامه بدین.&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;لطفا توجه داشته باشین که اگر تمرینات اضافه مثل تنفس و آسانا یوگا انجام میدین باید این تمرینات رو زودتر شروع کنین به طوری که در ساعت ذکر شده مدیتیشن با مانترا رو شروع کنین. این شیوه باعث میشه که همه گروه مدیتیشن با مانترا رو بطور همزمان انجام بدن.&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;دوستانی که بعد از مدیتیشن تمرین سامیاما یا &lt;strong&gt;تی ام سیدهی&lt;/strong&gt; انجا میدن می تونن برای هماهنگ شدن با تمرین سامیامای این گروه در پایان مدیتیشن یعنی در ساعت 11.35 صبح به وقت نیویورک معادل 8:05 شب به وقت تهران تمرین سامیاما یا سیدهی رو شروع کنن و به هر اندازه ای که بطور معمول انجام میدن ادامه بدن.&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;خلاصه :&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;چی: تمرین مدیتیشن و سامیاما (تی ام سیدهی) گروهی&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;چرا: برای کمک به پالایش روحی همه انسانها از جمله خودتون و برقراری صلح جهانی و مهمتر از همه سامان دادن اوضاع کشورمون&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;زمان: شروع مدیتیشن در ساعت 11:15 صبح به وقت نیویورک( معادل 7:45 شب به وقت تهران) و شروع تمرین سامیاما (سیدهی) در ساعت 11.35 صبح به وقت نیویورک (معادل 8:05 شب به وقت تهران) روزهای شنبه و یکشنبه هر هفته.&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;مکان: منزل شما&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;پ.ن. در صورت تغییر ساعتها من زمانها رو در این صفحه به روز می کنم. لطفا این اطلاعیه رو برای همه دوستان مدیتیتور بفرستین.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;لینکهای کمکی:&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;اگر مدیتیشن بلد نیستین برای یاد گرفتن تمرین مدیتیشن با مانترا در صورت امکان به یکی از مراکز تی ام در نزدیکی خودتون مراجعه کنین. در صورتی که به مراکز تی ام دسترسی ندارین می تونین از اینجا بخونین و یاد بگیرین:&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;a href="http://www.aypsite.org/13.html"&gt;http://www.aypsite.org/13.html&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;تمرین سامیاما رو می تونین از اینجا یاد بگیرین:&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;a href="http://www.aypsite.org/150.html"&gt;http://www.aypsite.org/150.html&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;یک تمرین پرانایامای خیلی قوی رو می تونین از اینجا یاد بگیرین:&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;a href="http://www.aypsite.org/41.html"&gt;http://www.aypsite.org/41.html&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;برای یادگرفتن سایر تمرینات معجزه آسای یوگا به اینجا مراجعه کنین:&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;a href="http://www.aypsite.org/MainDirectory.html"&gt;http://www.aypsite.org/MainDirectory.html&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;به امید سربلندی و عزت کشور عزیزمون. به امید اینکه همه نور درون رو ببینیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-8929568569372614916?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/8929568569372614916/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=8929568569372614916' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/8929568569372614916'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/8929568569372614916'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2009/05/blog-post_17.html' title='اطلاعیه - مدیتیشن گروهی'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-6508159121052095096</id><published>2009-05-19T14:13:00.006+10:00</published><updated>2009-05-19T15:42:46.277+10:00</updated><title type='text'>رهایی از دانستگی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;مدتیه که احساس روزمرگی می کنم. احساس می کنم که همه چیز مصنوعی و پلاستیکی شده. تصاویری که جلوی چشمم همست اعم از طبیعت و زندگی روزمره خیلی مصنوعی به نظر میان انگار که دارم به یه نقاشی نگاه می کنم. اگرچه جریان تفکرم داره کم کم قطع میشه ولی از خوشبختیی که به دنبالش بودم مایلها فاصله دارم. گاهی فکر می کنم از وقتی که فکر کردن رو کنار بذارم سالها طول میکشه تا بتونم از عادتهای ذهنی و پیش قضاوتهام رها بشم. اونوقت شاید بتونم همه چیز رو بادیدی تازه که نشونی از زنگ کهنگی و روزمرگی نداره ببینم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;گاهی احساس می کنم هرچه که می بینم چیزی جز یک پیش قضاوت و داستان ذهنی ساخته خودم نیست. انگار همه عیبهایی که در دیگران می بینم عیبهایی هستن که من روشون پروجکت کردم. تصویری که از دیگران دارم تصویریه که ساخته خودمه. انگار که در دنیایی زاییده ذهنم و پیش قضاوتهام زندانی شدم و دیگران رو فقط از پشت شیشه های این زندان می بینم. اینو از غباری که روی تصاویر هست حس می کنم. این غبار زنگاریه که روی شیشه زندان منه که گاهی به اشتباه به دیگران نسبتش می دادم. فکر می کردم مردم کهنه و پلاستیکی شدن. فکر می کردم هیچکس زنده نیست حال اونکه شیشه ای که از پشتش نگاه می کردم زندگی و تازگی رو از خودش عبور نمی داد. من خواهان از بین رفتن این شیشه هستم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;احساس می کردم زندگی خیلی کسالت آور شده. ولی الان می بینم که هرچی که در دایره کنترل ذهن منه کسالت آوره. امروز تصمیم گرفتم یکی از کارهایی رو که همیشه ازش می ترسیدم انجام بدم و تا نحوی از حوزه کنترل ذهن عاقلم بیرون برم. وقتی بیرون رفتم اثری از کسالت ندیدم. کسالت از من بود نه از زندگی. کسالت محصول کنترلی بود که ذهن من بر زندگی پیدا کرده بود. و حال اونکه در این لحظه کوچیک به خوبی تفاوت بین شاهد و ذهن رو دیدم. من دوتا بودن خودم رو حس کردم. شاهدی که تجربه می کنه و ذهنی که کنترل می کنه و کسالت ایجاد می کنه اینبار انقدر از هم فاصله داشتن که به راحتی قابل تشخیص بودن.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;من خیلی عاقلم. زیادی عاقلم. من مثل دیگران توی تله نمی افتم، کاری از روی بی فکری نمی کنم و چیزی رو نمیشه کم کم به خوردم داد. کاری رو که به نظرم غلط بیاد تحت هیچ شرایطی انجام نمیدم و کسی نمی تونه منو قانع کنه حتی برای یکبار اشتباه عمل کنم. بی پرده بگم من خیلی کم اشتباه می کنم. بعضی از کسانی که منو میشناسن فکر می کنن من همیشه درست فکر می کنم. این خیلی عجیبه. من یه ذهن استثنایی دارم که مثل یک کامپیوتر منطق سرهم می کنه و بی منطقی و اشتباه رو می تونه از فاصله صد کیلومتری تشخیص بده و آلارمش رو به صدا در بیاره.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی حالا رازم رو به شما میگم. من خیل بیشتر از شما اسیر ذهنم هستم. من نمی تونم از دایره ذهنم خارج بشم و به همین دلیله که هیچ کاری رو بدون منطق نمی تونم انجام بدم. کسانی که مرتب ریسک می کنن و به خودشون صدمه وارد می کنن مرتب از ذهنشون خارج میشن و هیجان و بی انتهایی دنیای اون بیرون رو تجربه می کنن. ترس از اشتباه کردن باعث شده که سالهای سال کنترل ذهنم من بر زندگیم روز به روز بیشتر بشه و بیرون اومدن ازش مشکل تر بشه. سالهاست که فراموش کردم درختان از دید شاهدی که فراتر از ذهن کهنه بین نگاهشون می کنه چطوری دیده میشن. در همین راستا تمرینات مرتب یوگا باعث شده که ذهنم خیلی به آگاهی شبیه بشه. انقدر شبیه که به بعضیا خیال کنن من یک روشن بین هستم. حال اونکه هنوز یک تفاوت بزرگ بین ذهن شبیه با آگاهی و خود آگاهی وجود داره. اون تفاوت زنده بودنه. ذهن شبیه آگاهی مصنوعی و پلاستیکیه و در نهایت می تونه تحسین دیگران رو جلب کنه ولی انسان روشن بین که از اسارت ذهنش آزاده اونقدر زنده اس که بیشتر از هرچیز باعث تعجب دیگران میشه. اوشو میگه همه شما در خواب به سر می برین ولی هر چند وقت یکبار به بیداری نزدیک میشین. اونوقته که می تونین به دنبال یک انسان بیدار بگردین و اگر پیدا کنین از دیدن بیداریش متعجب میشین. یک انسان بیدار هیچ تفاوتی با شما نداره فقط بیداریش تعجب آوره. شما مصنوعی و پلاستیکی هستین و اون واقعیه. این چیزیه که فقط در حضور یک انسان بیدار قابل درکه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;BR&gt;&lt;div align="right"&gt;ذهن من جدیدا انقدر سلطه خودش رو روی زندگیم زیاد کرده که تشخیصش برام خیلی آسونتر شده. این همون اتقاقیه که برای اکارتولی افتاد. ذهنش انقدر قضاوت کننده و سخت گیر و کهنه بین شده بود که در یک لحظه تفاوت بین ذهن و شاهد انقدر زیاد شد که تونست هر دو قسمت خودش رو به طور مجزا شناسایی کنه. این تشخیص برای من البته کمی مشکل تر بود چون من ذهنم رو مرتب در آگاهی سوک دادم و انقدر به آگاهی شبیهش کردم که ممکن بود برای همیشه بجای روشن بینی اشتباهش بگیرم. این همون هشداریه که ماهاریشی همیشه میداد و من امروز بالاخره منظورشو فهمیدم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-6508159121052095096?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/6508159121052095096/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=6508159121052095096' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/6508159121052095096'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/6508159121052095096'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2009/05/blog-post_19.html' title='رهایی از دانستگی'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-8046219448871006956</id><published>2009-05-12T00:08:00.010+10:00</published><updated>2009-05-12T11:39:19.431+10:00</updated><title type='text'>اندرز خوشبختیایی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;زندگی بزرگتر از این حرفهاست... گاهی احساس می کنم سوزن گرامافونم روی این جمله گیر کرده. ولی از طرفی احساس می کنم این عمیق ترین جمله ایه که تا حالا شنیدم. یکمی دربارش فکر کنین.. اینهمه غم و شادی، سختی و آسونی، تلاش و استراحت بطوری با هم مخلوط شده که هرچیزی ممکنه از توش در بیاد. گاهی به نظر میاد که هرجور که زندگیش کنی خوب زندگی کردی. و از طرفی هرطور که زندگی کنی بد زندگی کردی. و در پایان چه خوب زندگی کرده باشی چه بد ممکنه غلط زندگی کرده باشی. عجیب نیست؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;می دونم که این روزها درگیر انتخاباتین.. انتخابات آزاد در یک کشور دیکتاتوری از اون پارادوکس هاست که خیلی راحت می تونه همه روز فکر آدم رو مشغول کنه ولی من میخوام بهتون پیشنهاد کنم که سعی کنین دیدتون رو کمی عوض کنین. بهتره با خودتون رو درواسی نداشته باشین. در دنیایی که همه اش از انرژی ساخته شده، در دنیایی که همه چیزش مجازیه هر طوری که فکر کنین اشتباه فکر کردین. پس بیاین و از بین اینهمه افکار اشتباه، افکار اشتباه قشنگ تر و دوست داشتنی تر رو انتخاب کنین. اگر از بین دروغهای مختلف می خواین یکی رو باور کنین اون دروغی رو که شیرین تره باور کنین.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;ممکنه این حرفها به نظرتون یکمی غیر انگیزاننده بیاد. ولی بهش فکر کنین. اگر انگیزه هاتون بخواد از افکار دروغین و توهمات بیاد چه بهتره که انگیزه هاتون رو از دست بدین. نگاهی بندازین به زندگیی که دارین و با زندگیی که میخواین داشته باشین مقایسه ش کنین. ممکنه ظاهرش کمی متفاوت باشه ولی کیفیتش خیلی متفاوت نخواهد بود. شاید بخواین موهاتونو یکمی بیشتر از روسری بیرون بذارین. یا دلتون بخواد که پول بیشتری داشته باشین. ولی این چیزا فقط می تونه بطور موقت خوشحالتون کنه. در دراز مدت نمی تونه میزان خوشحالیتونو خیلی زیاد کنه. وقتی همه اون چیزهایی رو که میخوان به دست بیارین به یجور پوچی میرسین. بعد شروع می کنین و یه لیست جدید از چیزهایی که ندارین سر هم می کنین تا بقیه عمرتون دنبالش بدوین. این بازی تا ابد ادامه پیدا می کنه. یعنی تا وقتی که از پا در بیاین. سوال اینه که که آیا واقعا دلتون میخواد زندگیتونو صرف بازی خواستن و بدست آوردن یا بدتر از اون خواستن و حسرت خوردن بکنین؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;شاید باورتون نشه ولی آمریکا خیلی بیشتر از ایران ملا داره. اگرچه ملا هاشون از ملا های ما حرفهای بهتری می زنن ولی صرف اینکه این مملکت انقدر ملا داره جای تامل داره. هرجای شهر که پاتوبذاری یک نفر با یک لباس یکمی شیک تر از دیگران داره به مردم میگه که چطور پولدار بشن. چطور احساس خوشبختی کنن. چطور روابط موفق داشته باشن. و مردم به این ملا های متمدن احتیاج دارن چون زندگیشون از روند طبیعی خارج شده. در آمریکا مردم به این شبه ملاها پول میدن تا در جلساتشون شرکت کنن. فیلم هاشونو دونه ای 40 دلار می خرن و برای شرکت در سخنرانی هاشون 500 دلار میدن. تا حالا شده انقدر احساس کنین به نصیحت شدن احتیاج دارین که برای شنیدن نصیحت دسته اول 500 دلار بدین؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حتما خیلیها بهتون گفتن که مردم در هیچ کجای دنیا به اندازه ایران خوش نمی گذرونن. این یه پارادوکس خیلی قشنگه فقط برای اینکه طبیعت اسرار آمیز زندگی رو نشون میده. هرجا که مردم خوشبخت ترن غمگین ترن. جامعه شما اگه خیلی خوب پیش بره به بعد از صد سال می تونه به جامعه آمریکا بدل بشه. فکرشو بکنین چقدر خوب میشه؟ همتون باید روزی 12 ساعت مثل سگ کار کنین و سالی 10 روز مرخصی بگیرین. 12 ساعت کاری که هر یک ساعتش یک قرن طول می کشه. 12 ساعت کاری که اگه درحال گفتن و خندیدن یا صحبت کردن پای تلفن ببیننتون اخراجتون می کنن!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;و اونوقت تازه باید بیان به همین ملاهای فعلی که اون موقع عمامه هاشونو ورداشتند و یکمی حرفهای بهتر یاد گرفتن پول بدین تا براتون صحبت کنن و بگن چه خاکی به سرتون بریزین. این سرنوشت زندگی مردمیه که با خود واقعیشون بیگانه شدن..&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;میخوام یه رازی رو بهتون بگم. دست از مقایسه کردن اونی که دارین با اونی که میخواین ور دارین. سعی کنین به همون ماشین قراضه ای که دارین قانع باشین. با همون درامدی که دارین بسازین. اینو برای کسانی که 6 تا بچه قد و نیم قد گرسنه دارن نمی گم. اونا تصمیم های مهم زندگیشونو از خیلی وقت پیش گرفتن. ولی اگه یه جوون لاغر دانشجو یا شاغل هستی چندتا نصیحت برات دارم. اگر پسر هستی با دختری دوست شو که عقل سلیم داشته باشه. و بعد با هم قرار بذارین که هیچوقت از چیزی شکایت نکنین و برای کاری که نکردین یا چیزی که ندارین بهانه نیارین. هروقت اشتباهی در حق همدیگه کردین مثل سربازان آلمانی فقط بگین "گناهکارم!" هیچوقت بحثی رو بیشتر از 5 دقیقه ادامه ندین و هر روز مدتی رو در سکوت بگذرونین.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;یه روز که خیلی از دست زندگی شاکی بودین سعی کنین صبح زودتر از خواب بیدار شین و از خونه بزنین بیرون و سعی کنین مواهبی رو که ازش برخوردار هستین بشمرین. یادتون بیاد که هر روز سوار اتوموبیلی میشین که خودتون طراحی نکردین. از روی جاده هایی رد میشین که شما آسفالت نکردین. کتاب هایی رو می خونین که خودتون ننوشتین و میوه هایی رو می خورین که هرگز نکاشتین. ممکنه فکر کنین که چون پول دارین حق دارین از همه اینها برخوردار باشین. ولی این اشتباه محضه. مملکت ما چیزی به خارج صادر نمی کنه. شما پول دارین بخاطر اینکه روی یک زمین نفت خیز نشستین. و این درآمد نفت با توجه به میزان زرنگی و پشت هم اندازی پدرانتون بین شما تقسیم شده. و البته که تقسیمش عادلانه نبوده. قرار هم نبوده که عادلانه باشه. هیچکدوم از شما عدالت نمی خواستین. شما سهم بزرگتر رو می خواستین. بیشتر کارهایی که هرکدوم از ما تا حالا براش حقوق گرفتیم هیچ ارزش واقعی به اقتصاد مملکتمون اضافه نکرده. ممکنه بگین این در اثر بی کفایتی و غیر معقول بودن برنامه ریزی های دولته که درسته ولی در هر صورت نتیجه منطقیش اینه که اگر پولی در دست دارین از درآمد نفت اومده. و کاری که شما کردین اگرچه در آمدی اضافه نکرده فقط شده ملاک تشخیص اینکه چقدر از اون پول حق شماست. پس غذایی که هر روز سه وعده ازش می خورین از نفتیه که میلیونها سال قبل از حضور شما تولید شده و شما روش نشستین. حتی تکنولوژی استخراجش هم کار ماها نیست. پس بیاین انقدر از دنیا طلبکار نباشیم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بازم یادتون بیاد که یدونه سیب زرد برای اینکه به عمل بیاد به یه درخت احتیاج هست که حدل اقل 10 سال مرتب آبیاری شده باشه و هر دوماه یکبار سم پاشی شده باشه و هر سال یکبار شاخه هاش کوتاه شده باشه. و حالا شما سیب می خورین بدون اینکه هیچوقت در عمرتون یک سال برای دیدن نتیجه یک کار به این کوچیکی صبر کرده باشین. سیبتون رو بخورین و ازش لذت ببرین. سعی کنین از دیدار و معاشرت با همه کسانی که در اطرافتون هستن بدون اینکه شما بزرگشون کرده باشین لذت ببرین. از تلویزیونی که می بینین و برنامه هایی که هیچکدومشو خودتون درست نکردین لذت ببرین و یاد بگیرین از اونچه که دارین لذت ببرین و احساس خوشبختی کنین چون اگر اونچه که الان دارین خوشحالتون نمی کنه مقدار بیشتر از همه این چیزها هم نمی تونه خوشحالتون کنه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آنتونی رابینز حرف قشنگی میزنه وقتی درباره پولدار شدن صحبت می کنه. میگه اگه می خواین پولدار بشین، لازم نیست که احساس خوشبختی و ثروتمند بودن رو برای 10 سال به تعویق بندازین. اگر اینکارو بکنین 10 سال از عمرتون رو هدر دادین و در پایان ده سال تازه اگر پولدار بشین احساس ثروتمند بودن نمی کنین. و اونوقت تازه باید سعی کنین که ذهنیتتون رو عوض کنین تا احساس ثروتمند بودن بکنین. خوب اینکارو همین الان بکنین. چون احساس ثروتمند بودن یه امر روانیه و به اونچه که توی خونه دارین بستگی نداره.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مشابه همین امر در سایر موارد زندگی صادقه. اگر به دنبال آزادی سیاسی هستین سعی کنین با احساس آزادی برای آزادتر بودن تلاش کنین. یادتون باشه که همین الان هم خیلی آزادی سیاسی دارین. یادتون بیاد که چیزی که در زمان شاه بیشتر از هرچیزی مردم رو آزار میداد یا شاید تنها چیزی که مردم رو آزار میداد این بود که کسی توی رستوران هم جرات نداشت از دولت انتقاد کنه. همیشه ترس این بود که اون اطراف یکنفر ساواکی از آب در بیاد. ولی الان آدم هرچقدر همه که تحت فشار باشه توی تاکسی می تونه خودشو خالی کنه! خودتونو با افغانستان طالبانی مقایسه کنین و کشورهایی که فقر اقتصادی و سیاسی درش بحرانی شده. مگه ما چیکار کردیم که باید بیشتر از اونها داشته باشیم؟ و حال اینکه ما حد اقل یه ایده ای از انتخابات داریم. اگرچه هنوز بعضی وقتا خیال می کنیم عدم شرکت در انتخابات به نفعمونه ولی فکرشو بکنین... اگر مفهوم انتخابات رو نداشتیم لازم بود 50 سال دیگه همدیگرو قانع کنیم که باید انتخابات برگذار بشه ولی کماکان نصفمون فکر می کردیم نه ما به شاه احتیاج داریم! &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مملکتمون بالاخره یه موقعی در بیست یا سی سال آینده آزاد میشه و همه خوشبخت میشیم اگر بتونیم از دست همدیگه در امان باشیم ولی بیاین احساس خوشبختی و آزادی رو به سی سال دیگه موکول نکنیم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حالا که تا اینجا اومدین این لینک رو هم ببینین. یک فیلم کوتاه برگزیده:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://www.cultureunplugged.com/play/1081/Chicken-a-la-Carte"&gt;http://www.cultureunplugged.com/play/1081/Chicken-a-la-Carte&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-8046219448871006956?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/8046219448871006956/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=8046219448871006956' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/8046219448871006956'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/8046219448871006956'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='اندرز خوشبختیایی'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-5998030392811086475</id><published>2009-03-25T17:34:00.013+11:00</published><updated>2011-02-19T16:45:50.801+11:00</updated><title type='text'>سید بزرگوار</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;هرچقدر هم که آدم پشت سر این مرد حرف زده باشه فکر می کنم اولین باری که آدم از نزدیک باهاش روبرو بشه نا خودآگاه اشکش در میاد. کسی که همه امید هامونو روش شرط بندی کردیم. بهش رای دادیم. شاید تنها کسی که در طول چند دهه گذشته واقعا بهش رای دادیم. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;یکی از مزایای زندگی در استرالیا اینه که هرکسی که وارد این سرزمین بشه آدم می تونه از نزدیک ببینتش، باهاش حرف بزنه و ازش سوال کنه. چنین کسی ممکنه گوگوش باشه، یا مرحوم استاد پسر، نخست وزیر استرالیا یا سید محمد خاتمی. اینجا هرکسی می تونه از هرکسی سوال کنه، انتقاد کنه یا گوجه فرنگی پرتاب کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سخنرانی خاتمی در استرالیا می تونم بگم از هر نظر با شکوه بود. قدرت تکلم این مرد و تواناییش در پاسخ دادن به سوال های سخت و بدون پاسخ و دفاع از چیزهای غیر قابل دفاع مثل دین مبین اسلام تحسین بر انگیزه.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تلاشش در دفاع از دینی که بعد از اینهمه سال فلسفه خوندن و فکر کردن نتونسته از بندش آزاد بشه اشک آدم رو در میاره. آخه از آخرین باری که آدم یک انسان شریف رو در حال دفاع از دین اسلام دیده هزار سال میگذره.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حرفهای قشنگش که اگرچه همه از زاویه دید یک انسان متدین گفته شده نه در بین متدینین خریدار داره نه در بین بی دین ها. ولی خوب یا بد، درست یا نادرست، پرکتیکال یا غیر عملی خاتمی یکی ازمعدود افرادیه در این دنیا که بجز شکم و دستگاه تناسلی خودش به چیز دیگری هم فکر می کنه. تاریخ ما از این آدمها زیاد نداره و مشکل هم همینجاست. ما انوشیروان عادل رو داشتیم و امیر کبیر و محمد صدق و سید محمد خاتمی. این شد تاریخ ما.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;حرفهای قشنگ مردی که من بهش لقب سید بزرگوار رو میدم فقط به حرفهای یک روشن بین شبیهه. خاتمی نمونه نهایت رشد یک انسان غیر روشن بینه. کسی که اگرچه معنویت و الوهیت خودش رو اونقدر نفهمیده که بتونه روحش رو از زنجیر دین و مذهب آزاد کنه ولی به نظر میاد که از حرص و طمع و خیلی چیزهای دیگه ای که ما گرفتارشون هستیم آزاده. وقتی درباره دوستی حرف می زنه در صورتش اثری از میل به سودجویی نیست. خاتمی از حرص و طمع گذشته و فکر می کنه همه مثل اون دوست دارن دنیا یک محیط امن و دوست داشتنی باشه. حال اونکه سید علی چلاق در ایران به چیزی جز حکومت خودش فکر نمی کنه و ثروتمندان آمریکایی ترجیح میدن که تمام دنیا در جنگ و خون و آتش بسوزه به بهای اینکه خونه هاشون در بورلی هیلز و قریه پرتقال مجلل تر و بزرگتر بشه. خاتمی از نقطه ای به زندگی نگاه می کنه که انگیزه های دولتمردان ایرانی و آمریکایی رو درک نمی کنه. همینطور اونها هم حرفهای خاتمی رو نمی فهمن و اصولا این جور حرفها (شاید بحث گفتگو و دوستی تمدن ها) رو چیزی در مایه های حرفهای پدر روحانی تلقی می کنن.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;خاتمی نمونه ای از نهایت رشد یک انسان مذهبیه. انسان متدین چنان چهار دست و پا به زمین بسته اس که امکانی برای روحانی شدن نداره. انسان متدین به اشتباه دین رو به جای الوهیت گرفته. وسیله رو به جای مقصد اشتباه گرفته. چنین کسی همیشه در بند وسیله باقی می مونه و اگرچه ممکنه به مقصد نزدیک باشه ولی چون از وسیله پیاد نمیشه هرگز به مقصد نمی رسه. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تا وقتی که میل به دفاع از دین وجود داره تو وجود داری و تا وقتی که تو وجود داری از "اون" خبری نیست. اگر بخوای خدا پرست باشی و خدا پرستی رو به عنوان راه رهایی انتخاب کرده باشی باید از همه چیز گذر کنی و قبل از اینکه بتونی از خودت بگذری باید از باورهات و محدودیت هات گذر کنی. شاید من خاتمی رو درست نشناخته باشم ولی اگه درست شناخته باشمش باید بهش بگم: سید، اونجایی که خدا هست جایی برای تو و تدینت نیست. اونجا باید خالص باشی و خالی باشی و سراپا گوش باشی. باید خالی بری تا با الوهیت پر بشی. شاید بهش بگم سید، اگه پیش خدا میری باید با دست خالی بری. باید با دست خالی بری و برای گدایی بری. تا زمانی که مجبوری از دینت دفاع کنی نمی تونی از زمین جدا بشی. تا وقتی که حرفی برای گفتن داری در پیشگاه خدا جایی نداری.&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;این مطلب رو نه برای خودم و شما نوشتم. اینو برای سید بزرگواری نوشتم که دموکراسی رو به من یاد داد. برای اینکه بگم سید به راهت ادامه بده. کاری که باید برای این مردم می کردی کردی. حالا راه خودت رو برو. راه شناخت و معنویت پایانی نداره. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-5998030392811086475?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/5998030392811086475/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=5998030392811086475' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/5998030392811086475'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/5998030392811086475'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='سید بزرگوار'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-5382405325730361332</id><published>2009-03-14T03:44:00.005+11:00</published><updated>2009-03-14T05:10:37.744+11:00</updated><title type='text'>Love</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;زنها غالبا دوست داشتن رو نمی فهمن. شاید این حرف به نظرتون عجیب بیاد ولی واقعا این طوره. بیشتر زنها دوست داشتن رو نمی فهمن. شاید دختر بچه ها تا موقعی که هنوز به دنبال همسر نیستن درکشون از دوست داشتن معقول تره. ولی کم کم که بزرگتر میشن قوانین بازی رو یاد می گیرن و دوست داشتن براشون به یه بازی تبدیل میشه. این بازی بازی زندگی مشترکه که می تونه زیبا ترین چیز دنیا رو تا پایین ترین مقام نزول بده.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتی به زنی اظهار علاقه می کنی و بهش میگی که دوستش داری اولین کاری که می کنه سعی می کنه از واقعی بودن احساست مطمئن بشه. بعد یکمی صبر می کنه تا تو بری جلوتر و اگر هر روز علاقه ت بیشتر و بیشتر بشه همه چیز مطابق قوانین بازی پیش رفته. در این صورت خانوم خوشحاله ولی کماکان منتظره که این علاقه به حدی برسه که تو پیشنهاد دوستی رو مطرح کنی. دوست داشتن باید به یه جایی ختم بشه و این بزرگترین اشکال ماجراست. اگر تو با تمام وجودت عاشق زنی باشی ولی هیچوقت بهش پیشنهاد با هم بودن ندی احتمالا دیوانه ای. به اینجا که برسه خانوم یکمی صبر می کنه و بعد رابطه شو باهات کم می کنه. اگر یوقت بهش بگی که دوستش داری ممکنه بگه: "خوب که چی؟"&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوب که کیش میش و نخود چی... مگه دوست داشتن کافی نیست؟ این سوالیه که به ذهنت میاد و جوابش کاملا واضحه:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دوست داشتن حتما باید به جایی ختم بشه!&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تریسا میگفت: مردم غالبا فکر می کنن که وجود گل برای تولید مثل گیاهه. این در حالیه که گیاهان هزاران سال تخم ریزی کردن و تکثیر شدن بدون اینکه گلی وجود داشته باشه. میگن اولین گل چیزی در حدود 5 هزار سال پیش شکوفا شده. این نشون میده که گل نقشی در داستان زندگی نداره. گل بدون هیچ هدفی فقط برای گل بودن شکوفا میشه. گل محصول شکوفایی آگاهی گیاهه. دوست داشتن هم همینطوره.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتم پس تو به چه هدفی عاشق میشی؟ گفت: برای اینکه گل عشق رو شکوفا کنم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتم خوب بعدش چی؟ گفت:&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;گل عشق تورو به بستان دلم اضافه می کنم. در کنار همه گلهای زیبای دیگه ای که دارم. هر روز صبح بعد از بیدار شدن در هوای مه آلود صبح گاهی در باغچه قدم می زنم و نامت رو به آرومی صدا می کنم. نامت رو سه بار در حال دم و سه بار در بازدم میگم و نفسم رو به نامت آغشته می کنم. در باقی روز اسمت رو یک گوشه ذهنم نگه می دارم و دلم رو با اون زنده می کنم. اگه یه روز ثروتمند بشم همه ثروتم رو به تو میدم و برای خودم چیزی جز گل عشق تو نگه نمی دارم. یه جایی در اثنای این دوست داشتن ها هردومون رو فراموش می کنم تا فقط گل دوست داشتن باقی بمونه.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتم از من چه انتظاری داری؟ گفت: از تو انتظار دارم که گل عشق رو هر جا که دیدی شناسایی کنی. از تو انتظار دارم که فرصتی رو برای دوست داشتن از دست ندی و عمرت رو صرف زندگی کردن نکنی. هرجا که کسی رو دوست داشتی اون منم و هر گل عشقی که شکوفا کردی گل عشق ماست. باید از دوست داشتن به نبودن برسی. تاکید باید روی دوست داشتن باشه نه روی خودت و دیگری. اگر قرار باشه هردوی ما در این پروسه محو بشیم پس بهتره زیاد خودمون رو درگیر عاشق و معشوق نکنیم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زنها معصومن و بازی دوست داشتنشون رو هم کاملا با معصومیت بازی می کنن. ولی چه میشه کرد؟ اونا باید زندگی کنن. این درست مثل دوستی با یه پلنگ می مونه که اگرچه پلنگ علاقه خاصی به تو داره یه موقعی بالاخره وقت ناهار می رسه و اون باید غذا بخوره. چون بالاخره پلنگ هرقدر هم که تورو دوست داشته باشه لازمه که زندگی کنه. این مشکل رو با همه کسانی که میخوان زندگی کنن خواهی داشت.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تریسا که عجیب ترین کسی بود که من در عمرم دیدم می گفت من آدم عجیبی هستم. تعجب نکنین اگه از کنارتون به سرعت عبور می کنم. من وقتی برای چرندیات مربوط به زندگی مشترک ندارم. از من چه انتظاری داری؟ من دوستی رو از تریسا یاد گرفتم و هدف شما رو از رفتار هاتون درست نمی فهمم. من به شما وفادار نیستم و تا وقتی که تعریفتون از وفاداری اینه که آدم از کنار گلهای دیگه بی اعتنا بگذره بد نیست بگم من به هیچکس وفادار نیستم. شما می تونین دنبال دوستی مدل خودتون برین که مثل نون شب بهش احتیاج دارین ولی یه جایی در اعماق وجودتون دلتون از اینکه شانس دوستی با منو از دست دادین میسوزه. این همون قسمت آزاد و زنده وجود شماست. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی من... من هر روز تصویر تورو به یاد میارم و نفسم رو با اسمت آغشته می کنم. اسمت رو مثل یک مانترا گوشه ذهنم نگه می دارم و دلم رو زنده می کنم. اگه یه روز ثروتمند بشم همه ثروتم رو به تو میدم و نصف کره زمین رو برای رقصیدن با تو زیر پا میگذارم. منو از دایره نیازهات کنار بذار و به من مثل یک تیکه گوشت نگاه نکن. دوستی من هیچ فایده ای برای تو نداره مگر اینکه فایده چیزهای بی فایده رو درک کرده باشی. مگر که فرای علت و معلول و نیاز و ارزه و تقاضا قرار گرفته باشی. اونوقت پیش من بیا تا با هم چای گیاهی بنوشیم و گل عشق رو شکوفا کنیم. بیا تا جایی که نفس داریم با هم برقصیم و یه جایی در این اثنا هر دو فراموش بشیم  تا فقط اون چیزی که ارزش بودن داره باقی بمونه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-5382405325730361332?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/5382405325730361332/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=5382405325730361332' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/5382405325730361332'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/5382405325730361332'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2009/03/love.html' title='Love'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-6217429593555399500</id><published>2009-02-09T02:00:00.004+11:00</published><updated>2009-02-25T02:05:56.925+11:00</updated><title type='text'>Divine Plan</title><content type='html'>&lt;p&gt;&lt;br /&gt;مدتیه که زیاد پیدام نیست... کمی کم پیدا شدم و همه سراغمو می گیرن. بعضیا خیال می کنن که روشن بین شدم و از حالا دخیل هاشون رو آماده کردن که بیان ببندن. گفتم شاید دوست داشته باشین که بدونین دارم چیکار می کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولا بگم که همه معمولا میگن روشن بینی یه هدف متحرکه! نه به این دلیل که از جلوی تیر آدم "خاجالی" میده بلکه به این معنی که هرچی که بهش نزدیک تر میشی تعریفش برات عوض میشه. من کلا دوست ندارم تعاریفم به بخار معده بستگی داشته باشه برای همین تعریفم از روشن بینی به میزان سرور و خوشحالی و آرامش و این حرفها بستگی نداره. روشن بینی برای من معادل اون چیزیه که خودم بهش میگم &lt;strong&gt;full awakening&lt;/strong&gt; یا بیداری کامل. بیداری کامل وقتیه که کابوس زندگی با همه فریب هاش تموم میشه و پرده کنار میره. وقتی که روبروی خود بزرگت می شینی و ذهنت رسیدن به هدف رو تایید می کنه و پروسه فکر کردن معمولی متوقف میشه. وقتی که وجود خودت رو در تک تک افراد و اشیای دور و برت می بینی. روشن بینی درک کامل و مستقیم خود بزرگه و تثبیت شدن در این فهم و درکه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این تعریف روشن بینیه و هر وضعیتی که این خصوصیات رو نداشته باشه از دید من روشن بینی نیست و در بهترین حالت می تونه یک وضعیت ذهنی مطلوب باشه. این در حالیه که روشن بینی یکی از حالت های ذهن نیست بلکه گذشتن از ذهنه. استادی میگفت: هروقت به مدت دوماه کامل هیچ فکری نداشتی اونوقت دیگه در بی فکری تثبیت شدی. تا قبل از اون باید روزی دوبار تمرین انجام بدی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینکه در چه وضعیتی هستم سوال سختیه. شاید بتونم بگم در یک وضعیت نا معلوم هستم و تا وقتی که ازش بیرون نیام نمی دونم که چه خبره. ولی اینو می تونم بگم که از موقعی که آدم بجز روشن بینی خواسته دیگه ای نداشته باشه دیگه خیلی طول نمی کشه. همه چیز به طور عجیبی سریع اتفاق میفته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوامی مکتاناندا که جانم فدایش، میگفت :&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;Contentment destroys the Ego &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوامی مکتاناندا که بزرگ این بازیه میگه قناعت نفس رو نابود می کنه. هروقت که به اونچه که داری قانع باشی اونوقت دیگه راه زیادی برای طی کردن نداری. یک موقعی میشه که در اونج نا امیدی یا امید به این نتیجه میرسی که دیگه چیزی برای خواستن نمونده. دنیا پر از چیزهای خوب و قشنگه ولی هیچکدوم عطشت رو برطرف نمی کنه.. آتش دلت رو خاموش نمی کنه. اونوقته که همه امیدهایی که برای آینده داشتی رو به دور می ریزی و همه خواسته ها و آرزوهات مثل برگهای درختان پاییزی در باد می چرخن و دور و ناپدید میشن. از درون این بی خواستگی که درنتیجه قناعت می تونه در اونج نا امیدی از دنیای مادی یا در حال رسیدن به همه آرزوهای مادیت اتفاق بیفته چیزی بیرون میاد که طعم تازه ای به زندگیت میده. اون چیز زندگی در لحظه اس و طعمی که باهاش میاد غیر قابل توصیفه. ممکنه ببینی همه حس های قشنگی که تا حالا تجربه کردی دونه دونه زنده میشن و چرخی می زنن و نوبت رو به دیگری میدن. ممکنه احساس کنی که تمام حس های قشنگ دوران کودکیت تنها نتیجه همین اصل مهم و دست نیافتنی بوده... حضور در لحظه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اونوقت می فهمی که چرا سوامی مکتاناندا که فقط یک نگاهش برای روشن کردن یک دل کافی بود گفت: قناعت نفس رو نابود می کنه. فقط در حالی که شرایط فعلی زندگیت رو بپذیری می تونی در لحظه زندگی کنی. کار خیلی سختی نیست. لازم نیست با نظام جمهوری اسلامی موافق باشی تا بتونی در لحظه زندگی کنی. لازم نیست ثروتمند باشی یا مشکلی در زندگیت نداشته باشی. فقط لازمه بدونی که در این لحظه چیزی هست که روحت تشنه دیدارشه. در این لحظه سری عجیب نهفته و برای اینکه به این راز دسترسی پیدا کنی فقط لازمه این لحظه رو اونطور که هست بپذیری و دنبال تغییر و تبدیلی درش نباشی. وقتی که دیگه چاهی برای کندن در آینده نداشته باشی دیگه جایی برای رفتن نداری و می تونی روی نزدیک ترین صندلی بنشینی و با خودت بگی: من از سگ دو زدن در گذشته و آینده خسته شدم و میخوام برای لحظه ای کوتاه در زمان حال استراحت کنم. می خوام هرچی که دارم بدم تا سر این لحظه رو درک کنم و تا اعماقش فرو برم. اونوقت می بینی که همه شرایطی که زندگیت رو در بر گرفته چیزی جز نقشه الهی برای رسوندن تو به درون این لحظه نیست. این خاصیت نقشه الهیه. به محض اینکه باورش کنی به حقیقت می پیونده. هروقت که باور کنی که پذیرفتن این لحظه اون چیزیه که به دنبالش بودی همون موقع نقشه الهی محقق میشه و همه سختی هایی که در زندگی کشیدی هدفدار میشه. اونوقت به سادگی از تمام پستی و بلندی های گذشته و آینده عبور می کنی و به زمان حال می رسی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگران آینده نباش. نگران شرایط فعلی هم نباش. هرزمان که اراده کنی با کمی سختی می تونی از ایران فرار کنی. نظام جمهوری اسلامی فقط تا نزدیکی مرز دوبی تعقیبت می کنه ولی نفس بیمارت تا آخر دنیا به دنبالت میاد و اونقدر گلوتو فشار میده که هر خاطره خوبی که در زندگیت داشتی استفراغ کنی. پس همین الان چشماتو ببند و یک آرزو کن. آرزو کن که از همین لحظه به بعد از دست نفس خودت در آمان باشی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوامی مکتاناندا که فقط یک نگاهش برای روشن کردن یک دل کافی بود گفت: سعی کن همین الان حقیقت رو بپذیری. سعی کن الان این کارو بکنی چون اگر صد زندگی دیگه هم به همین منوال زندگی کنی بازهم همین حقیقت رو باید بپذیری. حقیقت عوض نمیشه. الان یا صد سال دیگه باید از همین نقطه عبور کنی.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-6217429593555399500?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/6217429593555399500/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=6217429593555399500' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/6217429593555399500'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/6217429593555399500'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2008/11/divine-plan.html' title='Divine Plan'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-684610616597220936</id><published>2008-10-19T14:13:00.006+11:00</published><updated>2008-10-19T14:51:01.415+11:00</updated><title type='text'>Shaktipat</title><content type='html'>&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;اگر آدم محافظه کاری باشی سعی می کنی که همه چیز رو با منطق و علم تطبیق بدی تا خطا نری.. البته این بهترین کاریه که می تونی بکنی ولی به یه جایی میرسی که زبان علم کاملا قاصر میاد. فرض کن که آرامش مدیتیشن رو نتیجه آزاد کردن استرس ها بدونی و سرور روشن بینی رو به سلامت روحی و آرامش نسبت بدی.. یه موقعی به مبحث پاک کردن سوشومنا میرسی و تقریبا گیر می زنی و دو راه داری... یا باید مثل ماهاریشی کل مبحث رو دور بزنی و درمورد چاکرا ها صحبت نکنی یا باید سعی کنی سوشومنا رو به صورت یک کانال انرژی روی سیستم عصبی map کنی و به بدبختی به راهت ادامه بدی.. &lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;این تا اونجاییه که علم باهات راه میاد. از اینجا به بعد اگه بخوای علمی فکر کنی فقط خودت رو مسخره کردی چون یه جایی یه استادی پیدا میشه که لطف خودش رو شامل حالت می کنه و این نظر مساعد تمام وجودت رو زیر و رو می کنه. کسی که میری سرت رو روی پاش میذاری و سادهانای خودت رو تقدیمش می کنی.. بهش میگی که خیلی تلاش کردی ولی اونقدر که انتظار داشتی پیش نرفتی.. اون حرفهات رو گوش میده و سادهانات رو ازت می پذیره. بعد دست نازنینش رو روی پیشونیت میذاره و خونه فردیتت رو در هم میشکنه... از اون جلسه بیرون میای در حالی که گیج و مبهوت اطرافت رو نگاه می کنی و هیچ چیز آشنایی نمی بینی. می دونی یه چیزی برای همیشه توی وجودت عوض شده و دیگه برگشتی در کار نیست. در این حال داری با خودت فکر میکنی که guru's grace رو چطوری می تونی به زبان علمی توضیح بدی.&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;وقتی یه استاد روشن بین - یه سیدهای کامل که در آگاهی از خود درونیش کاملا تثبیت شده رحمت خودش رو شامل حالت می کنه اتفاقی در وجودت میفته که شاکتی پات نامیده میشه.&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;شاکتی پات همه لایه های درونی وجود آدم رو پاک می کنه و دل آدم رو زنده می کنه. این عمل خیلی ساده و طبیعی اتفاق میفته.. انگار که هرگز مشکلی در کار نبوده. اساتیدی در دنیا هستن که اسمشون غالبا با کلمه saraswati تموم میشه . اینها کسانی هستن که انقدر بزرگ هستن که اگر به حرفشون گوش بدی حتی اگر اشتباه گفته باشن به نتیجه ای که میخواستی برسی میرسی. این بخاطر اینه که نظر مساعد اونها می تونه تمام وجودت رو شست و شو بده و تورو با خود درونیت در تماس مستقیم قرار بده.&lt;/div&gt;&lt;div style="TEXT-ALIGN: right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-684610616597220936?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/684610616597220936/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=684610616597220936' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/684610616597220936'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/684610616597220936'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2008/10/shaktipat.html' title='Shaktipat'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-2202815825770186510</id><published>2008-10-12T14:39:00.004+11:00</published><updated>2008-10-12T16:19:16.772+11:00</updated><title type='text'>Sadhana</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آدم همیشه میخواد هر کاری رو خودش انجام بده و کاریش هم نمیشه کرد. این دستور ego ی ماست و ایگوی ما هم در حد فهم و شعوری که الان داریم همه وجود ماست. اینجاست که گاهی حضور کسی لازم میشه.. کسی که من بهش میگم همه مقدسات. کسی که این الگوی "خودم این کارو می کنم و خودم به تنهایی موفق میشم" رو در هم میشکنه و تبدیل می کنه به الگوی "همه چیز بخاطر توه".&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگر آفتاب شرق از صورت تو طلوع می کنه و به عالم می تابه من مال تو میشم و هر کاری که بگی می کنم. حاصل این زندگی ناتمام رو به پات میریزم و فقط اون چیزی رو با خودم می برم که تو مقدر کنی. اگر نور تو اونقدر هست که نیمی از دنیا رو روشن کنه منم جزئی ازاون نیمی از دنیا میشم تا منو روشن کنی. فردا به دیدنت میام و سادهانای خودم رو تقدیمت می کنم. فردا سرم رو روی پات میذارم تا اون چیزی رو که به همه دادی به منم بدی و تا وقتی که در دریای وجودت غرق نشم از پیشت نمیرم. فردا حاصل این زهد ناتمام بر باد میره و فقط اون چیزی باقی می مونه که تو دستور بدی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این زندگی پر شر و شور سادهانای منه.. تمام تلاش ها، خواستن ها، دیدن ها، خوندن ها، هوس ها و آرزو کردن ها سادهانای منه.. فردا همه اینها رو به پاهای تو تقدیم می کنم و فقط نور با خودم می برم. فردا کار من تموم میشه و کار تو آغاز میشه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-2202815825770186510?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/2202815825770186510/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=2202815825770186510' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/2202815825770186510'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/2202815825770186510'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2008/10/sadhana.html' title='Sadhana'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-1801817601014031009</id><published>2008-09-15T11:38:00.007+10:00</published><updated>2008-09-15T13:11:49.109+10:00</updated><title type='text'>Hint of the Century</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زندگی بزرگ تر از این حرفهاست و تو مثل من نیستی...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نمی دونم چی در خودم سراغ دارم که انقدر از "خودم" بودن خوشحالم... شاید اینکه وقتی به یک درخت پر شکوفه نگاه می کنم تنم پر از شکوفه میشه و وقتی به آب آبی استخر نگاه می کنم محو میشم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شاید اینکه هرچی جلوتر میرم بیشتر به کمک احتیاج دارم... شاید اینکه عزم راسخی دارم که از ذهنم بگذرم و اون دریاچه ای که در پشت ذهن قرار داره رو تجربه کنم. شاید اینکه آب رو در هرجای دنیا که باشه جستجو می کنم و شیرینی محو الهه رو به زندگیم میارم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و شاید اینکه برای رسیدن به اونچه که میخوام به همه مقدسات متوسل میشم.. همه همه مقدسات.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دنیا عوض شده.. شاید از قبل خیلی بزرگتر شده.. دیگه این روزا فقط یه بچه ممکنه داستانهای مربوط به بهشت و جهنم و خدا و پیغمبر رو باور کنه. راه خیلی روشن شده. کمک از در و دیوار میرسه و ذهن انقدر روشن و توانا شده که می تونه خودش رو به عنوان مشکل شناسایی کنه و در گذشتن از خودش بهت کمک کنه. این روزها ذهن می تونه خودش رو آروم کنه و این عجیب ترین پدیده این قرنه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مشکلات اونقدر روتین شدن که آدم برای فرار از کسالت به غیر ممکن پناه می بره. دنیا انقدر روشن شده که تعقیب غیر ممکن آسون شده. هروقت که به آسمون آبی نگاه کنی رد پای حقیقت رو می بینی و هروقت که چشماتو ببندی آگاهی خالص رو تجربه می کنی. مردم دارن یاد می گیرن که ساعتها بنشینن و چشماشون رو ببندن. یا اینکه ساعتها به طبیعت خیره بشن بدون اینکه حرفی به زبون بیارن. سرور و شادی داره کم کم از زیر پوست همه بیرون میریزه. جهالت فقط در لایه های خیلی سطحی جهان باقی مونده.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و من خوشحالم برای اینکه از ذهنم گذشتم. برای اینکه خود برترم رو دیدم و شناختم. برای اینکه بدنم رو پر از سرور اکستاتیک کردم. برای اینکه می تونم ساعتها به یک برگ خیره بشم و پلک نزنم و فراموش کنم که بجز اون برگ چیز دیگه ای هم در این دنیا هست.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوشحالم که روشن بینی رو با تمام مراحل مختلفش شناختم و تکنولوژی درونیش رو درک کردم. فهمیدم که چه اتفاقاتی باید در بدن بیفته تا روشن بینی حاصل بشه. و اینکه روشن بینی از کجا شروع میشه و به کجا ختم میشه. بهترین تمرینات و بهترین رژیم غذایی و بهترین ذهنیت و عدم ذهنیت لازم برای روشن بینی رو یاد گرفتم و مرتب دارم بیشتر و بیشتر یاد می گیرم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این رو به عنوان راهنمایی قرن بپذیر: باید از ذهنت گذر کنی. زندگی با ذهن مثل زندگی دوران طفولیت می مونه. نباید همه عمرتو با ذهن زندگی کنی. یاد بگیر که به ورای ذهنت بری و دوباره به ذهن برگردی. یاد بگیر که افکار بی حاصلی که پشت سر هم میان رو یه جایی اون میونه قطع کنی و بهشون اجازه ندی که پشت سر هم بیان و برن. اگه از اون دسته افرادی هستی که انقدر فکر توی کلت هست که احساس می کنی زندگیت به یه فیلم سینمایی بدل شده باید افکارت رو کم کنی. از مدیتیشن، یوگا و Self Inquiry استفاده کن تا ذهنت رو خلوت کنی و خوشبختی واقعی رو تجربه کنی. اگه در بدنت احساس خوبی نداری یاد بگیر که با تمرین تنفس و غیره و ذالک کانال مرکزی انرژیت رو باز کنی و بدنت رو پر از لذت های مختلف کنی. بدنی که در اختیار داری ماشین لذته و هرکاری بجز لذت بردن باهاش انجام بدی عمرت رو تلف کردی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتی از ذهنت عبور کنی به خود واقعیت میرسی.. بعد روبروی خود واقعیت می نشینی و ساکت و با احترام چای گیاهی می نوشین و بعد از مدتی سکوت با لحنی که زیاد ناباورانه نیست فقط برای اینکه صد درصد مطمئن بشی میگی : ?Is that really you&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و اون با لحنی آروم که فقط یکمی خوشحالی درش هست ولی هیچی ناراحتی درش نیست میگه: Yep.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اونوقت از اینکه اون همه چیز هست و در عین حال هیچ چیز نیست متعجب میشی.. یکمی طول می کشه تا ذهنت این دوگانگی رو درک کنه... یکمی طول می کشه تا ذهنت رسیدن به مقصد رو باور کنه. چند روز و چند هفته همینطوری میگذره و ذهنت تو این مدت به لطائف الحیل خود بزرگت رو تست می کنه تا اینکه هیچ جای شکی براش باقی نمی مونه. بعد ناگهان حقیقت روشن بینی رو مهر تایید می زنه و در سه سوت دود و ناپیدا میشه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اونوقت ساعتها و روزها و سالها همینطوری روبروی خود بزرگت می شینی بدون اینکه حرفی بزنی و بدون اینکه کاری بکنی. نیاز به حرف زدن و کاری کردن از بین رفته. این روبروی خود بزرگ نشستن همه زندگیه. تمامی کائنات مثل قمر های کوچیک دور سرت گردش می کنه و تو همه چیز هستی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پس اگر به دنبال داستان بودی این داستان روشن بینیه.. اگر به دنبال راه عبور از ذهنت می گردی باید TM و تمرینات تنفس انجام بدی و مرتب به دنبال اطلاعات بیشتر بگردی.. اینترنت پر از دانش معنویه.. همه اونهایی که گشتن، پیدا کردن. تو هم اگر بگردی پیدا می کنی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;Consider this, consider this&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;the hint of the century, consider this&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;the lengths that I will go to the distance in your eyes&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-1801817601014031009?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/1801817601014031009/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=1801817601014031009' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/1801817601014031009'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/1801817601014031009'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2008/09/hint-of-century.html' title='Hint of the Century'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-7227036537735580706</id><published>2008-07-06T23:30:00.004+10:00</published><updated>2008-07-07T00:27:04.393+10:00</updated><title type='text'>تپه دلخوشیها</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زندگی پیچ و هم های زیادی داره. پیچ و خمهایی که اگرچه همیشه تازه و غیر منتظره هستن ولی همه مثل هم هستن. پیچ و خمهای زندگی ما مثل مال دیگران هستن و همه شون مثل مال فیلمها هستن. هرکس که فیلمهای سینمایی رو با این دید نگاه کنه دیگه زندگی هیچ پیچ و خم تازه ای براش نداره. همیشه به آسونی میشه پیش بینی کرد که فردا چه اتفاقی میفته.. اگه باورت نمیشه امتحان کن. یه نگاهی به وقایع امروز بنداز و بعد از خودت بپرس اگه این یه فیلم سینمایی بود الان چه اتفاقی میفتاد.. دو یا سه سناریوی مختلف به ذهنت میاد که به احتمال 99.9 درصد یکی از اونها اتفاق میفته. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من معمولا از خودم می پرسم: اگه این یه فیلم آمریکایی بود الان چه اتفاقی میفتاد؟ آخه زندگی ما ایرانیها رو از روی فیلمهای آمریکایی ساختن. تو زندگی ما زنها گستاخ و جسورن و هرگز عذر خواهی نمی کنن. تو زندگی ما مردها فقط تا وقتی که برنده باشن احترام دارن و اگه کوتاه بیان و خشونت نکنن دیگه مرد نیستن. این باعث میشه که مجبور باشی خشن و نا مهربون باشی حتی وقتی که دلت طور دیگه ای میخواد. و دیگه اینکه تو زندگی ما انسانها بی رحمن. ما همه از نژاد آریایی هستیم و در بی رحمی دست همه دنیا رو از پشت بستیم. ما اونهایی هستیم که وقتی دوستمون گریه می کنه با بی رحمی و تندی بهش میگیم: گریه نکن! میگم گریه نکن! ما نسبت به پدر و مادر و فرزند و برادر و خواهر و همسر خودمون بی رحم هستیم و هرچی که در زندگی به سرمون میاد نتیجه بی رحمی ماست.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگر دوست دارین بدونین که چقدر بی رحم هستین یکبار وقتی که عصبانی هستین صداتون رو ضبط کنین و چند روز بعد گوش بدین. آخه بی رحمی رو فقط در موقع عصبانیت میشه اندازه گیری کرد. سعی کنین بفهمین که وقتی تا بیشترین حد عصبانی هستین چقدر حاضرین به کسی که روبروتون هست صدمه وارد کنین. این اندازه بی رحمیتونو نشون میده. من دوستانی دارم که وقتی عصبانی میشن فقط سرشونو میندازن پایین و منتظر میشن ولی اونها از نژاد آریایی نیستن. من دوستی دارم که وقتی صورتش از خشم سرخ میشه و لبهاش میلرزه بازم حرف زشتی از دهانش بیرون نمیاد. بله اینجور افراد وجود دارن ولی هیچوقت ایرانی نیستن. هیچوقت پدر و برادر و خواهر ما نیستن.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زندگی من هم مثل شما پیچ و خمهای زیادی داره. در پس یکی از این پیچ و خمها به تپه ای میرسی که خیلی از روزهای خوشی من در اونجا سپری شده. تپه ای که از بالاش همه چراغهای شهر دیده میشه. وقتی که همه چیز تند و سخت میشه به اون تپه پناه می برم انگار خیال می کنم که اگه از این تپه بالا برم همه چیز دوباره خوب میشه. نمی دونم چرا خیال می کنم بالای این تپه می تونم انتظار مهربونی و انصاف داشه باشم ولی همه اونچه که نصیبم میشه بی رحمیه. اونجا بر خلاف انتظارم به موجودی بر می خورم که به اندازه یک کوه بی رحمه و انگار که برای صلح نیومده بلکه برای جنگ اومده. جنگی که سالها منتظرش بوده و خودش رو براش آماده کرده و فقط دنبال کسی میگرده که روبروش بایسته. این موجود انقدر سرسخت و فولادینه که قوی ترین افکار من فقط صدای برخورد فلز درش ایجاد می کنه حتی سکوت عمیق من نمی تونه اون رو در خودش فرو بکشه. انگار که نبردی رو از من و دنیای من طلب داره که من قادر به ارائه اون نیستم و من مبهوت و حیران به دنبال تپه خوب همیشگی خودم میگردم ولی هرچی سعی می کنم راهشو پیدا نمی کنم. در حالی که در عرق و خون خودم می پیچم مرتب راههای مختلف رو امتحان می کنم و با خودم فکر می کنم اگر بتونم راه تپه رو پیدا کنم همه چیز درست میشه ولی افسوس.. افسوس.. افسوس...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-7227036537735580706?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/7227036537735580706/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=7227036537735580706' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/7227036537735580706'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/7227036537735580706'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title='تپه دلخوشیها'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-6479932896978515135</id><published>2008-06-18T22:19:00.005+10:00</published><updated>2008-06-18T23:28:17.793+10:00</updated><title type='text'>خاتمی عزیز</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چهارصد و خورده ای روز از ریاست جمهوری احمدی نژاد باقی مونده تا وقتی که ما دوباره انتخابات رو تحریم کنیم که اوضاع بدتر بشه تا شاید "مردم" " یه کاری بکنن". و وقتی که اوضاع بدتر شد گریه کنیم و روز شماری کنیم تا یه شانس دیگه بدست بیاریم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگر سه سال گذشته کافی نبوده این چهارصد و هشتاد روز باید کافی باشه که کسانی که به خاتمی انگ کم کاری و فریب کاری و سوپاپ اطمینان رژیم بودن زدن دوزاریشون بیفته. اگر جز اون افراد هستین لطفا توجه کنین چون چهارصد و هشتاد روز زمان زیادی نیست. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگر جز اون افرادی هستین که فکر کردین رژیم به سوپاپ اطمینان احتیاج داشته تا الان باید فهمیده باشین که رژیم جز خفه کردن تک تک شما تاکتیک دیگری نداره و تاکتیکش هم کاملا موفقه. اگه احمدی نژادها فقط ده سال دیگه روی کار باشن همه شما از افسردگی می میرین و از گرسنگی گوشت خواهر و برادرتون رو کباب می کنین و می خورین و باور بفرمایین که مشکل نبود سوپاپ اطمینان اصلا احساس نمیشه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگر جز کسانی هستین که معتقد بودین خاتمی هیچ کاری نکرد چهارصد و هشتاد روز وقت دارین که تصمیم بگیرین خاتمی چه کارهایی باید میکرد و چگونه. چون فکر می کنم یکمی شلوغ شد و اصلا معلوم نشد که بنده خدا چه کارهایی باید می کرد تا از شما نمره قبولی بگیره. یادتون نره که دقیق و مستند فکر کنین مثلا اگر معتقدین خاتمی قرار بود آزادی برقرار کنه بد نیست دقیقا روشن کنین که چه قدم هایی باید بر میداشت و با اتکا به چه نیروهایی و با حمایت چه کسانی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگر جز کسانی هستین که گفتین خاتمی باید عوامل فساد و تباهی مملکت رو مجازات می کرد چهارصد و هشتاد روز وقت دارین که تصمیم بگیرین آیا حاضر هستین برای اصلاح اوضاع مملکت پسر خاله خودتون رو که به نوعی در گسترش فساد سهیمه زندانی یا اعدام کنین؟ چون بد نیست که بدونین که هرکدوم از کسانی که ممکنه لازم باشه برای اصلاح مملکت زندانی یا اعدام بشه یا پسرخاله خود رئیس جمهوره یا پسرخاله چند نفر از حامیان نزدیک رئیس جمهوره یا پسرخاله شماست. باید تصمیم بگیرین که با این پسرخاله ها چه باید کرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگر از دسته کسانی هستین که فکر می کنین رئیس جمهور باید مملکت رو اصلاح کنه چهارصد و هشتاد روز وقت دارین که لیست تمام کسانی رو که احتملا دربرابر این کار مقاومت می کنن تهیه کنین. این لیست که احتمالا شامل تمام افراد ثروتمند و پرقدرت مملکت میشه لیست افرادیه که هرکدوم به باند ها و گروه هایی تعلق دارن و در سی سال گذشته در پست ها و مقام های متعددی بودن و طبعا عوامل خودشون رو در هرجا که می تونستن نفوذ دارن. چهارصد و هشتاد روز وقت دارین تا تصمیم بگیرین که تعداد این افراد و حامیانشون و پسر خاله هاشون چقدره و میزان قدرت و نفوذشون چقدره. اونوقت باید تصمیم بگیرین که باید با این تعداد آدم ثروتمند و قدرتمند چکار کرد؟ آیا باید همشون رو زندانی و اعدام کرد؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چهارصد و هشتاد روز وقت دارین که تصمیم بگیرین که این افراد بر علیه شما چه کارهایی می تونن بکنن؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگر از دسته کسانی هستین که معتقدین خاتمی مردم رو بازی داد یا عمر مردم رو تلف کرد چهارصد و هشتاد روز وقت دارین تا تصمیم بگیرین که اگر خاتمی کاندیدای ریاست جمهوری نمیشد یا اگه می تونستین به دوم خرداد برگردین و رای هاتون رو پس بگیرین دوست داشتین با عمرتون چیکار بکنین. و البته باید تصمیم بگیرین که به کدومیک از کاندیداهای دیگه دوست داشتین رای بدین. و بعد سعی کنین تصور کنین که کاندیدای انتخاب شده که احتمالا کروبی، ری شهری یا ناطق نوری بود براتون چیکار میکرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و در آخر اینکه چهارصد و هشتاد روز وقت دارین تا تصمیم بگیرین که اصولا مملکت ما قابل اصلاح هست؟ اگر هست این مسئله چند سال طول می کشه و آیا شما اونقدر صبر دارین؟ چه بهایی رو حاضرین برای اصلاح مملکت بپردازین؟ اگه مثلا در جریان کشاکش قدرت بین رئیس جمهور محبوب شما و جناح های مخالف قند و شکر و برنج نایاب بشه یا دارو کمیاب بشه و امنیت پایین بیاد چیکار می کنین؟ آیا پشت سر رئیس جمهور می ایستین یا اینکه قهر می کنین و کله پاش می کنین؟ جوابهاتون رو با جوابهایی که پدر و مادرتون به این سوال میدن مقایسه کنین و سعی کنین تخمین بزنین که جز اکثریت هستین یا اقلیت.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-6479932896978515135?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/6479932896978515135/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=6479932896978515135' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/6479932896978515135'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/6479932896978515135'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title='خاتمی عزیز'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-2746854191171234163</id><published>2008-04-25T14:31:00.007+10:00</published><updated>2008-04-25T15:34:05.311+10:00</updated><title type='text'>It's not about coffee</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;...Oh life.. is bigger.. it's bigger than you and you are not me &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دنیا خیلی بزرگه.. خیلی بزرگتر از اونی که فکرشو بکنی و تو مثل من نیستی.. اگر بودی شاید زندگی رو آسون می گرفتی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگر مثل من بودی زحمت زیادی به خودت میدادی تا باسن مطهرت رو از ایران بیرون بکشی اگرچه من زحمت زیادی به خودم ندادم. اگر مثل من بودی زحمت زیادی به خودت میدادی که هر روز صبح زود بیدارشی و دو ساعت مدیتیشن کنی اگرچه من اینکار رو کاملا بدون زحمت انجام میدم. اگر مثل من بودی تمام تکنیک های جدید و قدیم یوگا رو یاد می گرفتی و به سختی تمرین می کردی تا روشن بین بشی و زر بیجا نمیزدی و شکایت از زمونه نمی کردی و سرت رو به کار خودت مشغول می کردی اگرچه که من خیلی وقتا شکایت از زمونه می کنم و زر زیادی هم می زنم ولی وقت تمرینم رو صرف زر زدن نمی کنم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دنیا بزرگ تر از اونیه که فکر می کنی.. یه جایی اون دور دورا سرزمینی هست به اسم استرالیا که در جوبهاش آب جو روانه.. زنهاش در زیر نور خورشید از سفیدی مثل نقره می درخشن و مردهاش سخت کار می کنن. در استرالیا زندگی به سادگی جریان داره و هیچکس نمی دونه که چرا همه چیز به خوبی و خوشی میگذره. استرالیایی بودن خوش حکایتی داره و این حکایت ازچشم کسانی که اهل مال اندوزی و حرص و طمع هستن پوشیده اس. اینجا ممکنه هزار سال زندگی کنی و استرالیایی نباشی و مردم با احتیاط باهات صحبت کنن. یا ممکنه سه ماه زندگی کرده باشی و همسایه ت به چای و عصرونه دعوتت کنه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;موضوع قهوه نیست.. موضوع اون قهوه ای نیست که شما به خوابتون هم ندیدین... قهوه ای که نه بوشو می دونین نه مزشو بلدین چون توی کافی شاپهای شما فنجونهاتون رو با مخلوطی از شاش، نسکافه و آب زیپو پر می کنن و بعد بهتون میگن: قهوه تون حاضره!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;موضوع زنهای زیبا هم نیستن.. همون زنهای سفیدی که سینه های طلایی و نقره ای رنگ بزرگ سنگین دارن.. سینه هایی که نژاد بیچاره آریایی به خواب خوش هم ندیده... سینه هایی که تا توی دستات نگیری و فشار ندی، سینه هایی که تا بینشون استراحت نکنی و مزشون رو نچشی باورت نمیشه. ولی باور کن موضوع هیچکدوم از اینها نیستن... باور کن. موضوع پیچیده تر از این حرفهاست.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;موضوع پیچیده تر از این حرفهاست و تو مثل من نیستی.. اگر بودی خودت رو برای درک پیچیده ترین چیزها آماده می کردی.. خودتو برای درک اینکه هیچ چیز تقصیر هیچکس نیست آماده می کردی و اونوقت یاد می گرفتی که به ورای اونچه که دیدنیه بری و چیزهایی رو ببینی که اصلا قابل روءیت نیستن.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;موضوع اینجاست که اگر چشماتو باز کنی، ببندی، بازکنی، ببندی و بازکنی و دوباره ببندی در سکوت و خلاء درونت می تونی علم دیدن رو یاد بگیری واونوقت می تونی چشماتو در نور جدیدی باز کنی و اون چیزی رو که روح استرالیاست ببینی. روح استرالیا تصویریست که در پشت همه سناریو های زندگی روانه.. تصویر محوی که پشت همه دریاها، کوه ها، ساختمونها و مردم جاریه.. اون چیزیه که واقعا دلت میخواد و باهاش آروم میگیره. اون چیزی که اگر اونو بفهمی استرالیا رو فهمیدی که نه تنها استرالیا رو بلکه زندگی رو فهمیدی. روح زندگی رو فهمیدی. روح زندگی مستقل از همه سناریو های زندگیه..روج زندگی در حرکت آرام علف های سبز خود رو در باد در جریانه.. روح زندگی باد و سبزی و زیبایی و دوام و آرامش و ابدیت و همیشگی رو در خودش داره و فکر می کنم ابدیت اون چیزیه که تو واقعا دوست داری اگر بتونی در روح زندگی پیداش کنی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و ابدیت یعنی اینکه تو هزاران سال زندگی می کنی زیر خورشید تابان و درختان سبز بلند سر به فلک کشیده و روی چمنهایی که معلوم نیست کی برای تو کاشته ولی برای تو کاشته شده در کنار خونه های بزرگ ساخته شده از سنگ سفید در کنار جویبار های قشنگی که تلءلوی آفتاب رو به هزار جهت منعکس می کنن و آبهاشون آروم و آروم جریان دارن. زندگی اینه و این همون چیزیه که از تو بزرگ تره و اگر این رو بفهمی هزاران سال در آرامش و صفا زندگی می کنی و هر لحظه از این حضور زیبا رو جشن می گیری و احترام میذاری.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;Consider this, consider this&lt;br /&gt;the hint of the century, consider this&lt;br /&gt;the lengths that I will go to the distance in your eyes&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-2746854191171234163?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/2746854191171234163/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=2746854191171234163' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/2746854191171234163'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/2746854191171234163'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2008/04/its-not-about-coffee.html' title='It&apos;s not about coffee'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-5524942740049422223</id><published>2008-03-19T23:25:00.002+11:00</published><updated>2008-03-19T23:43:50.556+11:00</updated><title type='text'>در آتش شهوت (6)</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دنیا خیلی بزرگه... بزرگتر از اونی که فکرشو بکنی. یه زمانی میرسه که ناراحتی دیگه affordable نیست. شاید دلت می خواد کمی غمگین بشی و یکمی لذت مظلوم بودن و مظلوم نمایی رو ببری. دوست داری یکمی به حال خودت ترحم کنی ولی تکنیک سامیاما اولوهیت رو چنان توی سیستم عصبیت پمپ می کنه که سرشار از لذت میشی.. تنها چیزی که به فکرت می رسه اینه که ناراحتی رو فعلا به یه وقت دیگه موکول کنی. یادت میاد از زمانی که خوشحالی رو به تعویق مینداختی تا ناراحتی رو تجربه کنی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و بعد سرشار از اولوهیت منتظری تا زمان شهوت فرا برسه.. وقتی که هفت آسمون در چاکراهای پایینت به هم می پیچن و از هرچی موجود مذکر و مونث و آشنا وغریبه چنان آش شلی درست میشه که فقط خودت می دونی چی به چیه و کی به کیه. و بعد شهوت بالا میره و طلایی میشه انقدر طلایی که چشمت رو خیره می کنه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شهوت انقدر زیاد میشه که خاطره یک جفت کفش زنونه مشکی می تونه یک سیل انرژی به راه بندازه.. فقط چند تا ناخون قرمز لاک زده کافیه که سیل رو به بهمن تبدیل کنه. آب و آتش و برف و خاکستر مرتب با هم جابجا میشن و به رقص در میان. دنیای اطرافت در یک گردباد عجیب به خودش می پیچه و خرد و بی اعتبار میشه و تو حیرون نشستی که آیا همه اینها در درون من داره اتفاق میفته؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;It's Amazing With the blink of an eye you finally see the light &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;It's Amazing When the moment arrives that you know you'll be alright &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;It's Amazing And I'm sayin' a prayer for the desperate hearts tonight &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-5524942740049422223?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/5524942740049422223/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=5524942740049422223' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/5524942740049422223'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/5524942740049422223'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2008/03/6.html' title='در آتش شهوت (6)'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-1254036761069504750</id><published>2008-03-01T23:52:00.004+11:00</published><updated>2008-03-02T00:54:34.195+11:00</updated><title type='text'>در آتش شهوت (5)</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از آخرین باری که از اینگونه مطالب نوشتم مدت زیادی میگذره.. شاید حرفهایی رو که توی دلم انباشته شده بود زدم و دیگه دلیلی برای گفتن نبود. امروز می دونم که خیلی بعیده که خوندن این نوشته کمکی به شما بکنه مگر اینکه خیلی باهوش باشین یا اینکه خیلی جوینده باشین.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;"در آغاز آمیزش جنسی به آتش توجه کن و در پایان از خاکستر پرهیز کن."&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این جمله در یکی از کتابهای خیلی قدیمی اومده.. کتابی که شاید چهارهزار سال قدمت داره. چند دهه پیش استادی که کتاب آفرینش رو پاره پاره کرده بود درباره این جمله هزار صفحه کتاب نوشت. گفت: براهماچاریا استعداد نهانی چاکرای اوله. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;" بخشش رو فقط از طریق خشم و نفرت می توان شناخت.. هر چاکرایی چند استعداد آشکار و چند استعداد نهانی داره.. باز شدن یک چاکرا وقتیه که استعداد های آشکارش به سمت استعداد های نهانیش تغییر شکل میدن."&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;او گفت: "براهماچاریا رو فقط از طریق سکس می توان یافت همونطور که فقط از طریق نفرت می توان به بخشش رسید..."&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گاهی در زندگی لازمه از اونجایی که هستی کمی پایین تر بیای. تصمیم بگیری که بجای اینکه مرتب از درخت بالا بری و پایین بیفتی و زخمی بشی فقط یک درخت بکاری و از اول روش محملی بسازی و سوار اون محمل بشی.. و بعد اونقدر همونجا بنشینی تا درخت در زیرت رشد کنه و بارور بشه و تورو با خودش بالا ببره... ممکنه این روش بنظرت احمقانه بیاد.. اگر اینطور باشه حتما به اندازه کافی زمین نخوردی و هروقت که اینکار رو بکنی تعجب خواهی کرد که درخت شهوت چقدر سریع رشد می کنه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از شهوت که استعداد آشکار اولین چاکراست شروع کن و یاد بگیر که چطوری باهاش بالا بری..&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کم کم آتش شعله ور میشه و از تمام وجودت بالا میره. مرتب زبونه می کشه و قسمتهای مختلف وجودت رو می سوزونه... زمانی می رسه که از برخورد قوزک پاهات باهم در شهوت غرق میشی و حرکت ظریف یک برگ کوچک زنده در باد تورو به نزدیکی اورگاسم بی بره. اگر درست پیش بری در آتش شهوت می سوزی و پخته میشی و همین پختگی تورو به استعداد نهانی چاکرای اول می رسونه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;"در آغاز آمیزش جنسی به آتش توجه کن و در پایان از خاکستر پرهیز کن."&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-1254036761069504750?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/1254036761069504750/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=1254036761069504750' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/1254036761069504750'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/1254036761069504750'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2008/03/5.html' title='در آتش شهوت (5)'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-3865916898205041887</id><published>2008-02-06T22:32:00.000+11:00</published><updated>2008-02-07T00:18:06.418+11:00</updated><title type='text'>The man who gave away white roses</title><content type='html'>&lt;p align="center"&gt;&lt;img src="http://livecounters.com/Weblog/Rahaayi/maharishi_mahesh_yogi.jpg" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;امروز صبح در مدیتیشن تجربه عجیبی داشتم.. مدیتیشن امروز بیشتر از هرچیزی منظم بود... از لحظه شروع مدیتیشن نظم دقیقی بر ذهنم حاکم بود که به سختی قابل توصیفه. بعد از مدیتیشن خیلی راحت دراز کشیدم در حالی که مطمئن بودم که فاصله ی هر دو دستم از بدنم به یک اندازه است. بدون هیچ دقت خاصی می تونستم بگم که در حالتی کاملا متقارن دراز کشیدم. در حال رانندگی به محل کار احساس قشنگی داشتم.. انگار سرور رو زیر چرخهای ماشینم حس می کردم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;اولین تصویر زنده ای که ازش دیدم مال وقتی بود که هنوز موهاش مشکی بود.. این شاید قدیمی ترین footage از این یوگی پیر بود. در حالی که همون لباس سفید همیشگیش رو به تن داشت، - لباس شاگردی Guru Dev که تا همین اواخر هم از تنش در نیاورد - در مراسم funeral یکی از اعضای Beatles حاضر شده بود... یه جایی که نه خیلی کنار بود نه زیادی وسط، خیلی آروم و معصومانه ایستاده بود و گلهای رز سفیدی رو که در دست داشت بین مردم قسمت می کرد. به هرکسی که از اونجا رد میشد یک رز سفید میداد.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به من هم یک رز داد.. رز سفیدی که زندگی من شد.. این رز سفید داستانی شد که همیشه بهش افتخار کردم.. رز سفید ماهاریشی برای من تکنیک مدیتیشن بود.. راه رهایی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;یادمه هروقت کسی می گفت چرا اینطوری یا اونطوری مدیتیشن می کنی با لبخند می گفتم: چون استاد اینطوری گفته. تو هم می تونی دور خودت بچرخی و وقتت رو تلف کنی یا اینکه مطابق دستور استاد یوگی عمل کنی.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و امروز که فهمیدم دیگه در میان ما نیست همه موهای بدنم سیخ شد.. بغض بدجوری گلوم رو گرفت. با خودم گفتم: باز هم دیر جنبیدم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نه اینکه بخوام عزاداری کنم.. برای کسی که رها شده عزاداری مفهومی نداره... و نه اینکه با رفتنش مشکلی ایجاد بشه.. ولی بودنش همیشه مایه آرامش بود.. اسمش مثل آبی بود که روی آتش تلاطم ذهن می ریخت و حضورش در این دنیا مثل یک خبر خوب بود.. یک خبر خوب همیشگی در بین تمام اخبار بد و منفی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;دلم میخواست ببینمش... می خواستم به دیدنش برم و با افتخار بگم من شاگرد تو هستم... این هاله نور رو در اطراف من ببین! این نتیجه کار توه. نتیجه زحمتی که در طول عمرت کشیدی... می خواستم بگم من در نتیجه روزی 20 ساعت کار تو روشن بین و خوشحال هستم. میخواستم بگم :و حالا من اومدم تا به تو پیر مرد دوست داشتنی کمک کنم ... همونطوری که تو به من کمک کردی. می خوام در هرگونه طرح عظیم الجثه عجیب و غریبی که داری هرچند که حتی فکرش هم در این دنیا جا نشه بهت کمک کنم.. میخوام همه عمرم رو وقف کنم تا تورو به همه آرزوهای کیهانیت برسونم. فقط بگو دیگه چیکار می خوای تو این دنیا بکنی.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;میخواستم وقتی به دیدنش برم که به اندازی کافی بزرگ باشم.. به اندازه کافی آروم باشم. میخواستم وقتی به دیدنش برم که منم یک خبر خوب باشم. اما افسوس که مثل همیشه دیر هستم. اون رفت و در حالی که داشت میرفت آخرین درس مدیتیشن رو به من داد... صدایی در گوشم گفت مانترا رو آسون بگیر...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;و بعد نوری ازش به قلبم تابید که هنوز هم حسش می کنم... احساس می کنم که قبل از رفتن یک نشای نور رو در قلب من کاشت. امروز حضور استاد یوگی رو بیش از پیش در هوای اطرافم حس می کنم.. بدون هیچ شکی فکر می کنم نشونی از خودش در وجود من گذاشته...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;امروز یک دسته ی شش تایی گل سفید خریدم و کنار عکسش گذاشتم... عکسی که در یک قاب خاتم قدیمی 15 سال تموم زیبا ترین دارایی من بوده. &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;استاد یوگی از بین ما رفته ولی چراغ دانشی که به لطف و زحمت اون روشن شده دیگه خاموش شدنی نیست.. فقط کمی صبر لازمه تا ببینی که از هرجای این دنیا صدها ریشی بلند میشه و اگرچه هرگز هیچکس ماهاریشی نمیشه ولی چراغ دانش روشن می مونه و به نسلهای آینده منتقل میشه. این وسط تنها لذت دیدار استاده که از دست رفته و دیگه هرگز نصیبمون نمیشه.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگر موفق شدین در روزهای آینده سری به مرکز TM بزنین لطفا از طرف من 6 شاخه رز سفید با خودتون ببرین. 5 شاخه ش رو بین مردم تقسیم کنین و یک شاخه رو روی میز معلم TM بذارین. بیاین برای همیشه زنده نگهداریم یاد مردی رو که رزهای سفید بین مردم قسمت می کرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;"Don't fight darkness. Bring the light, and darkness will disappear" &lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;Maharishi Mahesh Yogi -&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-3865916898205041887?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/3865916898205041887/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=3865916898205041887' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/3865916898205041887'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/3865916898205041887'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2008/02/man-who-gave-away-white-roses.html' title='The man who gave away white roses'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-4126831130734056479</id><published>2008-01-08T23:58:00.000+11:00</published><updated>2008-01-09T01:15:08.898+11:00</updated><title type='text'>Spiritual Quiz</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;Quiz هفته:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کشتن حیوانات کوچک و حشرات نیمه موذی چه حکمی دارد؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;1) جایز است&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;2) جایز نیست چون جلوی رشد سالک را می گیرد&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;3) جایز است چون باعث رشد حیوان می شود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;4) جایز نیست چون آتمن ناراحت می شود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;5) جایز نیست چون برهمن ناراحت می شود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-4126831130734056479?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/4126831130734056479/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=4126831130734056479' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/4126831130734056479'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/4126831130734056479'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2008/01/spritual-quiz.html' title='Spiritual Quiz'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-8204652317818492852</id><published>2007-11-12T22:20:00.000+11:00</published><updated>2007-11-22T23:30:30.766+11:00</updated><title type='text'>The last turn</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کسانی که تند رانندگی می کنن نباید ماشین کهنه سوار بشن. کسانی هم که ماشین کهنه سوار میشن نباید دختر بازی کنن.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;اصلا بی خودی نیست که دخترها به کسانی که ماشین کهنه سوار میشن پا نمیدن.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی اگر تند رانندگی می کنی و ماشین کهنه هم سوار میشی و احیانا دختر بازی هم می کنی، نباید دل کسی رو بشکنی.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;اگر مثل من زندگیت پر از روزهای "غیر قابل تحمل برای انسان" باشه بالاخره یکروزی میرسه که در یک جاده خلوت کوهستانی، در حالی برگهای زرد و قهوه ای کف جاده رو نقاشی کردن، بعد از چند تا حق حق سنگین مردونه، و چند تا جزع زنونه...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد از چند تا مشت آروم ولی دردناک از دستان سفید لاک زده، سر یه پیچ تند شیر نر غرش همیشگیش رو میکنه... ولی کسی صدای دنده معکوس رو نمی شنوه...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;آیا کوه و دشت از صدای غرش تو خسته شدن؟ یا اینکه دلشون از دیدن این مسافر خسته مجروحه؟ شاید میخوان سفرت رو کوتاه کنن؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;شاید عکس یه پری رو توی شیشه ت دیدی و نمیخوای از اون پیچ بگذری؟ به هیچ قیمتی نمی خوای از اون پیچ بگذری...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;نه اینکه شیر نر کم بیاره... نه اینکه مهارتت برای گذشتن از اون پیچ کافی نباشه... نه اینکه نتونی با چشمای بسته اون پیچ رو بگذرونی... شاید فقط نمیخوای بپیچی... دیگه نمیخوای هرجا که جاده پیچید باهاش بپیچی...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;* * *&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;سراسیمه از خواب بیدار میشی... بازم رختخوابت رو خیس کردی.. بوی گرم شاش همه جا رو پرکرده... مدتیه که زندگیت بطور انکار ناپذیری با شاش آمیخته شده..&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;بازم داشتی خواب اون پیچ رو می دیدی؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;بیدار میشی.. لباست رو عوض می کنی... شیر نر رو زین می کنی و پاتو از روی کلاج بر میداری... صدای نعره نره شیر به هوا بلند میشه و تو در سپیدی چشمان این دنیا ناپدید میشی...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;"بعضیها رانندگی می کنن... بعضیها شیر نر می رونن..."&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;* * *&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;در جستجوی یک پاییز دیگه.. یک جاده خلوت دیگه... یک پیج دیگه...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;با خودت عهد کردی که یا علاجی برای دردت بیابی.. یا اینکه اون پیچ رو پیدا کنی... روزهاست که طبیعت زیبا رو با صدای نعره نره شیرت می خراشی و از کوهی به کوه دیگه سر می زنی.. از پاییزی به پاییز دیگه میری. به این امید که به پیچی برسی که دیگه دلت نخواد بپیچی.. روزی که عکس اون پری چهره رو در شیشه ت ببینی.. به امید روزی که وقتی جاده پیچید تو نپیچی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;Every summer night has a secret&lt;br /&gt;Tonight I'm gonna tell you mine &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-8204652317818492852?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/8204652317818492852/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=8204652317818492852' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/8204652317818492852'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/8204652317818492852'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/11/last-turn.html' title='The last turn'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-1985671771013643583</id><published>2007-11-11T23:52:00.000+11:00</published><updated>2007-11-12T22:57:56.606+11:00</updated><title type='text'>Opening Prayer</title><content type='html'>&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#33ff33;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="center"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#33ff33;"&gt;I bow to the lotus feet of the guru&lt;br /&gt;Who awakens insight into the happiness of pure Being&lt;br /&gt;Who is the refuge, the jungle physician&lt;br /&gt;Who eliminates the delusion caused by&lt;br /&gt;The poisonous herb of samara (conditioned existence)&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#33ff33;"&gt;I prostrate before the sage Patanjali&lt;br /&gt;Who has thousands of radiant, white heads&lt;br /&gt;(in his form as the divine serpent, Ananta)&lt;br /&gt;and who has, as far as him arms, assumed the form of a man&lt;br /&gt;holding a conch shell (divine sound), a wheel (discuss of light,&lt;br /&gt;representing infinite time) and a sword (discrimination).&lt;br /&gt;Om&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#33ff33;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-1985671771013643583?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/1985671771013643583/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=1985671771013643583' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/1985671771013643583'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/1985671771013643583'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/11/om.html' title='Opening Prayer'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-4802871046692530769</id><published>2007-10-21T01:28:00.000+10:00</published><updated>2007-10-26T23:25:25.382+10:00</updated><title type='text'>بابا کرم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;آقا از جمله اتقاقات عجیبی که توی این سفر آخر برای ما پیش اومد این بود که ازمون خواستن بین چند تا جوون رعنا داوری کنیم و تصمیم بگیریم که کدومشون بهتر باباکرم می رقصه...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;ما هم با نفس عشق وضو گرفتیم و در جایگاه نشستیم.. تقریبا نیم ساعت رقص همشون رو تک تک و در کنار هم نگاه کردیم. الهه ی رقص رو یاد کردیم و برنده رو اعلام کردیم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;یکی از دوستان پیش اومد و پرسید که ملاک داوری چی بود؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتم به رب النوع رقص قسم که در بابا کرم هرکس که گرفتار تر به نظر برسه برنده اس.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;پرسید گرفتار بودن یعنی چی؟&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتم گرفتار بودن اون چیزیه که باباکرم رو شکل میده.. اگر نمی دونی گرفتار بودن یعنی چی نمی تونی باباکرم برقصی... باید گرفتار باشی تا باباکرم رو بفهمی.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;این جمله رو بنویسین... بارها و بارها بنویسین... &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;با آب زر بنویسین و به نام فرهمند بنویسین...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;ملاک قضاوت ساده اس.. در باباکرم هرکس که گرفتار تر به نظر بیاد اون برنده اس...&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-4802871046692530769?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/4802871046692530769/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=4802871046692530769' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/4802871046692530769'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/4802871046692530769'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/10/blog-post_21.html' title='بابا کرم'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-7017576522928034733</id><published>2007-10-19T22:48:00.000+10:00</published><updated>2007-10-20T00:43:08.574+10:00</updated><title type='text'>رشد معنوی</title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;دوباره صبح شده و ساعت در حال پخش موزیکه... از کلاسیک شروع کرد.. بعد اخبار گفت و بعد راک پخش کرد. یادمه یکبار وسط اخبار سرتو 10 سانتیمتر از روی بالش بلند کردی که یک خبر بخصوص رو بشنوی. شاید 10 دقیقه سرت رو تو هوا نگه داشتی تا خبر تموم شد. بعد دوباره مثل سنگ افتادی روی بالش.&lt;br /&gt;بعد از اون موسیقی پاپ شروع شد ولی بازم بیدار نشدی.. بعد به راک رسید.. خوابت عمیق تر شد. الان داره لاتینو پخش می کنه!&lt;br /&gt;تمام تنت خسته است و در حوله ای از درد پیچیده. دردی که اسمش درد کم خوابیه... همونی که همه صبح های عمرت همراهت بوده. ولی امروز از هر روز دیگه ای سخت تر از رختخواب بیرون میای.&lt;br /&gt;حالا ساعت هشت و نیمه و می دونی که اگه بلند نشی امکان نداره به موقع سر کار برسی. به آرومی خودتو چرخ میدی و از رختخواب بیرون میندازی.&lt;br /&gt;وقتی که پاهاتو روی زمین میذاری حس خوبی در زانو های همیشه خسته ت حس می کنی. یجور خنکی و سبکی.. موقع شستن دست و صورتت داری به این فکر می کنی که وقتی میخواستی TM یاد بگیری بهت گفتن کسانی که مدیتیشن می کنن مرتب مسئولیتهای شغلیشون رو افزایش میدن چون توانایی هاشون بیشتر میشه.. و تو حیرونی که الان سیصد ساله که داری مرتب مدیتیشن انجام میدی ولی هیچ تمایلی به قبول مسئولیتهای تازه نداری! فکر می کنی که واقعا حق داری از این مسئله شاکی باشی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از خونه بیرون میای و می بینی که درختها همه دارن لبخند می زنن. انگار که بالاخره تابستون فرا رسیده. توی مسیر انقدر از تماشای گلها و درختا لذت می بری که احساس می کنی آدم دیگه ای شدی. احساس می کنی که اون وجودی که در سینه ت متولد شده بود کم کم بزرگ شده و به سن بلوغ رسیده.. کم کم حرف می زنه.. لبخند میزنه.. لذت می بره و گاهی سعی می کنه توانایی هاشون به نمایش بذاره.. تصمیم می گیری که امروز اونو مسئول یه سری از کارها قرار بدی تا کمی رشد کنه و توانا بشه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی که از ماشین پیاده میشی همه بهت لبخند می زنن. چند تا compliment خوب از در و دیوار می گیری و روحیه ت از اونی که هست هم بهتر میشه.&lt;br /&gt;وقتی برای گرفتن قهوه بعد از ناهار بیرون میری دخترک "قهوه گیر" مات و مبهوت توی چشمات نگاه می کنه و می پرسه:&lt;br /&gt;Is that all?&lt;br /&gt;پاسخ میدی: Yep...&lt;br /&gt;همونطور که مات و مبهوت نگات می کنه میگه: Are you sure?&lt;br /&gt;و بعد لبهاشون روی هم می غلطونه. ابروهاش مثل تیکه های ابر از هم فاصله می گیره وآسمون صورتش باز و آبی و رویایی میشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد برای خرید به یه فروشگاه صابون فروشی خیلی عجیب میری. زن جوان زیبایی با لباسهایی که اقلا دوهزار دلار قیمت دارن اونجا ایستاده و داره گرونترین صابونهای دنیا رو به مردم میندازه. نگاهی به تو میندازه و لبخند میزنه... ازش درباره صابونهاش سئوال می کنی.. شروع به توضیح دادن می کنه و تو به آرومی توی صورت زیباش غرق میشی... چشماش مثل دوتا دریاچه که تصویر ابرهای سفید توشون افتاده تورو به درون خودشون می کشن و تو حیرون با خودت فکر می کنی قبل از اینکه یه صابون هشتاد دلاری بخری باید از این مغازه بیرون بری...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فروشنده ادامه میده:&lt;br /&gt;ما سعی می کنیم تا اونجایی که می تونیم در صابونهامون از مواد organic استفاده کنیم ولی این همیشه ممکن نیست.. به همین دلیل من بجز صابون های کمپانی خودمون هر صابون خوب دیگه ای هم که در بازار ببینم برای فروشگاهمون سفارش میدم... ما سعی می کنیم که همه پروسه تولید صابون رو از انتها تا ابتدا... یعنی از ابتدا تا انتها... یعنی از یک انتها تا انتهای دیگه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد ساکت میشه و خیلی ساکت و آروم توی صورتت خیره میشه... اینبار با چشمای خودت می بینی که فروشنده صابونهای هشتاد دلاری داره توی چشمای تو محو میشه.. صورتش باز و آروم و آسمونی میشه و لپهاش گل میندازه...&lt;br /&gt;در حالی که احساس می کنی چیزی رو که برای خریدش اومده بودی بدست آوردی خیلی آروم میگی: مرسی...&lt;br /&gt;مات و مبهوت از مغازه بیرون میای در حالی که نگاه خیره زن صابون فروش تورو تا بیرون مغازه تعقیب می کنه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز انقدر روز عجیبیه که حیفه که به کار کردن سپری بشه.. ترجیح میدی باقی وقتت رو هم در مرکز خرید قدم بزنی و قدرت جادویی جدیدت رو امتحان کنی...&lt;br /&gt;بعد از چند ساعت با تنی خسته و دلی مالامال از شادی و سبزی برگهای تابستونی راهت رو به سمت خونه کج می کنی... در راه به خودت میگی:&lt;br /&gt;این قدرت عجیبی که بدست آوردم خیلی خوبه.. ولی بد نبود اگه می تونستم یکمی هم مسئولیت های شغلیم رو افزایش بدم!!!&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="COLOR: rgb(0,153,0); TEXT-ALIGN: center"&gt;&lt;br /&gt;Every summer night has a secret&lt;br /&gt;Tonight I'm gonna tell you mine&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-7017576522928034733?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/7017576522928034733/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=7017576522928034733' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/7017576522928034733'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/7017576522928034733'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/10/spritual-growth.html' title='رشد معنوی'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-5502534265246357942</id><published>2007-10-03T22:28:00.000+10:00</published><updated>2007-10-03T22:54:37.967+10:00</updated><title type='text'>مسئولیت</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در غروب یک روز بهاری بعد از کار روزانه  به طرف پارکینگ قدم میزنی که موجی از افکار و خاطرات به سرت هجوم میاره.. این نسیم بهاری انقدر خاطره در خودش داره که به سختی می تونی ازش فرار کنی.. برای لحظاتی دل میدی به اونچه که ذهن پر آشوبت می خواد و نتیجه ش شهراشوبیه که سخت می تونی خودتو از توش بیرون بکشی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یادت میاد از زمانی که بچه بودی وقتی که ضعیف بودی... وقتی که به خواسته هایی که داشتی نمی رسیدی و به خودت می گفتی خدا نخواست! &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چقدر جوان و چقدر با ایمان!!!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد ها بزرگ شدی و خواسته هات کوچک تر شد.. دیگه از خدا یه دنیا اسباب بازی و پرواز روی بال فرشتگان نمی خواستی.. اونروز صحبت از سینه های این دختر و اون دختر بود.. و باز هروقت که طرف پا نمی داد جواب میومد که خدا نخواست... و تو حیرون که چرا این خدا نمی خواد!!!؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و بعد کم کم آروم شدی.. آروم و آرومتر شدی و فهمیدی که اصلا خدایی نبود که بخواد.. خودت بودی و خودت.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کم کم یاد گرفتی که بجز تو مرجعی در این دنیا وجود نداشت و اگر چیزی هست یا نیست فقط تو هستی که به وجود میاری و اگر اتفاقی میافته یا نه فقط تو مسئولی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کم کم فهمیدی که اینکه نمی دونی دنیا چطوری خلق شده باعث نمیشه که بتونی باور کنی که خدایی هست که همه چیز رو خلق کرده.. درست مثل کسی که نمی دونه که صدف یک حلزون رو خود حلزون کم کم و به سختی به عنوان واسطه ای بین تن لطیفش و دنیای زمخت بیرون ساخته و خیال می کنه که صدف حلزون رو هم مثل همه جیز دیگه خداوند خلق کرده!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و اونوقت به این فکر میفتی که به عنوان خداوند این جهان چقدر از مسئولیتهات رو انجام دادی؟ الحق جهانی که مسئولش تو باشی باید همینقدر پر آشوب و بی حساب و کتاب باشه.. تویی که از جای خودت کنار رفتی و محدودیت ها رو باور کردی و انگار گلیمی به دور خودت پیچیدی و دنبال یک خدا می گردی که مادرت باشه تا اگر دستت رو دراز کردی ولی به جایی که میخواستی نرسید بگی خدا نخواست.. و بعد احساس کنی که مورد ستم واقع شدی و با گلوی گرفته به خودت بگی که  دنیا اونقدرها جای خوبی نیست.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نسیم بهاری هنوز به آرامی در حال وزیدنه و خورشید درحال غروبه. تو در حالی که  زیبا ترین منظره عمرت رو در پیش رو داری همچنان در گردباد یک سئوال ذهنی اسیری... &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;امروز تو تنها ترین پرنده تاریخ در این دنیایی به این زیبایی که تنها مرجع مسئولش تو هستی تنهایی.. و تا غروب آفتاب زمان داری تا پاسخ سوءالت رو پیدا کنی..&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آیا به عنوان یک خدا چقدر مسئولیتهات رو درست انجام دادی؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-5502534265246357942?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/5502534265246357942/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=5502534265246357942' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/5502534265246357942'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/5502534265246357942'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/10/blog-post.html' title='مسئولیت'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-1546955944341609666</id><published>2007-09-30T18:37:00.000+10:00</published><updated>2007-09-30T18:42:03.792+10:00</updated><title type='text'>رقص پریان (2)</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;امروز فهمیدم که هر رقص از دو مرحله تشکیل میشه:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مرحله اول که کفشهات نرم میشه و برای پات گشاد میشه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و مرحله دوم وقتی که پاهات ورم می کنه و دوباره اندازه کفشات میشه.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-1546955944341609666?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/1546955944341609666/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=1546955944341609666' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/1546955944341609666'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/1546955944341609666'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/09/2_30.html' title='رقص پریان (2)'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-4542185657121202904</id><published>2007-09-26T21:17:00.000+10:00</published><updated>2007-09-26T21:42:28.930+10:00</updated><title type='text'>آسودگی (2)</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شعله ای که مانی پورا بلند میشه یک آن زبونه میکشه و تا بالای صورتت میاد.. خیلی جاها رو می سوزونه و خیلی جاها رو روشن می کنه. شاید فقط یک دقیقه با سوختن کامل فاصله داری که وقت مدیتیشن به پایان می رسه. برخلاف میل باطنیت به دستور کسی که معتقدی تصویر کامل رو دیده مدیتیشن رو به پایان می بری.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در درون قلبت حضور عزیزی رو حس می کنی.. بنظر میاد قسمت جدیدی از وجودت رو کشف کردی. توی سینه ات عنصر جدیدی هست که نام آسودگی رو روش گذاشتی.. همونی که بودنش بی اندازه آرومت می کنه. احساس می کنی که بدنت سرتاپا آبیاری شده و احساسی از رطوبت و نرمی در خود داری.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اونچه که در آتش مانی پورا بسوزه بعیده که دوباره به حال اول برگرده.. بعضی از اتفاقات فقط یکبار لازمه بیفته.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اوشو میگه کسی که ماه رو نمیشناسه از تصویر ماه در امواج دریا نمی تونه به هویت ماه پی ببره.. ولی به محض اینکه فقط یکبار ماه رو دیده باشی، انعکاس ماه در امواج دریا هرچند پراکنده و نا منظم ماه رو به تو یادآور می کنه.. در این حالت دیگه امکان نداره انعکاس ماه رو با چیز دیگه ای اشتباه بگیری.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اشتباهات عمدتا از همین ندیدن ناشی میشن.. اگه تصویر کامل رو ندیده باشی هرچیزی رو ممکنه با هرچیزی اشتباه بگیری.. ولی فقط یکبار دیدن تصویر کامل کافیه تا برای همیشه تورو از اشتباه مصون کنه. دانش یک روشن بین از اینجا میاد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-4542185657121202904?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/4542185657121202904/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=4542185657121202904' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/4542185657121202904'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/4542185657121202904'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/09/2.html' title='آسودگی (2)'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-340407364647345182</id><published>2007-09-19T21:35:00.000+10:00</published><updated>2007-09-19T22:42:55.801+10:00</updated><title type='text'>رقص پریان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اول از همه خدایان هستن که رقص رو آفریدن. خدایان از بهترین ها هستن.. به زبان موسیقی صحبت می کنن و کردارشون رقص نام داره. دیگران می رقصن تا بمانند خدایان باشن.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سپس پریان هستن که بهترین بهترین ها هستن. پریان اونهایی هستن که می رقصن و در رقص همه چیز رو فراموش می کنن. پریان هست و نیستشون رو در رقص می بازن و از هستی ساقط میشن. پریان انقدر می رقصن تا پاهاشون خون بیفته و در هر رقص دل می برن و دل می بازن. اگر هنگام رقصیدن دلت رو روی پاشون بندازی اونو برمیدارن و برای همیشه در آغوش می گیرن. زندگی پریان خاطرات رقصها و دل بردن ها و دل باختن هاست. پریان از هر کسی انتظار یک عشق بازی نیمه کاره دارن ولی هرگز با فرشتگان وصلت نمی کنن.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سوم فرشتگان هستن.. اونهایی که زیبا هستن و هنگام رقصیدن توی چشمات نگاه می کنن.. اگر دلی رو روی زمین ببینن می بوسن و سر جاش میذارن ولی هرگز دلی رو در آغوش نمی گیرن. اگر کسی رو تنها ببینن باهاش میرقصن ولی هرگز عاشق نمیشن.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چهارم انسانها هستن که روی زمین زندگی می کنن.. اونها هم می رقصن ولی رقص رو نمی فهمن. اونها هم عاشق میشن ولی دل نمی بازن. انسانها با هم جفت میشن و وقتی که جفت شدن نامه های همدیگر رو می خونن. اگر یکی از اونها با نفر سومی برقصه عشقشون از بین میره. اگر یکی از اونها از نفر سومی تعریف کنه عشقشون از بین میره. اگر یکی از اونها نفر سومی رو دوست داشته عشقشون از بین میره و اگه یکی از اونها عاشق بشه عشقشون از بین میره. انسانها کمال پرستن و کیفیت هرچیز براشون مهمه. به دنبال یه عشق تمام و کمال و بدون خدشه هستن از اونجاست که هر روز دل خودشون و عزیزشون رو با مخلوطی از خاک اره و خون می شورن تا پاک و بدون خدشه باقی بمونه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-340407364647345182?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/340407364647345182/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=340407364647345182' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/340407364647345182'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/340407364647345182'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/09/blog-post_19.html' title='رقص پریان'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-7613973187439604759</id><published>2007-09-11T14:05:00.000+10:00</published><updated>2007-09-11T14:27:44.606+10:00</updated><title type='text'>Live from Sacramento</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وبلاگ رهایی اینبار داره از خونه فرزانه فرهمند نیا در شهر زیبای Sacramento آپدیت میشه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همونطور که گفته بودیم لس آنجلس خالی از فرشته بود.. یکی دوتا فرشته هم که کم کم سر و کله شون پیدا شد زیاد مارو تحویل نگرفتن! ما هم کوچ کردیم و اومدیم یه جایی که هم فرشته باشه هم درخت کاج که خیلی دوست داریم!!!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کمتر کسانی انقدر خوش اقبال هستن که شاهد آپدیت شدن وبلاگ رهایی از روی کامپیوتر خودشون باشن. (من بهتره تا فرزانه نیومده فرار کنم!!!)&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بالاخره عروسی کزایی برگذار شد. خیلی از کاپل ها از این عروسی idea گرفتن.. بعضیها تصمیم گرفتن که قبل از عروسی رقص یاد بگیرن، بعضیا تصمیم گرفتن که اگه بخوان عروسی بگیرن باید خیلی مجلل باشه بعضیا هم از همدیگه قول گرفتن که پولهاشونو اینطوری حروم نکنن. به هر حال تنها چیزی که این وسط عاید ما شد چند ساعت رقص بود که already بیشتر از انتظارمون بود.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوب فعلا پیام دیگری نداریم شما هم دست از این کاراتون بردارین!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-7613973187439604759?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/7613973187439604759/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=7613973187439604759' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/7613973187439604759'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/7613973187439604759'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/09/live-from-sacramento.html' title='Live from Sacramento'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-2877189805144141818</id><published>2007-09-04T17:43:00.000+10:00</published><updated>2007-09-04T20:33:44.905+10:00</updated><title type='text'>شهر خالی از فرشته</title><content type='html'>من بالاخره اینجا هستم در سرزمینی که هرگز نبودم. همونجایی که همه دلشون میخواد در اونجا باشن.&lt;br /&gt;نازنینی ازم پرسید که چه جاهایی رو دلم میخواد ببینم... روم نشد بگم که من اصلا انتظار ندارم که در این سفر به من خوش بگذره...&lt;br /&gt;حقیقت هم همینه.. من برای این انجا هستم که باید باشم.. بخاطر کسی که براش مهمه که من در عروسیش باشم ولی براش مهم نیست که من خواشحال باشم.. فامیل های ما عمدتان اینطورین.. پدر و مادرم هم همین ایده رو از رفاقت دارن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من به عنوان یه موجود غیر قابل قبول (رجوع شود به یکی از فیلم های تام هنکس به همین عنوان) هرگز در این خانواده قابل قبول نبودم و تعجب می کنم که هنوز هم نیستم... حسی که من نسبت به پدرم دارم چیزی بیشتر از اونی که بهش آگاهم و بروز میدم نیست ولی حسی که این خانواده نسبت به من داره که من یکی از اونها نیستم یک حس خیلی درونیه و توی رفتار های خیلی ضریفشون دیده میشه و خودشون به نظر میاد زیاد اصلا ازش آگاه نیستن...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی چشمهای جزئی نگر من نمی تونه این سیگنالها رو ایگنور کنه و مات و مبهوت مونده. حسی که بعضی ها نسبت به من دارن مثل اینه که من از شیر گرفته باشمشون ولی این حس انقدر پنهانه که بیشتر وقتها اثری ازش نیست..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهی می بینم وقتی در شور و شوق وقایع و شلوغیها خودشون رو فراموش می کنن با من یه دوستی عمیق دارن ولی هروقت که نفسشون حضور داره انگار من یه تهدید جدی برای موجودیتشون هستم... من که به بی آزار بودن عادت کرده بودم و در آرامش و نظم استرالیا فراموش کرده بودم که چطور خر مردم رو بگیرم و بهشون ثابت کنم که حرفشون اشتباهه اینجا میشنوم که کسی بهم میگه: "قبل از اینکه بخوای نظر بدی که یه چیزی چی نیست اول تصمیم بگیر که اون چی هست.. اگر میخوای بگی ترکیب میوه و عسل ادویه نیست باید اول یه اسم دیگه براش داشته باشی!!! اگر نداری پس مزخرف نگو!!! !!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یه موقعی دلم میخواد فریاد بزنم و بگم من اینهمه هزینه کردم و شغلم رو به خطر انداختم که بیام در شادی یه کسانی شریک باشم نه اینکه هنر های رزمیم رو دوباره به خاطر بیارم. من واقعا برای برخورد با کسانی که در این حد جاجمنتال هستن آمادگی ندارم و نگرانم که آرامش رو از دست بدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من بعد از دو روز زندگی در لس آنجلس دلم برای میوه فروش محلمون در کانبرا تنگ شده.. شاید من کمی زیادی حساسم ولی من هرگز برای دیدن هالیوود و لاس وگاس و سانفرانسیسکو و گراند کانیون زحمت 14 ساعت پرواز رو متحمل نمیشم. من هفت سال در استرالیا به ملبورن سفر نکردم چون کسی رو برای دیدن نداشتم.. من زحمت سفر رو فقط برای دیدن دلهایی که عاشقشون هستم قبول می کنم ولی افسوس که بعضی وقتها عاشق بودن منوط به دوری همیشگیه و من در ساعت 1 بامداد یک روز تعطیل در زیبا ترین جای لس آنجلس تنها بیدار نشستم و با گلوی متورم از بغض برای اتاق کوچیکم دلتنگی می کنم.&lt;br /&gt;Take me back to my boat on the river&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر از اون دسته کسانی هستین که خیال می کنین مشکلات زندگیتون بخاطر ایرانی بودنه دیگه هینت از این بزرگتر نمیشه... مشکلات شما و بغض من با خودمون زاده شدن و تا مرگ کامل نفسمون همراهیمون می کنن. من تو عمرم زیاد مزخرف گفتم و از زمونه و دولت و ملت شکایت  کردم شما اشتباه منو تکرار نکنین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدر جالبه که همه جای این شهر عجیب منو یاد تهران میندازه.. طبیعت، خیابونها، مردم، ارزشها... اینجا همه چیز با پول سنجیده میشه و چقدر عجیبه که مردم استرالیا در برابر خانواده من خیلی معنوی به حساب میان. مردم استرالیا همیشه در مصرف همه چیز صرفه جویی می کنن ولی هیچوقت مثل ما همه چیز رو با پول نمی سنجن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز دوستی داشت صحبت از خرید یه ده در ایران می کرد و من در این اندیشه بودم که آیا ده رو با روستایی هاش باهم خرید و فروش می کنن؟ داشتم فکر می کردم اگه من این ده رو می خریدم و خودم کد خدا می شدم دستور میدادم همه روستایی ها رو بطور مرتب به چوب ببندن تا لجم از زندگی خالی بشه!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چی میشه منم زورم به یه کسی برسه؟؟!!!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center; color: rgb(0, 153, 0);"&gt;Every summer night has a secret&lt;br /&gt;Tonight I'm gonna tell you mine&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-2877189805144141818?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/2877189805144141818/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=2877189805144141818' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/2877189805144141818'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/2877189805144141818'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/09/blog-post.html' title='شهر خالی از فرشته'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-6554789799298441203</id><published>2007-08-17T23:33:00.000+10:00</published><updated>2007-08-18T00:06:43.335+10:00</updated><title type='text'>قندک</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گارسون: میز چند نفری میخواین؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نازی: اول نوبت اون آقایونه!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;img style="WIDTH: 58px; CURSOR: hand; HEIGHT: 41px" height="82" alt="" src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/45.gif" border="0" /&gt; &lt;img style="WIDTH: 43px; CURSOR: hand; HEIGHT: 41px" height="82" alt="" src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/39.gif" border="0" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نازی: آخه نوبتیه!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من: نوبتیه ولی نوبت خود شیرینیه!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نازی: باز تو منو تخطئه کردی؟...&lt;br /&gt;من: قندک...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-6554789799298441203?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/6554789799298441203/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=6554789799298441203' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/6554789799298441203'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/6554789799298441203'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/08/blog-post.html' title='قندک'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-6475943389029332522</id><published>2007-07-19T00:29:00.000+10:00</published><updated>2007-07-19T00:39:14.709+10:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;May we all see the light within&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-6475943389029332522?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/6475943389029332522/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=6475943389029332522' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/6475943389029332522'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/6475943389029332522'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/07/may-we-all-see-light-within.html' title=''/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-2892119041846747776</id><published>2007-07-13T18:04:00.000+10:00</published><updated>2007-07-13T18:34:54.779+10:00</updated><title type='text'>Newman!</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;وقتهایی که انرژی ذهنم یکمی بیشتر میشه گاهی احساس می کنم که ذهنم از بدنم بزرگ تر شده و اشیاء و وقایع بیشتری رو دربر می گیره. در اینجور مواقع احساس می کنم که دارم اونطرف این زندگی رو می بینیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهی احساس می کنم که یه مقدار زیادی پول می تونه وارد زندگیم بشه چون انرژی ذهنم انقدر شده که بتونه شرایط مالیم رو بهتر کنه. بعد دور و برم رو نگاه می کنم و می بینم که از دید مادی هیچ احتمالی وجود نداره که وضع مالیم تغییری بکنه. حقوقم حداقل تا یکسال دیگه نمی تونه بیشتر بشه چون یه قرارداد یکساله دارم. شغلم رو هم نمی تونم عوض کنم به همون دلیل. در افق هم تا جایی که می بینم فقط خرج هست.. ولی کماکان این احساس باهام هست که یه مقدار زیادی پول قراره به سیستم وارد بشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز داشتم فکر می کردم برم در یه صندوق لاتاری ثبت نام کنم.. از همونهایی که ماهی 50 دلار از آدم می گیرن و روزی یدونه لاتاری برای آدم می خرن. اینطوری راه ورود پول باز میشه و هروقت که انرژی به مقدار کافی زیاد بشه متناسب با مقدار انرژی آدم پول می بره! از طرفی فکر می کنم شاید بد نباشه این انرژی بیکاره بمونه تا صرف یک سری کارهای زیر بنایی در ذهن بشه..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از وضعیت ذهنیم  اصلا راضی نیستم.. خیلی قضاوت در زندگیم هست.. خیلی افکار بی مورد هست.. این افکار و قضاوت ها باید کنار برن و فراموش بشن و بعد باید فراموش کنم که این افکار و قضاوت ها کنار رفتن و بعد باید یادم بره که دارم زندگی می کنم و بدون اینکه همش 4 چشمی متوجه زنده بودنم باشم زندگی کنم.. دوست دارم همه چیز یکمی طبیعی تر بشه..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مدتیه که دنیا تبدیل به یک خودم خیلی بزرگ شده.. خیلی چیزها که قبلا در مقابل من بودن حالا می بینم که جنبه هایی از وجود من هستن.. خیلی از آدمهای بد خلق و ابله دور و برم هم تاریکیشون رو از من می گیرن.. این مسئله خیلی برام عجیب و در عین حال هیجان انگیزه.. اینکه هر مشکلی که هست تقصیر منه و البته اون من با من قدیم یکمی فرق داره...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-2892119041846747776?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/2892119041846747776/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=2892119041846747776' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/2892119041846747776'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/2892119041846747776'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/07/newman.html' title='Newman!'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-2837492666739352835</id><published>2007-07-07T18:35:00.000+10:00</published><updated>2007-07-07T20:27:26.667+10:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Vulnerability'/><title type='text'>آسیب پذیری</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در حاشیه پست قبلیم دوستی پرسید اگه نیروهای منفی از توی اون حباب بیرون بزنن چی میشه. پاسخ اینه که اولا در اون حباب نباید از نیروهای منفی خبری باشه.. حبابی که تمام دنیا رو دربر می گیره از نظر نیروهای مثبت و منفی بالانسه. اگر اینطوری نباشه احتمالا مشکل جای دیگریه. فراموش نشه که منفی و مثبت بودن هرچیزی نسبیه.. اینکه چقدر نیروی منفی وجود داشته باشه بستگی به این داره که چقدر آسیب پذیر باشیم و اینکه چقدر آسیب پذیر باشیم بستگی به این داره که چقدر دلبستگی داشته باشیم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگر نتونی از دلبستگی ها رها باشی لاجرم باید چوبش رو هم بخوری. مثلا اگه کارت برات خیلی مهم باشه هرکسی که تهدیدی برای موقعیت کاریت محسوب بشه یه عنصر منفیه و در نتیجه هر نیرویی که از طرف اون به سیستم وارد بشه یه نیروی منفی به حساب میاد. به همین ترتیب تو همه چیز رو نسبت به خودت و منافعت که همون دلبستگی هات هستن می سنجی و تکلیف همه چیز رو معلوم می کنی و هر چیزی رو در یکی از دو گروه مثبت و منفی طبقه بندی می کنی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یا مثلا اگر کسی رو دوست داشته باشی سیستمت یه weak point داره. هرچقدر هم که مقاوم و آزاد باشی بازم از طرف اون weak point بهت آسیب وارد میشه و هیچ کاریش هم نمیشه کرد چون اون نقطه همون جاییه که گاردت در اونجا بازه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برای من این آسیب همیشه در زمانی میرسه که مشغول سیر و سیاحت در آسمون ها هستم.. به همین خاطره که سیستم های spritual واقعی (که طبعا سیستم های دینی جزشون نیستن) همیشه monk هاشون رو مجبور می کنن که زندگی مجردی داشته باشن. این باعث میشه که نقطه ضعف نداشته باشن و معادله هاشون ساده تر باشه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی در هر صورت، با نقطه ضعف و بی نقطه ضعف میشه به طرف آسیب ناپذیر نبودن حرکت کرد. مثلا آدم کم کم قضا و قدری میشه و حساب موفقیت های زندگیش رو به دست کارما و دارما می سپره. وقتی جریمه سرعت میده خودش رو ناراحت نمی کنه و فرض رو بر این میذاره که یک کاسه بزرگ پول هستن که مقدارش پولی که توش هست زیاد تغییر نمی کنه و اون مقادر پولیه که در نهایت آدم خرج می کنه.. با پرداخت جریمه یا بدون پرداخت جریمه روزی آدم تغییری نمی کنه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به این ترتیب آدم کم کم عادت می کنه که اون نیروهای به اصطلاح "منفی" رو دیگه به اون منفی یی که قبلا می دید نبینه و وقتی که باور کنه که وضعیت زندگیش مثل گداییه که چه صد تومن بهش بدی چه صد تومن ازش بگیری تفاوت خاصی درش حاصل نمیشه می تونه یاد بگیره که دنیا رو با یه چشم ببینه.. اینطوری میشه که نیروهای مثبت و منفی همدیگر رو خنثی می کنن و همه شون در داخل اون حباب جا میشن و اگه باور داشته باشی که همدیگر رو خنثی کردن دیگه حتی از سر کنجکاوی هم نگاه دقیق و جزئی نگر بهشون نمیندازی و کل اون حباب رو به عنوان یک entitiy می بینی.. عنصری که در نهایت زنده بودن تو رو ساپورت می کنه و این تنها چیزیه که تو لازمه دربارش بدونی. باقی وقتت صرف سکوت میشه و دیدن همه چیزهای خیلی زیبا.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;آن خیالاتی که دام انبیاست .......... عکس مهرویان بستان خداست&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-2837492666739352835?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/2837492666739352835/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=2837492666739352835' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/2837492666739352835'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/2837492666739352835'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/07/blog-post_07.html' title='آسیب پذیری'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-6800731037257141001</id><published>2007-07-05T20:52:00.000+10:00</published><updated>2007-07-05T21:26:02.834+10:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Convincing Silence'/><title type='text'>سکوت قانع کننده</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یک روز سرد زمستونی، وزش باد ملایم، بارون رشتی خیلی لطیف و خورده های یخ که با باد به صورت آدم می خورن.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سکوت عمیقی در طبیعت هست که هر وقت دلت بخواد می تونی بهش گوش بدی.. خیلی عمیق و خیلی قانع کننده اس..&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ناراحتی ها و شکایت کردن ها، حرص و طمع و کله ملق زدن ها وقتی آروم میشه که آدم بدونه آدم های زیادی توی این دنیا نیستن.. دنیا اونقدر هم که بنظر میرسه شلوغ نیست و اونقدری که به نظر میرسه موجودات مختلف درش زندگی نمی کنن. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برای اینکه آدم به خلوت بودن دنیا پی ببره اول لازمه که تنهایی رو دوست داشته باشه.. هروقت که دوست داشت می فهمه که خودش اینجا با خودش تنهاست.. اون هست و سکوت عمیق طبیعت.. بادی خنکی که بر علف های کوتا مراتع سردسیری می وزه و شکوه جنگل های کاج.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بجز اینا هرچی که هست بهانه اس و کسی که تنهایی رو دوست داشته باشه وقتش رو صرف بهانه گیری نمی کنه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نوری که پشت چشمات هست کم کم دلت رو گرم می کنه.. دلت انقدر گرم میشه که برای خنک کردنش به اون باد خنک و زمین های پهناور پر از بوته های سبز خاکستری نیاز داری..&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و اونوقت خودت با خودت تنهایی.. همه کس و همه چیز رو در یک حباب قرار میدی و اسمش رو وجود میذاری.. اجازه میدی که همه نیروهای درون اون حباب همدیگه رو خنثی کنن و هرطوری که دوست دارن بر همدیگه اثر کنن و برای همیشه توی اون حباب باقی بمونن و تو...  تو که تنهایی رو دوست داری با همه چیزهای خوب دیگه در بیرون اون حباب زندگی می کنی.. خوب زندگی می کنی و تا ابد زندگی می کنی و هرگز از روی کنجکاوی سرت رو توی اون حباب فرو نمی بری.. دلت میخواد تا ابد زندگی کنی تا بتونی تا ابد سکوت کنی.. تا ابد باد به تنت بوزه و رقص جاودانه ی  بوته های سبز خاکستری رو در باد  تماشا کنی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-6800731037257141001?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/6800731037257141001/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=6800731037257141001' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/6800731037257141001'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/6800731037257141001'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title='سکوت قانع کننده'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-6292754470787660336</id><published>2007-06-28T17:32:00.000+10:00</published><updated>2007-06-28T18:07:13.279+10:00</updated><title type='text'>The rules</title><content type='html'>&lt;p dir="ltr" style="horizontal-align:left;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"The only rules that really matter are these: What a man can do &lt;br /&gt;and what a man Can't do."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- Captial Jack Sparrow&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-6292754470787660336?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/6292754470787660336/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=6292754470787660336' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/6292754470787660336'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/6292754470787660336'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/06/rules.html' title='The rules'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-1574889453583488771</id><published>2007-06-12T22:55:00.000+10:00</published><updated>2007-06-12T23:04:35.976+10:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='God Himself'/><title type='text'>The God Himself</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نزدیک یک ماه از پست قبلیم میگذره. توی این مدت زمان انقدر تند و سریع گذشت که فرصتی برای نوشتن نبود. وقتی که فرصت برای نوشتن نیست معمولا زندگی از آدم جلو زده. گاهی زندگی انقدر سریع میگذره که برخورد آدم با زندگی بجای pro-active یه برخورد reactive میشه. وقایع اتفاق می افتن و تو عکس العمل نشون میدی. از این نظر خیلی شبیه رانندگی تو سیدنی می مونه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;امروز دالای لاما رو از فاصله خیلی نزدیک دیدم. فرقی هست بین وقتی که قانون کارما رو توی کتابها خوندی و وقتی که دالای لاما قانون کارما رو برات توضیخ میده. فرقی هست بین انسانی که زندگیش بر مبنای قهوه و الکل پیش میره و مردی که هیچگونه سمی رو به بدنش وارد نمی کنه. من میخوام دوباره دست از حرص و طمع بردارم و به زندگی آروم و بی دقدقه خودم برگردم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دارم سعی می کنم بفهمم که واقعا چیکار باید کرد.. دلم می خواد برای خودم یه دنیای جدید خلق کنم و توش زندگی کنم. من واقعا حوصله زندگی در این دنیا رو ندارم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;امیدوارم که در هفته های آینده بتونم سریع تر مطلب بنویسم و از زندگی جلو بزنم. تا اون موقع مواظب خودتون باشین.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-1574889453583488771?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/1574889453583488771/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=1574889453583488771' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/1574889453583488771'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/1574889453583488771'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/06/god-himself.html' title='The God Himself'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-983354536042309786</id><published>2007-05-12T23:24:00.000+10:00</published><updated>2007-05-12T23:45:25.008+10:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هرچی میگذره بیشتر و بیشتر به این نتیجه میرسم که خوندن این مطالبی که من اینجا می نویسم اصولا هیچ دردی از خواننده ها دوا نمی کنه. من زنده ام و پای کامپیوتر نشستم و دارم یک لواشک خیلی ترش که نمی دونم چند ساله توی آشپرخونه بوده و کشف نشده باقی مونده رو می خورم و لب و لوچه م جمع شده. خیلی وقته که یک مطلب درست و حسابی ننوشتم ولی چیز خاصی هم به ذهنم نمیرسه. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;احساس خوبی دارم.. احساسی آمیخته از رهایی و حضور در لحظه. شاید نشونه پیشرفت باشه شاید هم یک اتفاق باشه مثل همه اتفاقاتی که میفته و بجز خودش از چیز دیگه ای نشونی نیست. کم کم دارم باور می کنم که دنیا های دیگه ای بجز این دنیا وجود دارن که ارزش  ویزیت کردن رو دارن. این باور حس خوبی بهم میده و باعث میشه که از اوضاع دنیا زیاد نا امید نشم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زمانی بود که من بطور مطلق منطقی بودم و به هیچ چیز باور نداشتم. اون زمان گذشت و من فهمیدم که باور نداشتن به هیچ چیز به ذهن نسبتا پیچیده ای نیاز داره. اون موقع من به شدن احساس پیچیدگی می کردم.. الان دارم احساس می کنم که پیچم داره کم کم باز میشه و همه چیز برام کمی ساده تر میاد و میره. سعی می کنم که به هرچیزی که دلم میخواد به سادگی اعتقاد داشته باشم و به هر چیزی که دوست ندارم به سادگی بی اعتقاد و بی اعتنا باشم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;لحظاتی از روز اتقاق میفته که احساس واقعی بودن دارم.. احساس می کنم که واقعا هستم و وجود دارم و دارم زندگی می کنم و این در حالیه که در گذشته به طور نسبتا ثابت احساس می کردم که نیستم یا اگر که هستم در حال خفه شدنم و تنها چیزی که درم فعاله قدرت مشاهده ی این دنیاست نه اینکه من توش زنده باشم و نقشی داشته باشم. متوجه شدم که در لحظاتی که حضور بیشتری رو تجربه می کنم می تونم با سرعت تقریبا دوبرابر معمول و بدون غلط تایپ کنم. به هر حال همونطور که می بینین در حال حاضر هیچ حرف خاصی برای گفتن ندارم.. اگه شما یه چیزایی بگین شاید بتونین منو سر حرف بیارین ولی اصلا چرا باید همچین کاری بکنین؟ آخه سری رو که درد نمی کنه که دستمال نمی بندن! &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شاید بعد از مدیتیشن چیزی به ذهنم برسه که براتون داستان بزنم وگرنه فعلا مواظب خودتون باشین.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-983354536042309786?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/983354536042309786/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=983354536042309786' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/983354536042309786'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/983354536042309786'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/05/blog-post_12.html' title=''/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-1762442914931720012</id><published>2007-05-09T19:40:00.000+10:00</published><updated>2007-05-09T19:48:29.123+10:00</updated><title type='text'>اهمیت</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هرکدوم از ما در دنیای مادی از levelی از اهمیت برخورداره که به آسونی نمی تونه تغییرش بده. هرکس در سطحی از اهمیت زاده میشه و اون سطح برای همیشه اهمیت اون فرد خاص رو در اون دنیای خاص نشون میده.  زیبایی، موفقیت های گوناگون و موقعیت های اجتماعی همه و همه فقط می تونن انسان رو به ظاهر مهمتر یا بی اهمیت تر جلوه بدن ولی نمی تونن میزان اهمیت واقعی آدمها رو تغییر بدن چون یه چیزایی هستن که همیشه از آدم مهمترن و برای اینکه آدم بتونه از اونها مهم تر باشه شاید تنها راه این باشه که کوله بار رهایی رو روی دوشش بذاره و مثل زائری از یک دنیا به دنیای دیگه بره تا در نهایت به دنیایی برسه که از میزان اهمیت دلخواه بهره مند باشه. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-1762442914931720012?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/1762442914931720012/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=1762442914931720012' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/1762442914931720012'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/1762442914931720012'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/05/blog-post.html' title='اهمیت'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-5041532970228369624</id><published>2007-04-05T00:14:00.000+10:00</published><updated>2007-04-05T00:51:55.570+10:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Rahaayi'/><title type='text'>رهایی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;همه مسائل علمی یه روزی حل میشن و وقتی که حل شدن دیگه برای همیشه حل شدن.. ولی در عرفان اگر هزاران بودا پدید بیاد بازهم مشکل حل نشده باقی می مونه. در واقع مشکل هربار فقط برای یک نفر خاص حل میشه و به سایرین جدا از احساس قشنگی که میتونه از تماشای یک فیلم هم بدست بیاد بهره زیادی نمیرسه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هدف از وجود وبلاگ رهایی این بود که یک بار هم که شده در طول تاریخ مشکل جهالت در حضور همه خلق الله حل بشه. در زیر دوربین چشمان شما ولی این خیال هم خیال خامی بیش نبود. در واقع مشکل حل میشه ولی خیلی کم کم و آروم و آسون حل میشه ولی هیچکس در جلوی چشم دیگران بودا نخواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواننده های این وبلاگ سالهاست که منتظر ظهور یک بودا هستن. دلشون میخواد یه روشن بین ببینن... منتظرن تا مشکل برای یکنفر حل بشه تا باور کنن که مشکل قابل حله و بعد شاید اون موقع اگه شیوه حل مشکل و نتیجه نهایی مورد پسندشون واقع شد تازه تصمیم بگیرن که زندگیشون رو برنامه ریزی کنن تا قسمتی از وقت عزیزشون رو که تا اون موقع به کارهای خیلی مهمی مثل عرق خوردن، نماز خوندن، لباس خریدن، مهمونی رفتن، مهمون دعوت کردن و شرکت در کلاسهای غیر درسی خیلی مهم و در عین حال بی اهمیت صرف می کردن جمع و جور کنن و به تمرین مدیتیشن اختصاص بدن. چون اون موقع دیگه می دونن که سرشون کلاه نمیره و وقت عزیزشون به هدر نمیره! تازه این در حالیه که اون موقع بجای مدیتیشن کردن هوس قرآن سر گفتن یا روانشناسی خوندن به سر قشنگشون نزنه و Ego سالها خفته شون کنترل اوضاع رو بدست نگیره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواننده های وبلاگ رهایی که همه در صفت پسندیده فهمیدن حرفهای نویسنده وبلاگ با هم مشترک هستن اکثرا از این وبلاگ برای یجور آزاد کردن استرس استفاده می کنن. این آزاد کردن استرس که از راه سر زدن به اینجا و خوندن مطالب نوشته شده و موافقت و به دست آوردن یک نوع احساس معنوی بودن به دست میاد همردیف سایر روش های روزانه تخلیه روانی مثل masturbation قرار میگیره و البته به همون اندازه هم مفید فایده اس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این وسط چیزی که روز به روز بیشتر آشکار میشه اینه که هیچکس در نتیجه جق زدن بودا نمیشه همونطور که وبلاگ رهایی کلاس TM نمیشه. خانواده گسترده فرهمند هرگز جنبش ماهاریشی نمیشه و وبلاگ رهایی درنهایت به تعبیر راجنیش چیزی بیش از Spritual Gossip در بین خواننده هاش رواج نمیده.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;هیچیک از ما هرگز بودا نمیشیم و حتی با یک روشن بین روبرو هم نمی شیم همونطوری که هیچوقت با هنرپیشه های هالیوود روبرو نمیشیم. بین ما و روشن بینها و هنر پیشه های هالیوود خونه های بزرگ و ماشینهای گرون قیمت و حیاط های خیلی وسیع با درختهای بلند فاصله ایجاد می کنن. celebrity ها با آدمها بزرگ رفت و آمد می کنن، کارهای بزرگ می کنن و موقع حرف زدن و قهوه خوردن حرفهای بزرگ می زنن و تحمل wanker هایی مثل ما که دلمون میخواد یکمی دور و ورشون باشیم و با حرفهای بزرگشون جق بزنیم و بعد ناپدید بشیم و هرگز هم مدیتیتور نشیم رو ندارن. هرکسی در پروسه روشن بینی یاد می گیره که از مردم عامه که ما باشیم دوری کنه و با کسانی که در شان خودش هستن رفت و آمد کنه. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;هرکدوم از خواننده های این وبلاگ بعد از مدتی خوندن وبلاگ و به به و چه چه کردن به نویسنده این وبلاگ ایمان میارن و TM یاد می گیرن ولی هیچوقت مدیتیتور نمیشن و بعد برای همیشه نویسنده رو به عنوان یک دوست توی orkut profile شون نگه میدارن. تا مدتی براش Email هم می زنن و درد دل می کنن و بعد از مدتی که احساس می کنن خیلی نگارنده رو میشناسن دلشون میخواد بیشتر باهاش در ارتباط باشن و چون این امر اتفاق نمیفته دلسرد میشن و فاصله شون رو زیاد می کنن. آری خواننده های وبلاگ رهایی همه کار می کنن ولی هرگز روزی دوبار TM نمی کنن و مدیتیتور نمیشن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دید نویسنده این وبلاگ خوانندگانی که تا بیشترین حد باهاش احساس همدردی و نزدیکی می کنن رهگذرانی هستن که در سایه یک درخت استراحت می کنن ولی هرگز اسم درخت رو هم یاد نمی گیرن و تغییر شکل درخت در گذشت زمان رو حس نمی کنن. درخت ممکنه جلوی چشماشون سر به آسمون بکشه یا کم کم از درون خشک بشه ولی اونا کماکان زیر سایه ش بشکن می زنن و حض می کنن و باهاش احساس نزدیکی می کنن بدون اینکه کوچکترین ایده ای از اونچه که در درونش میگذره داشته باشن. این افراد در نهایت همزاد پنداری به دلیل اینکه همه کار می کنن بجز اون کاری که نویسنده روزی دوبار انجام میده روز به روز در درون از نویسنده دور تر میشن و مصداق بیت مولانا قرار می گیرن که میگه:&lt;br /&gt;هرکسی از ظن خود شد یار من .... از درون من نجست اسرار من.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به کلامی از ماهاریشی اشاره می کنم.. استاد یوگی میگه هرکاری که به غیر از مدیتیشن انجام میدین و خیال می کنین با این کارها دارین به پیشرفتتون کمک می کنین همه و همه تله های ذهنتون هستن. آری استاد پیر میگه بجز مدیتیشنی که روزی دوبار هر روز و برای سالیان انجام بشه هیچ چیز کمکی به پیشرفتتون نمی کنه. ولی خواننده های وبلاگ رهایی در جواب حرف استاد یوگی کلامی از کاراکتر فیلم مارمولک رو به وسط میارن! که میگه راه های رسیدن به خدای - به تعبیر نویسنده - صفرگانه به تعداد ابنای بشره. این وسط اگر نویسنده کمی بی تجربه تر بود دستانش رو روی صورتش میگذاشت و در حالی که برای حقیقت درک نشده گریه می کرد از درد تنهایی و فهمیده نشدن به خودش می پیچید اما زمانه عوض شده و خیلی از گریه ها به خنده تبدیل شده چون نویسنده این وبلاگ هر روز و هر روز شاهد رسیدن میلیونها نفر ابنای بشر از راههای مخصوص خودشون به این خدای صفرگانه است و درس گرفتن از سرنوشت اونها باعث میشه که به چیزی جز راه فکر نکنه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;قافیه اندیشم و دلدار من .... گویدم مندیش جز دیدار من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پایان یکبار برای همیشه با واضح ترین کلام ممکن یادآوری می کنم که بهای همراهی با نویسنده این وبلاگ هر روز بیشتر و بیشتر میشه. به زودی دوبار تمرین یوگا هم به دوبار مدیتیشن روزانه اضافه میشه و کسانی که هنوز نتونستن خودشون رو وادار کنن که روزی دوبار مدیتیشن انجام بدن در یک گزینش طبیعی فیلتر میشن همونطوری که وقتی در یک بازی pocker دست ها بهتر میشه و bet بالا میره کسانی که نمی تونن پا به پای بقیه جلو بیان دستهاشون رو می ریزن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هر کسی که همت و جربزه مدیتیشن کردن داره وعده یک تجربه روشن بینی گروهی رو میدم و به کسانی که فکر می کنن خوندن وبلاگ و کتاب و غیره می تونه به تجربیات عرفانی بی انجامه میگم که از تصویر نور ماه در چاله های آب "بر بام نتوان شد".&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-5041532970228369624?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/5041532970228369624/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=5041532970228369624' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/5041532970228369624'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/5041532970228369624'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/04/blog-post.html' title='رهایی'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-7240927265345465114</id><published>2007-03-19T00:00:00.000+11:00</published><updated>2007-03-19T01:01:05.460+11:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Kingdom of Heaven'/><title type='text'>Kingdom of Heaven</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;صبح یکروز یکشنبه قبل از ظهر از خواب بیدار میشی.. مثل همه روزهای دیگه و همه ساعتهای دیگه گرسنه ای و همون سوال همیشگی در کله ت تکرار میشه. صبحانه یا مدیتیشن؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چند دقیقه می شینی و یکمی بیدار تر میشی.. حس آرامشی که یادگار مدیتیشن دیشبته در بدنت می پیچه و یه ته مزه خوشمزه رو زیر زبونت میاره. این اشاره برای گرفتن تصمیت خیلی بیشتر از کافیه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نشسته روی پتوی یوگا و در حال ماساژ سر و گردن حس خیلی لطیفی برات پیش میاد.. حسی که تورو به دوران کودکیت می بره. آروم بخودت میگی: امروز بازم از اون روزهاست.. بعد لبخندی حاکی از رضایت میزنی و به ماساژ ادامه میدی. احساس می کنی که دیگه نیازی به غذا نداری.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;And the word is the same.. for a thousand years&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;روزها میرن و میان ولی داستان هنوز همونه که بود.. ده دقیقه یوگا، پنج دقیقه تنفس و بیست دقیقه مدیتیشن. روزها میرن و میان و چیزی تغییر نمی کنه و اصلا انگار دیگه قرار نیست که چیزی تغییر کنه.. انگار اصلا کسی نمیخواد که چیزی تغییر کنه یا اینکه اصلا مدتیه که کسی نیست که بخواد که چیزی تغییر کنه. خیلی وقته که اصلا کسی این دورو ور نیست.. خیلی وقته که تو دیگه یک انسان نیستی که خواهان چیزی باشی. تو یک هدف هستی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;پنج دقیقه از تنفس به زیبایی میگذره.. با هر نفسی تصویر اتاقی که پیش روت هست زیبا تر میشه و این زیبایی میاد و میره، بالا و پایین میشه، در سرت می چرخه، کم و زیاد میشه و از حد میگذره. در پایان پنج دقیقه تنفس زیبایی اتاق از حد میگذره و از حد توان درک تو فراتر میره.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در طول بیست دقیقه مدیتیشن که انگار یک عمر زندگیه انقدر لذت های مختلف میان و میرن که حساب از دستت در میره. ابدیت رو در پاییز می بینی و بعد ابدیت رو در هوای مه آلود و بارانی می بینی.. بعد ابدیت در برف و زمستان میاد و بعد بهار میشه و تابستان میاد و پاییز و زمستان پشت سر هم روان میشن. چشمه ای آب از زیر زمین بالا میاد و از دیوار بالا میره و روی سر و گردنت جاری میشه. همه درختان شهر پنج بار جوونه میزنن و شکوفه میدن و برگ در میارن و میوه میدن و دوباره خزان میاد و طلایی رنگ میشن. نسیم خنک تابستان درونت رو خنک می کنه و گرمای ملایم و دلپذیر آفتاب پاییز دلت رو گرم می کنه چشمه های آب در درونت روان میشن و همه چیز رو میشورن و پاکی و صفا همه جا رو میگیره.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;صورت های زیبایی در جلوی چشمت ظاهر میشن و زیبایی خودشون رو با تو پیوند میدن. زیبا رویانی که هرگز نمونه شون رو در زیبایی در خواب هم ندیدی یکی یکی زاده میشن و رشد می کنن و به بلوغ جسمی می رسن و انقدر رسیده میشن که انگار فریاد می زنن که زمان چیدنشون فرا رسیده. انقدر صورت زیبا می بینی و انقدر روح بزرگ از وجودت بیرون میاد که لذت از حد میگذره و ازشون خواهش می کنی که دیگه بیشتر از این شرمنده ت نکنن. ازشون میخوای که کنار برن و بهت زمان بدن تا پرستششون کنی. ازشون میخوای که بهت زمان بدن تا ظرفیت درک زیباییشون رو پیدا کنی. ازشون زمان میخوای تا به وضعیتی برسی که لیاقت همصحبتی شون رو داشته باشی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و اونوقت ابرها کنار میرن و خورشید در تک تک سلول های بدنت تابش می کنه و گرما و درستی به جا میذاره.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چند بار فکر می کنی که مدیتیشن رو رها کنی و فقط از اونچه که جلوی چشماته لذت ببری ولی هربار با یه تصمیم بدون سعی به مانترا بر میگردی و اونوقت زیبایی و لذت چند برابر میشه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بیست دقیقه تموم شده و وارده نیمه اول وقت اضافه شدی.. با یک تصمیم خیلی سخت خودت رو از روی صندلی بلند می کنی و روی تخت خوابت ولو میشی. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نیم ساعت بعد سر میز ناهار سایرین رو ملاقات می کنی.. گرمای هوا آزار دهنده اس ولی تو از درون خنکی و گرمای بیرون بهت کارگر نیست. هرکس حرفی برای گفتن داره ولی تو جز سکوت چیزی نداری که بگی.. مگر اینکه بخوای امپراطوری آسمان رو براشون تشریح کنی. صورتت رو بر میگردونی تا باد پاییزی صورتت رو نوازش کنه.. حالا دیگه خوب می دونی که فصل ها زیاد با هم متفاوت نیستن.. چون اگر قرار باشه بهاری در عمر تو وجود داشته باشه همین پاییزه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-7240927265345465114?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/7240927265345465114/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=7240927265345465114' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/7240927265345465114'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/7240927265345465114'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/03/kingdom-of-heaven.html' title='Kingdom of Heaven'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-839016605094061564</id><published>2007-03-02T13:00:00.000+11:00</published><updated>2007-03-02T13:27:15.438+11:00</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='Tao'/><title type='text'>Tao</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;اینکه بعد از باغ رهایی چه سخنی واقعا برای گفتن هست خودش سوژه چند ساعت سخنرانیه و این متنی که الان دارین می خونین متن همون سخنرانیه!!!&lt;br /&gt;صحبت اینه که تائويی که نوشته شود تائو نيست. اين جمله محکمه پسند رو هزار بار از دهان لائوتزو شنيدين و منم يادآوری کردم که بشه هزار و يکمين بار. بخاطر اينکه امروز اومدم بگم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱) لائوتزو با همه تاکيدی که بر اعتدال و معمولی بودن داره در تاکيد بيش از حدش بر جمله فوق واقعا از اعتدال خارج شده  و به اکستريم رفته. هيچکس از لائوتزو  نخواست که تائو رو روی کاغذ بياره.. ملت که بيشتر شاگرداش باشن ازش می خواستن که راه رسيدن به اون تجربه رو برای آيندگان بنويسه ولی لائو بجای اينکه پاسخ سوالشون رو بده پاسخ سوالی رو داده که ازش نپرسيده بودن ولی دلش می خواسته جواب بده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲) احساس نياز بيش از حد پير مرد به سکوت يکمی برای من و ساير پيروانش نگران کننده اس بخاطر اينکه از يه زمانی قراره آدم بتونه سکوت درونی رو تجربه کنه بدون اينکه لازم باشه حرف نزنه و ديگران رو هم خفه کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۳) کسانی که به بهانه اين جمله وبلاگ نمی نويسن بهتره دست از اين کار ناپسندشون بردارن مطابق استدلال بالا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-839016605094061564?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/839016605094061564/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=839016605094061564' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/839016605094061564'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/839016605094061564'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/03/tao.html' title='Tao'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-117102759672983172</id><published>2007-02-09T23:38:00.000+11:00</published><updated>2007-02-10T00:38:20.186+11:00</updated><title type='text'>باغ فنا</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در پایان یک روز خیلی عجیب که به دنبال یک شب خیلی عجیب و غریب اومد دارم سعی می کنم از کلمات که ضعیف ترین ابزار ممکن برای انتقال معانی هستن استفاده کنم. من بودم و یک اتاق نیمه تاریک و دشت بی پایان نفسها.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نمی تونم باور کنم که واقعی بود.. اگرچه انقدر واقعی به نظر میاد که هیچ چیز تا حالا انقدر واقعی نبوده. من در لبه ی باغ فنا ایستاده بودم.. در اونجا خطی روی زمین کشیده شده بود که یک قدم اونطرف ترش فنا بود.. چند بار در حال عبور از این خط خودمو دیدم و نگران شدم و یکمی به عقب برگشتم.. مرتب هواسم به زندگی جمع میشد و اینکه نکنه اگه رهاش کنم تهش در بره یا یه چیزایی بد پیش بره. چند بار تردید کردم ولی باز دوباره بسوی خط قدم برداشتم و چند بار از این خط رد شدم.. انقدر آروم که تک تک مراحل ورود به باغ فنا رو به چشم خودم دیدم. دیدم که زمان چطور کش اومد و دیدم که رهایی چطور اتفاق افتاد.. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در لحظه عبور از خط همه چیز مطمئن و آروم بود بجز فقط یک چیز و اون این بود که هیچ تضمینی وجود نداشت که موقع بازگشت این زندگی و این دنیا هنوز به همین صورت باقی مونده باشه.. با تمام جزئیات یادم میاد که عبور از اون خط ورود به وادی فراموشی بود بطوری که در لحظه عبور می دونستم شاید هیچوقت یادم نیاد که یک چینین زندگیی داشتم و صرفا فراموش کنم که برگردم و به اینجا سر بزنم. پس با قبول ریسک ندیدن این زندگی و تمام نکردن همه کارهای نا تمام این دنیا چند بار از خط رد شدم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در اونطرف خط بجای همه سالهایی که اینطرف از عمر آدم باقی مونده فقط یک لحظه بود.. لحظه ای که به وضوع فقط یک لحظه بود و هرگز کوچکترین اثری از ساعت و روز و ماه و سال درش پیدا نبود. این لحظه عجیب انگار تا بی نهایت کش اومده بود و انگار همه آرامش اون حوزه از همین کش اومدن ابدی بود.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زندگی در اونطرف انقدر عجیب و متفاوت با این زندگی بود که شاید بشه این شدت تفاوت رو به فرق بین زنده بودن و نبودن یا فرق بین سنگ بودن و انسان بودن تشبیه کرد.. می تونین تصور کنین اگه یکروز چشمتون رو باز کنین و ببینین که شما قطعه ای از کوه دماوند هستین چقدر تعجب می کنین.. من در اون حد متعجب شدم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سخت بود که آدم بخواد بگه کدوم زندگی واقعا بهتره.. شاید بهترین حالت این باشه که آدم بتونه هردوش رو بطور همزمان تجربه کنه وگرنه اگر قرار به انتخاب باشه من بعد از یکمی فکر کردن و شاید بعد از اینکه بعضی از کارهای ناتمامم رو تمام کنم باغ فنا رو انتخاب می کنم. این در حالیه که من به اندازه کافی اونجا نموندم تا اونطوری که واقعا هست درکش کنم.. تا اینجا فقط تفاوتهاشو با زندگی فعلیم متوجه شدم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;میخوام اینم بهتون بگم که گذشتن از اون خط یک تجربه است ولی گذشتن ازش چند بار و ایستادن و تامل روی مرزش و حساب و کتاب کردن و تصمیم گرفتن برای رد شدن و نشدن، نگاه کردن به هر دو طرف از اون وسط و در نهایت رد شدن با اون سرعت خیلی کمی که من رد شدم خیلی تجربه مهم و عجیبی بود.. من چشمم رو نبستم تا در دنیای دیگه ای باز کنم.. من کش اومدن زمان رو به چشم خودم دیدم. من کش اومدن یک لحظه رو تا زمانی که به بزرگی بی نهایت شد، کش اومندن خودم همزمان با اون و حس عجیب به آرومی قدم گذاشتن به باغ فنا رو به چشم خودم دیدم و فریم به فریم تماشا کردم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آنی بود.. در ها واشده بود..&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برگی نه شاخی نه.. باغ فنا پیدا شده بود...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-117102759672983172?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/117102759672983172/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=117102759672983172' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/117102759672983172'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/117102759672983172'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/02/blog-post.html' title='باغ فنا'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-116978403327514614</id><published>2007-02-04T13:25:00.000+11:00</published><updated>2007-02-04T15:08:25.083+11:00</updated><title type='text'>One Bloody Mary</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همه چیزهای خوب دنیا می تونن یکجا جمع بشن ولی وقتی جمع شدن ممکنه دست به دست هم بدن و دخلت را بیارن. این جمله ایه که هربار به خودت میگی وقتی که این دختره چشم سفید مو طلایی از جلوی میزت رد میشه. با خودت فکر می کنی که جایی که پنجاه تا دختر ایرانی باشن به راحتی میشه مدیتیشن کرد ولی وقتی یک دختر استرالیایی توی محیط کار هست اصلا نمی توی سرت رو به کار جمع کنی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جدیدا از اونجا که خیلی به آخر عاقبت خودت مطمئنی هروقت که می بینیش برای اینکه عقده خواستنش رو از دلت بیرون کنی تو دلت بهش میگی:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;I'll make one like you.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد که دوباره میاد یکمی تنازی می کنه و رد میشه میگی:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;I'll make one exactly like you!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اونوقت سرت رو محکم بین دو دستت می گیری و manually می چرخونی و میاریش روبروی مانیتور.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;Un Bloody Mary, por favor&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بهترین دوستت مردده. اینبار نگاهی در چشماش می بینی که هرگز نمی تونی تفسیر کنی. تو که از روی انگشتای دست افراد افکارشون رو حدس می زنی اینبار هرچقدر به ذهنت فشار میاری تفسیری برای این نگاه سراغ نداری. بهترین دوستت دیگه تورو باور نداره. دیگه به تو اعتماد نداره و دیگه خیال نمی کنه که تو داری راه رو درست میری. شاید فکر می کنه تو دخترباز شدی و گمراه شدی. شاید دیگه باور نداره که تو درست عمل می کنی وشاید بدون اینکه به تو بگه بهترین دوست کس دیگه ای شده و وقتی که با تو حرف می زنه بجای سود و زیان تو سود و زیان اون رو در نظر می گیره.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بهترین دوستت نگرانه.. تو نگرانی رو در چشماش می بینی ولی می دونی که اگه ازش بپرسی مثل همیشه بهت میگه که یه حسی داره که نمی تونه توضیحش بده.. ممکنه بهت بگه که حس هاش معمولا اشتباهه و شاید خودت هم اینطوری فکر کنی ولی اینطور نیست. اون فکری داره که تحت هیچ شرایطی با تو در میون نمیذاره و شاید به همین دلیله که بجای اینکه رودررو ازش بپرسی تصمیم میگیری وبلاگ بنوسی.. شاید حس میکنی که بهترین دوست کسی بودن لازمه ش اینه که باهات روراست باشه و بهت بگه که چی تو چشماشه اگرچه می دونی که دیگه هرگز این اتفاق نمی افته چون مدتیه که احساس می کنی درصداقتش به نظر میاد باید هوای چند نفر دیگه رو هم داشته باشه. در چنین شرایطی بدون اینکه بخوای احساس می کنی که چیزی که باعث میشه کسی بهترین دوست کسی باشه ممکنه اینجا به باریکی یک نخ شده باشه و امیدواری که پاره نشه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اونوقته که در حالی که روبروی کسی نشستی ممکنه احساس کنی که برای اولین بار در اینهمه سال 18 هزار مایل ازش دور شدی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دوباره سرت رو با زور دستات به طرف مانیتور بر می گردونی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;Un Bloody Mary, por favor&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اجسام از دیدگاه اسلام به دو دسته تقسیم میشن: اجسامی که ستر عورت می کنن و اونهایی که ستر عورت نمی کنن. مطابق این تقسیم بندی همه اجسامی که سایز تقریبا یکسانی دارن در یک دسته قرار می گیرن و دوغ و دوشاب رسما یکی میشن. از دید منم که یه مسلمون دو آتیشه ام افراد به دو گروه تقسیم میشن: کسانی که حاضرن مکانشون رو در اختیار آدم بذارن و کسانی که حاضر نیستن اینکارو بکنن. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فراموش نشه که کسانی که مکان ندارن فعلا طبقه بندی نمیشن تا وقتی که به سن بلوغ اقتصادی رسیدن و مکان دار شدن اونوقت در یکی از گروه های نامبرده قرار می گیرن.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="PADDING-RIGHT: 0px; PADDING-LEFT: 30%; PADDING-BOTTOM: 0px; PADDING-TOP: 0px" align="left"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;La luna cambio de rumbo&lt;br /&gt;y me vi dando tumbos&lt;br /&gt;buscando el ambiente, freneticamente&lt;br /&gt;y mira que punto que tiene el asunto&lt;br /&gt;de nuevo tu y yo frente a frente &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="PADDING-RIGHT: 0px; PADDING-LEFT: 30%; PADDING-BOTTOM: 0px; PADDING-TOP: 0px" align="left"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;Puedo ser de barrio bajo, underground pero mi corazon&lt;br /&gt;se te ha declarao duty free, duty free, duty free&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="PADDING-RIGHT: 0px; PADDING-LEFT: 30%; PADDING-BOTTOM: 0px; PADDING-TOP: 0px" align="left"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff6666;" align="left"&gt;Un Bloody Mary por favor...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="left"&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-116978403327514614?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/116978403327514614/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=116978403327514614' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/116978403327514614'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/116978403327514614'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/02/one-bloody-mary.html' title='One Bloody Mary'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-116927246878740698</id><published>2007-01-26T16:52:00.000+11:00</published><updated>2007-01-26T16:04:22.496+11:00</updated><title type='text'>The Gold Quest</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;چون ما یه دست اصولی هستیم!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-116927246878740698?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/116927246878740698/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=116927246878740698' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/116927246878740698'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/116927246878740698'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/01/gold-quest.html' title='The Gold Quest'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-116972561104563104</id><published>2007-01-25T22:24:00.000+11:00</published><updated>2007-01-25T22:53:41.530+11:00</updated><title type='text'>شرم</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;امروز در حالیکه اصلا حوصله خوندن Email تکراری نداشتم یدونه Email از یه دوستی که به اندازه خودم کم عقله به دستم رسید. آماده شده بودم که کیبورد رو توی سرش خورد کنم بگم بابا لامذهب من اقلا 6 تا ورایتی (بخونین variety) مختلف این ایمیل رو دیدم.. مدل ساده، PDF، فلش power point، فارسی، انگلیسی، چینی!!!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی همینطوری تصمیم گرفتم یه نگاهی بهش بندازم.. و وقتی اینکارو کردم پشیمون شدم. گاها حرفهایی زده میشه که آدم جوابی براشون نداره.. اگرچه آمار صرفا برای فریب دادن آدمها ساخته شده من واقعا برای این آمار و ارقام پاسخی ندارم و هربار که نگاهشون می کنم از اینکه انقدر آسون بخاطر چیزهای بی اهمیت و موفقیت ها و شکست های کوچیک بالا و پایین میشم از خودم خجالت می کشم. می خوام به خودم بگم اگه جربزه لذت بردن از اینهمه امکانات رو نداری اقلا جارو خالی کن برای کسانی که بتونن واقعا لذت ببرن.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یا اگه اینکار رو نمی کنی و حتی حاضر هم نیستی مقدار قابل توجهی از امکاناتت رو با بقیه مردم share کنی اقلا سعی کن که رکورد ناسپاس بودن و نشکنی.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آماری که گفتم از این قرار بود:&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="center"&gt;If there is a food in your fridge, you have shoes and clothes, you have bed and a roof, you are richer then 75% of the people in the world.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="center"&gt;If you have bank account, money in your wallet and some coins in the money-box, you belong to the 8% of the people on the world, who are well-to-do.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="center"&gt;If you never suffered a war, the loneliness of the jail cell, the agony of torture, or hunger,&lt;br /&gt;you are happier than 500 million people in the world. &lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درد عشقت رو تحمل کرده ام&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;با غم دوری رفاقت کرده ام &lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-116972561104563104?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/116972561104563104/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=116972561104563104' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/116972561104563104'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/116972561104563104'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/01/blog-post.html' title='شرم'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-116927168496332800</id><published>2007-01-20T16:08:00.000+11:00</published><updated>2007-01-20T16:49:34.783+11:00</updated><title type='text'>The Maximum Awareness</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه روز گرم تابستون تنگ غروب که هرجوری حساب کنی هیچ تنگیی درش نیست (و سراپا مملو از گشادیه) از خونه خارج میشی و پای در راه میذاری.. در راه داری به افکاری که این روزها از سرت میگذره فکر می کنی.. به محدودیت های ذهنیت.. به اینکه اگه بهت بگن چقدر پول دوست داری داشته باشی عددی که می تراشی چقدره؟ آیا به محدودیت پولهای موجود در دنیا محدود شده یا به محدودیت ذهنت؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در راه ماه و خورشید و ابر و باد و سرما و گرما همه در نظم و هماهنگی کامل به سر می برن و همه در جای خودشون کامل هستن. یادت میاد که چند هزار سال نا میزون بودن خودت رو به حساب نا میزونی دنیا گذاشتی و الان از این و همه طرز فکر های قدیمی خودت خجالت می کشی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;با خودت میگی روشن بینی یعنی همین.. یعنی رهایی از همه قالبهای غلط ذهنی.. برای روشن بین شدن باید هر کلمه ای رو که از یک فرد غیر روشن بین یادگرفتی کم کم به دست فراموشی بسپری و جاش رو با تفکر صحیح و آزاد پر کنی. گاهی فکر می کنی خیلیها هستن که از کول تفکرات قدیمیشون پایین نمیان و به همین دلیل کله پا میشن. وقتی به قالبهای فکری افراد نگاه می کنی خیلی محدودیت ها درشون هست.. کسانی رو میشناسی که آرزوی پرواز دارن ولی توانش رو ندارن.. کسانی رو میشناسی که توان پرواز دارن ولی جراتش رو ندارن. کسانی رو میشناسی که به خاطر اینکه خداپرست هستن تا ابد به زمین خاکی بسته شدن.. چون اعتقادی که به خدا دارن براشون فرای همه چیزه و هرگز این جرات رو ندارن که با تفکرشون اون عقیده رو تغییر بدن. بعضیا بخاطر ایمانشون به خودشون و راهشون به زمین زنجیر شدن.. بعضیا هستن که به انسان دیگه ای وابسته هستن.. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در حالی که از دید تو رها بودن و تغییر کردن لازمه روشن بینیه.. عجیب بودن هم لازمه روشن بینیه.. وقتی که می بینی اینهمه انسان مثل هم همه در راه متوقف شدن اینکه با همه متفاوت باشی از نظر آماری شانس خیلی زیادی بهت میده.. و بعد یادت میاد که به خدا باور نداشتن چقدر عجیبه و چقدر از قالب فکری مردم خارجه...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اونوقت تازه میفهمی که چرا روشن بین شدن که از دید عرفا دو قدم بیشتر نیست انقدر سخت و دور از دسترسه... چون اون قدم اولی که بیرون اومدن از خوده، شامل گذشتن از همه خطهای قرمز میشه و انسانی که تا بی نهایت شجاع و جسور و ماجراجو نباشه حتما به یکی از اونها گیر می کنه... و حال آنکه برای روشن بین شدن باید به قالب روشن بین در بیای و شاید در قالب روشن بینی خداپرستی یا حتی باور داشتن خدا جایی نداشته باشه و اگر اینطور باشه همه کسانی که انتظار دارن بدون گذشتن از این یک بند روشن بینی رو به قالب خداپرستشون بیارن شکست می خورن و فقط کسی که بتونه به قالب حق ناپرست یک روشن بین در بیاد به راهش ادامه میده.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سوال اینجاست که هرچیزی رو به چه قیمتی حاضری بدست بیاری و چقدر چیزی رو که به دنبالش هستی میشناسی..؟ و اگر نمیشناسی آیا حاضر هستی بند بند وجودت مایع بشه و به شکل اون ظرف دربیاد فقط برای اینکه بتونی درون اون ظرف باشی و ببینی که زندگی در قالب اون ظرف چطور دیده میشه؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-116927168496332800?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/116927168496332800/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=116927168496332800' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/116927168496332800'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/116927168496332800'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2007/01/maximum-awareness.html' title='The Maximum Awareness'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-116523752042486831</id><published>2006-12-04T23:37:00.000+11:00</published><updated>2006-12-05T00:05:21.023+11:00</updated><title type='text'>یگانه (2)</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به نام اون موجود زیبایی که خیلی بیصدا اومد، یه چرخی مثل پروانه زد و رفت. همونی که دلت فقط پنج ثانیه تا عاشق شدن دوام آورد. و وقتی که با سبکی ستایش بر انگیزی برخاست و رفت فقط گفتی:&lt;br /&gt;"جوون من خونه تو بلدم!"&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و البته کسی نفهمید که منظورت چی بود.. ولی خودت از حرفی که زدی یک دنیا چیز یادگرفتی...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و بعد به خودت و زندگیت فکر می کنی.. به اینکه عشق هات تورو مثل عاشق های دیگه پست و خوار و ذلیل نمی کنه...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و اونوقت آروم میشی.. انقدر آروم که جاتو توی دنیا باز می کنی.. اونقدر آروم که خواسته هات برای دنیا مهم میشن. انوقدر آروم که زمان در لحظه های خاصی برات متوقف میشه. اونقدر آروم که همه چیز برات زیبا میشه. و اونقدر آروم که حلقه دوستانت "in no time" عوض میشه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و باز آروم و آرومتر میشی تا ذهنت clear میشه و حضور خودت رو حس می کنی. و باز آروم و آرومتر میشی تا جایی که دوست داشتنی میشی.. انقدر آروم که حرف زدن رو یاد می گیری.. شعر خوندن رو یاد می گیری و جهان برات باز و بازتر میشه. باز آرومتر میشی و جهان در پیش چشمات به غبار تبدیل میشه.. پراکنده میشه و کنار میره و باز برمی گرده و سبز میشه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و بعد اون صورت زیبا رو به یاد میاری و یادت میاد که چقدر ازش چیز یاد گرفتی.. چقدر از آرامشش یاد گرفتی و چقدر از اونهمه زیبایی و زندگی که به همراه آورده بود یاد گرفتی.. و باز بیاد میاری که اونجا که همه به زمین میفتن و نیازمند میشن تو فقط یاد می گیری و یاد می گیری.. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و بعد به خودت خیره میشی.. به پرده های اساسی وجودت نگاه می کنی.. همه مدار هایی رو که در مغزت حد و مرز وجودت رو تنظیم می کنن می بینی.. همه صفات و خصوصیات و ترس ها و اعتیاد هایی که تورو تشکیل میدن رو شناسایی می کنی و دونه دونه همه شون رو کنار می زنی..&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; یکی از همین روزهایی که خیلی آروم هستی،  اونقدر آروم هستی که احساس می کنی دیگه به خودت هم نیازی نداری خودت رو کنار می زنی و همه نشانه های خودت بودن رو از خودت دور می کنی.. بعد به دوستات میگی: از امروز هر طوری که دوست دارین با من رفتار کنین..  من دیگه نمیخوام اسیر character م باشم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از امروز دیگه لازم نیست در حضور من مودب باشین.. لازم نیست با من مهربون باشین و منو VIP تحویل بگیرین.. و منم لازم نیست شما رو راضی نگهدارم. از امروز من دیگه اون کسی که شما میشناختید نیستم... و در حالی که داری فکر می کنی که واقعا کی هستی کم کم بی خیال میشی.. تصویر تصوری که از خودت داری در ذهنت محو و رقیق میشه و تعحب می کنی از اینکه اینهمه سال تونستی یکسان باقی بمونی..&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-116523752042486831?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/116523752042486831/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=116523752042486831' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/116523752042486831'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/116523752042486831'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2006/12/2.html' title='یگانه (2)'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-116446219113095756</id><published>2006-11-26T00:07:00.000+11:00</published><updated>2006-11-26T00:43:11.256+11:00</updated><title type='text'>دیوانگی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مردم دارن کم کم دیوانه میشن و دیوانگی داره از همه جاشون میزنه بیرون. هر روز چند نفر آدم جدید دیوانه میشن و این شامل همه میشه. یعنی پیر، جوان، مرد، زن، همه و همه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کم کم همه مردم دنیا دیوانه میشن و پیشبینی میشه که تا سال دوهزار و فلان همه مردم دیوانه باشن. هر روز آدم میشنونه که فلانی هم زده به سرش و این کاملا طبیعی جلوه می کنه!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حتی فروشنده داروهای Ayurveda هم دیوانه شده. امروز دیدم که قرص هایی رو که همیشه دوتا شیشه ش رو توی یک پاکت کاغذی میذاشت و برام میفرستاد اینبار هر شیشه کوچیکش رو توی تقریبا یک متر پلاستیک حباب دار پیچیده بطوریکه هرشیشه کوچیک قرص به بزرگی یک شیشه سس مایونز شده. بعد دور این پلاستیک های حباب دار مقدار زیادی چسب کارتن بسته تا مطمئن بشه که پلاستیک حبابدار فرار نمی کنه و تا پای مرگ ایستادگی می کنه. بعد هرکدوم از این شیشه های Super-secure شده رو توی یک کارتن مقوایی کوچیک که معلوم نیست از کجا گیر آورده گذاشته و درشون رو چسب زده. بعد هر دوتا از اون کارتن های کوچیک رو توی یک کارتن بزرگتر گذاشته و دورش یه عالمه خرده کاغذ و پفک مصنوعی ریخته. بعد دوتا از این کارتن های بزرگ رو با چسب روی همدیگه چسبونده و احتمالا یک کارتن بزرگتر تشکیل داده!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;شکوهمند از در وارد شد و با تعجب پرسید: چه خبر شده؟ گفتم هیچی! گفت این همه کارتن و چسب برای چیه؟ گفتم: Stewart دیوانه شده! بدون کوچکترین تعجبی سرشو تکون داد و گفت: آهان..&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیوانگی به عنوان مرض قرن حاضر یکی از مهمترین milestone هاش رو پشت سر گذاشته و اون اینه که اگر به کسی بگی فلانی دیوانه شده کسی تعجب نمی کنه!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و این واقعا جالبه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-116446219113095756?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/116446219113095756/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=116446219113095756' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/116446219113095756'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/116446219113095756'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2006/11/blog-post_26.html' title='دیوانگی'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-116264839492038880</id><published>2006-11-05T00:23:00.000+11:00</published><updated>2006-11-05T01:01:33.996+11:00</updated><title type='text'>یگانه</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;به نام اون موجود زیبایی که خیلی بیصدا اومد، یه چرخی مثل پروانه زد و رفت. همونی که دلت فقط پنج ثانیه تا عاشق شدن دوام آورد. و وقتی که با سبکی ستایش بر انگیزی برخاست و رفت فقط گفتی: &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;"جوون من خونه تو بلدم!"&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و البته کسی نفهمید که منظورت چی بود.. شاید اگه ازت می پرسید چجوری خونه مو بلدی می گفتی: خونه واقعیت رو بلدم.. اونجایی که درش زندگی می کنی. اون level ی از آرامش که درش زندگی می کنی.. و اون فرکانسی که باهاش مرتعش میشی.. می خواستی بهش بگی: جوون من خونه تو بلدم.. می تونم هروقت که بخوام به اندازه تو آروم بشم و اونوقت element مرکزی وجودت رو با ارتعاش خودم resonate کنم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و بعد به خودت و زندگیت فکر می کنی.. به عشق هات که مثل عشق های دیگران نیست. به اینکه عشق هات تورو مثل عاشق های دیگه پست و خوار و ذلیل نمی کنه. به اینکه از احتیاج به خودت نمی پیچی و تا گردن توی گل فرو نمیری. به اینکه تو یه عاشق استثنایی هستی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و اینکه تو فرای خواسته هات قرار داری.. تو از خواسته هات بزرگتری و از بالا بهشون نگاه می کنی. اونجایی که خواستن همه رو به زمین میزنه و پست و ذلیل می کنه خواسته های تو فقط تورو بزرگتر می کنه. علاقه تو به پول و زن و غیره فقط و فقط تورو بزرگ می کنه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و بعد از اینکه "چگونه خواستن" رو بلدی احساس غرور می کنی و به خودت میگی:&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="right"&gt;"that's how it's done."&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و اونوقت آروم میشی.. انقدر آروم که جاتو توی دنیا باز می کنی.. اونقدر آروم که خواسته هات برای دنیا مهم میشن. انوقدر آروم که زمان در لحظه های خاصی برات متوقف میشه. اونقدر آروم که همه چیز برات زیبا میشه. و اونقدر آروم که حلقه دوستانت "in no time" عوض میشه. دلت به حال کسانی که در نیاز غلطیدن و لذت این Ride رو از دست دادن میسوزه. دلت برای کسانی که با تو بودن ولی با همه نزدیکیشون به تو نتونستن از اینهمه سرعت و حرکت و هیجان لذت ببرن میسوزه. بعد آدمها رو بر اساس میزان آرامشی که دارن طبقه بندی می کنی و هرچی بیشتر بررسی می کنی بیشتر مطمئن میشی که انسانها رو فقط و فقط بر اساس میزان آرامش درونیشون میشه طبقه بندی کرد. و بعد با خودت میگی:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="right"&gt;"and that's how it's done."&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-116264839492038880?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/116264839492038880/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=116264839492038880' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/116264839492038880'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/116264839492038880'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title='یگانه'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-116212628730945011</id><published>2006-10-29T23:50:00.000+11:00</published><updated>2006-11-01T00:31:49.050+11:00</updated><title type='text'>دست نشانده</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نمی دونم چرا هروقت آدم دست نشانده می بینم یاد شاه میفتم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گاهی فکر می کنم آدمهای دست نشانده همیشه یک صفت مشترک دارن.. شاید یجور سبکی و ناپختگی که در صداشون هست..&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-116212628730945011?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/116212628730945011/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=116212628730945011' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/116212628730945011'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/116212628730945011'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2006/10/blog-post_29.html' title='دست نشانده'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-116167876279255362</id><published>2006-10-24T18:27:00.000+10:00</published><updated>2006-10-24T18:32:42.803+10:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p align="right"&gt;امروز سه شنبه ۲۴ ام اکتبر ۲۰۰۶ معادل روزیه که شکوهمند برای دومين بار در عمرش جفت هفت آورد.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-116167876279255362?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/116167876279255362/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=116167876279255362' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/116167876279255362'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/116167876279255362'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2006/10/blog-post_24.html' title=''/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-116083655000304436</id><published>2006-10-15T00:34:00.000+10:00</published><updated>2006-10-15T00:35:50.013+10:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>Time Can Never Mend.. Careless Whispers of a Good Friend...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-116083655000304436?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/116083655000304436/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=116083655000304436' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/116083655000304436'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/116083655000304436'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2006/10/time-can-never-mend.html' title=''/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-115899184128629430</id><published>2006-10-07T15:20:00.000+10:00</published><updated>2006-10-08T18:38:09.626+10:00</updated><title type='text'>فراتر از احساس</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یک روز طلایی خیلی شبیه به بقیه روزهاست ولی آغازش یکمی فرق داره.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در یک روز طلایی تو به چیزهای دیگه ای می اندیشی و چیزهای دیگه ای رو حس می کنی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در یک روز طلایی احساست بجای اینکه پیوسته باشه منقطعه و در پشت این قطعه های احساس که مثل جزایر خیلی کوچیک روی یک دریاچه شناورند دریاچه ای از خوشبختی هست.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوشبختی فکر مثبت داشتن نیست.. خوشبختی احساس خوب داشتن هم نیست.. فکر مثبت و منفی، احساس خوب و بد همه مشغله های ذهنی هستن که به یک اندازه تورو از حقیقت دور می کنن. مشغله های ذهنی مثل 8 ساعت کار روزانه می مونن که به هدف امرار معاش انجام میشن.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوشبختی و سرور اون وقتیه که به ورای افکار میری.. یعنی از بین تکه تکه های فکر که به ذهنت میاد هر چند وقت یکبار اونچه که پشت افکارت هست رو می بینی.. و همچنین از بین جزیره های کوچک احساس هر چند وقت یکبار دریاچه ای از سرور رو که در زیر حس هات قرار داره می بینی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یک روز طلایی روزیه که از بین موزیک هایی که داری اونهایی که تورو هیجان زده می کنن کنار میذاری.. اونهایی که تورو احساساتی می کنن هم کنار میذاری.. فولدر Yanni که تورو به ورای احساس می بره هم کنار میذاری.. و اونوقت در سکوت میشینی و خودت رو از هرگونه احساس پاک و مبرا می کنی و اونوقت ذهنت رو به دریاچه ای که پشت احساست قرار داره متوجه می کنی..&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یک روز طلایی روزیه که ذهنت در گپ بین فکر ها و حس ها زندگی می کنه.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-115899184128629430?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/115899184128629430/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=115899184128629430' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/115899184128629430'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/115899184128629430'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2006/10/blog-post_07.html' title='فراتر از احساس'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-115966846055730737</id><published>2006-10-01T11:56:00.000+10:00</published><updated>2006-10-01T12:22:50.560+10:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;em&gt;درد عشقت رو تحمل کرده ام&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;em&gt;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp;با غم دوری رفاقت کرده ام&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-115966846055730737?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/115966846055730737/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=115966846055730737' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/115966846055730737'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/115966846055730737'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2006/10/blog-post.html' title=''/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-115898877945476184</id><published>2006-09-23T14:59:00.000+10:00</published><updated>2006-09-23T15:22:25.123+10:00</updated><title type='text'>Careless Whispers</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;Time can never mend Careless whispers of a good friend&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#ff6666;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این جمله ایه که در اول تمام mix tape های اون زمان خونده میشد.. گاهی یکبار اول نوار و یکبار هم آخر نوار.. و من هرگز نفهمیدم که این جمله به چه معنی بود..&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خیلی سال باید بگذره و خیلی بلاها سرت بیاد تا معنی این جمله رو بفهمی.. ممکنه در یه زمانی خودت رو در بهبوهه مشکلات ببینی.. مشکلاتی که نباید برات پیش بیاد و همه ازت میپرسن چرا اینطوری شدی؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و اونوقت باید خیلی فکر کنی و خیلی به عمق بری تا متوجه بشی که یه زمانی در یه برحه ای از تاریخ حرفی زدی که هرگز نمی تونی خودت رو بخاطرش ببخشی.. و اونوقت احساس می کنی که عمدا خودت رو در مد خاصی به نام Self Distruction Mode قرار دادی.. خیلی سعی کردی که خودتو ببخشی ولی چون موفق نشدی خیلی آروم و بیصدا در ناخودآگاهت تصمیم به براندازی خودت گرفتی.. به طوری که مثل یه اتومبیل قدیمی کم کم درب و داغون بشی و از کار بیفتی..&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و اونوقت دلت یک طناب میخواد که به سقف آسمون بسته باشه.. طنابی که در یک سالن تاریک به پهنای برزخ که هیچکس توش پیدات نکنه و صداتو نشنوه کنارش بایستی و دستت رو بهش بگیری و فریاد بزنی:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;Time can never mend Careless whispers of a good friend&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-115898877945476184?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/115898877945476184/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=115898877945476184' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/115898877945476184'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/115898877945476184'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2006/09/careless-whispers.html' title='Careless Whispers'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-115884676895597564</id><published>2006-09-21T22:52:00.000+10:00</published><updated>2006-09-22T00:00:35.766+10:00</updated><title type='text'>Love is Overrated</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یکی از بچه ها چند وقت پیش درباره عشق پرسید.. گفت عشق رو چطور در سطح منطقی و فلسفی تحلیل می کنی؟ &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سوال خیلی سختی نیست.. از هرکس که بپرسی ظرف مدت 30 ثانیه بهت جواب میده.. منم جوابهای زیادی دارم که ظرف 30 ثانیه بدم.. و تقریبا می تونم بگم که همشون رو از فیلمها و کتابهای رومان یاد گرفتم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;.The best thing in life is to love and be loved in return&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این جمله گذشته ای اونکه یکی از زیباترین جمله های تاریخه یکی از مهمترین جمله های تاریخ هم هست. این جمله مرز تمدن بشریت رو تعیین می کنه و میگه ما تا اینجا پیش رفتیم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این تا جاییه که تمدن بشری پیش رفته.. شاید می تونم بگم عشق بهترین چیزیه که همه انسانها کمابیش درکش می کنن. ولی آیا واقعا عشق بهترین یا مهمترین چیزه؟ آیا عشق برترین احساسیه که یه انسان می تونه تجربه کنه؟ آیا ما برای عاشق شدن به دنیا اومدیم؟ من در همینجا شک می کنم و بر می گردم.. شما اگه خواستین می تونین جلو برین.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من فکر می کنم عشق تا حد خیلی زیادی Overrate شده. این رو از اونجایی میگم که ایده ای که من درباره عشق دارم صرفا محصول کار شرکت های فیلم سازیه. من هرگز دو نفر انسان واقعی رو ندیدم که عاشق همدیگه باشن و عاشقانه در کنار هم زندگی کنن، هیچ دو نفری رو هم ندیدم که بتونم شک کنم که ممکنه عاشق همدیگه باشن. منظورم این نیست که کسی عاشق کسی نمیشه.. و منظورم این هم نیست که من هرگز عاشق کسی نبودم.. میخوام بگم عشق هرگز اونقدر که توی بوق و کرنای هالیوود و رمانهای عاشقانه بزرگ شده جز پایه های زندگی نیست و اونقدر هم همه گیر نیست.. از بین کسانی که خیال می کنن عاشق شدن درصد بالاییشون وقتی که درباره عشقشون صحبت میکنن آدم ردپای تمایل جنسی شدید، نیاز، امید به فرار محیط خانواده، فلاکت و خود گول زدن رو می بینه. عشقی که ارزش صحبت کردن داشته باشه به ندرت بین مردم پیش میاد. وقتی هم پیش میاد خیلی زود از بین میره. برای مدتی یه احساس خوب ایجاد می کنه ولی معمولا انقدر دردسر ساز میشه و توقع ایجاد می کنه که خودش خودش رو از بین می بره.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مشکل اینجاست که ما از بس فیلم های رمانتیک دیدیم فکر می کنیم که از وقتی که سن بلوغ رسیدیم اولین چیزی که باید برامون اتفاق بیفته اینه که عاشق بشیم. حالا ممکنه شانس بیاریم و عاشق هم بشیم ولی اگر نشیم هم بزور خودمون رو عاشق می کنیم. این تاثیر هالیوود روی زندگی ماست و کسانی که یه اندازه ما تلویزیون نگاه نکردن معمولا خیلی کمتر عشق رو جدی می گیرن. نمونه ش همین نسل پدر و مادرهای ما.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هدفم این نیست که چیزی بر علیه عشق ارائه بدم ولی میخوام بگم آدم نباید در خواب و خیال زندگی کنه.. سکس چیزیه که زن و مرد رو کنار هم نگه می داره.. عشق یجور نمکه که مزه زندگی رو می تونه به شدت بهبود بده ولی دنیا بدون عشق گردیده و می گرده.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;با اینحال اینکه فیلمهای رمانتیک کماکان فروش داره به این معنی که اکثریت انسانها عشق رو می فهمن حتی اگه خودشون با عشق زندگی نکنن. و به این خاطره که میگم عشق همون مرزیه که هممون تا اونجا حرکت کردیم.. از اونجا جلوتر چیزهای خوب خیلی زیادی هست ولی دیگه نمیشه توی تلویزیون درباره ش صحبت کرد.. چون به محض اینکه درباره لذت رهایی صحبت کنی می بینی که بیشتر از دو سوم شنونده ها رو در همون چند جمله اول از دست میدی. میخوام بگم که فراتر از عشق چیزهای زیادی برای تجربه کردن هست اگرچه در فیلم ها و کتابها کمتر حرفی ازش به میون میاد. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;رسیدن به خیلی از این نقطه ها مستلزم رهایی از بند عشقه.. همونطوری که برای عاشق شدن لازمه که آدم از یه چیزهایی گذشته باشه.. مثلا بنده سکس نباشه یا کله ش با مدل ها و خط دور بدن مانکنها پر نشده باشه. برای فراتر از عشق رفتن هم لازمه آدم یکمی عشق رو آسون بگیره یا حداقل بدونه که عشق مهمترین چیز زندگی نیست و بهترین چیزی که تاحالا کشف شده هم نیست و اگه آدم بطور آزادانه تصمیم بگیره که بنده عشق نباشه بزرگترین خیانت تاریخ رو در حق خودش نکرده.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جواب سوال دوستمون که نظر منو درباره عشق پرسید به پاسخ این سه تا سوال بر میگرده: &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;1) چقدر از نظری که درباره عشق داره محصول فیلم ها و داستانهاست و اگر سابقه همه فیلمها و داستانها رمانتیک رو از ذهن من پاک کنن چه نظری درباره عشق خواهم داشت؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;2) اگر عاشق هستیم چقدر از عاشق بودنمون بخاطر اینه که کار بهتری برای انجام دادن سراغ نداریم؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;3) آیا فراتر از عشق چیزی وجود داره؟ و اگر داره تا کجا میخوایم پیش بریم؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-115884676895597564?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/115884676895597564/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=115884676895597564' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/115884676895597564'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/115884676895597564'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2006/09/love-is-overrated.html' title='Love is Overrated'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-115841123493004421</id><published>2006-09-16T22:27:00.000+10:00</published><updated>2006-09-16T23:02:26.413+10:00</updated><title type='text'>کشش برای رهایی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چند وقته که همه چیز عوضی شده.. انقدر قر و قاطی که فکرشم نمی تونی بکنی. رژیم قضایی گیاهی آخرین چیزیه که یه غریق بهش دست میندازه که از غرق شدن نجات پیدا کنه.. رژیم گیاهی ذهن و بدن رو سبک می کنه و تغییرات رو آسون می کنه.. تغیراتی که مطابق حساب و کتاب باید یکمی سخت باشن.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کشش هم یکی از حشیش هاییه هر غریق بهش آویزون میشه.. یبار یادمه احسان نقل کرد از اون مرتیکه سرخپوست نما که می گفت کارما ها در عضلات پا ذخیره میشن.. این حرفش هم مثل بقیه حرفاش تا حدی درسته.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;دلت میخواد تک تک عضلات بدنت رو بکشی تا هرچی که توش هست بیرون بیاد.. و فقط وقتی که در حد پاره شدن عضلاتت رو میکشی می فهمی می کنی که چه خستگی قدیمی یی توش گیر کرده.. کشیدن عضلات رو ادامه میدی و هر چند وقت یکبار هم مجبور میشی سرت رو بدزدی که آتاآشغال هایی که از توش بیرون اومده تو صورتت نخوره.. احساس می کنی بعد از اینهمه سال که مشغول تمیز کردن بودی بیشتر از هر چیزی دزدیدن سرت رو یاد گرفتی... ولی گاهی اونهم افاقه نمی کنه..&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;کشش اینبار نهاییه.. میخوای بکشی برای رهایی.. تصویری در ذهن داری از زمانی که روشنتر بودی.. زمانی که در ابتدای کودیکیت شفافیت عمیقی رو در خودت و محیط اطرافت حس می کردی.. من تصویری دارم از چند سال بخصوص در دوران کودکیم و این سرابیه که منو همه جا به دنبال خودش می کشه.. من می خوام اون حس رو دوباره بدست بیارم.. و بخاطرش اگه لازم باشه همه چیز رو اونقدر می کشم که هر چیز کهنه ای از درون هر چیز نویی بیرون بیاد تا احساس خستگی، کهنگی و افسردگی ناپدید بشه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-115841123493004421?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/115841123493004421/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=115841123493004421' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/115841123493004421'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/115841123493004421'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2006/09/blog-post_16.html' title='کشش برای رهایی'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-115660658636362208</id><published>2006-08-27T01:10:00.000+10:00</published><updated>2006-08-27T01:45:48.343+10:00</updated><title type='text'>Chain Letter</title><content type='html'>&lt;div dir="ltr" align=left&gt;&lt;br /&gt;I don't read Email that end with: &lt;strong&gt;"Send this to 5 people and something wonderfull will happen"&lt;/strong&gt;.&lt;br /&gt;I quickly scan the end and delete them right away.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I also appreciate the generousity of the ones that say: &lt;strong&gt;"Even If you don't send this to your friends, nothing bad will happen to you!"&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;but I still don't read them.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I very much like the smart-ass ones that say: &lt;strong&gt;"It's better if your friends receive this 50 times than not receiving it at all !!!"&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;but I don't read those ones either.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;A chain letter is a pearl of wisdome that comes in a sip of "Khariat" (stupidity).&lt;br /&gt;And when you think of it, one sip of stupidity won't kill you. But it makes you a part of the general flow of "khariat" (stupidity) which is flowing in the society.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Now if you're really dead for a pearl of wisdome, take the sip and you'll have it.&lt;br /&gt;I personally believe though that one sip of "Hemaaghat" (again stupidity) will do more harm and damage than a pearl of wisdome can do good.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;About 10 years ago when the first flow of chain letters appeared in the Iranian society, they were in the form of actual printed letters sent by post. My family received them and made 20 copies to send to their friends and relatives. I found all of their copies and burnt them all. That year I failed the university exam and didn't go to uni and everyone thought it was because I burnt the chain letters.&lt;br /&gt;Almost 10 years has passed since and I never did regret burning the chain letters nor did I - even for a moment - regret not getting into the university.&lt;br /&gt;I guess it's because I never injected myself with the shut of stupidity.&lt;br /&gt;even at times when everyone else did. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-115660658636362208?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/115660658636362208/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=115660658636362208' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/115660658636362208'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/115660658636362208'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2006/08/chain-letter.html' title='Chain Letter'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-115591767839595105</id><published>2006-08-19T01:17:00.000+10:00</published><updated>2006-08-19T02:38:09.380+10:00</updated><title type='text'>بخشش</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;طبعا بیشتر شماها اینطوری نیستین.. این طور عجیبی که بعضیا هستن. که هر چیزی باید براشون بطور فلسفی و منطقی حل بشه. مثلا یه آدم معمولی که از شکم مادر بیرون اومده باشه احتمالا اگه بهش بگن باید فلانی رو ببخشی یه خورده با خودش فکر می کنه بعد میگه: سخته ولی باشه سعی می کنم. و یه موقعی هم بعدها میاد و بهتون میگه که خانوم یا آقای فلانی رو بخشیده.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;ولی یه کسی که بجای شکم مادر انگار از خط تولید بیرون اومده باشه و بیشتر شبیه یک آدم آهنی به نظر برسه وقتی درباره بخشش باهاش صحبت کنی میگه: من هرچی فکر می کنم نمی فهمم که این بخشش چیه. براش توضیح میدین که بفهمه.. بهتون میگه: ببین من نمی فهمم که چی میگی.. ولی فلانی رو نمی کشم. میگین نکشتن کافی نیست.. باید ببخشیش! یکمی فکر می کنه و میگه: خب یعنی دقیقا چه کاری رو باید انجام بدم؟ وقتی که به اندازه کافی گیجش کردین بهتون میگه: &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;Can we change the subject? I'm not very good with this whole bakhshesh thing... o&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و میگذره. بعدا در حالی که داره ازتون دور میشه بخودش میگه: چرا مردم اینهمه اصرار دارن ببخشن؟ اونم وقتی که بنظر میاد نمی تونن!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;* * *&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;سالها میگذره و تو اون آدمی که از خط تولید بیرون اومده کم کم بزرگ شدی و خودت رو برنامه ریزی کردی.. بارها و بارها. یروز که توی حال روی مبل لم دادی و پاهاتو مثل بادبادک هوا کردی و گذاشتی روی میز یه کشفیاتی می کنی. یه آبجوی زنجبیلی توی دستته و دفترچه خاطرات 16 سالگی تریسا هم روی میزه.. توش دنبال یه حرف خردمندانه می گردی ولی چیزی گیر نمیاری.. انگار همش پر از بدیهیاته. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه چند تا مطلب درباره بخشش پیدا می کنی ولی چیزی رو برات روشن نمی کنه.. کم کم داری به وجود این موجود شک می کنی.. قدری دیگر آبجوی زنجبیلی می نوشی.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;با خودت فکر می کنی: زنجبیل آگنی رو تقویت می کنه و ذهن رو شفاف می کنه.. و الکل هم برای فکر کردن لازمه.. چون فکر کردنی که بدون الکل باشه معمولا به توطئه میانجامه... بعد بخاطر میاری که چطوری ایرانیهایی که الکل مصرف می کنن، در وقت اضافه شون تفریح می کنن و قهقهه مستانه سر میدن ولی اونهایی که الکل مصرف نمی کنن در اوقات بیکاریشون توطئه قتل و سرقت و تجاوز می چینن یا حداقل به آزار و اذیت خانواده شون می پردازن. شاید اون زمانی که خدا گفت مضرات الکل از فوایدش بیشتره مردم انقدر توطئه گر نبودن.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;* * *&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;برمیگردی به مبحث بخشش.. ایندفعه میخوای یکبار برای همیشه این معما رو حل کنی.. یادت میاد از یه دوست دیونه ای که داری.. دوستی که انقدر مدارک بر علیهش داری که می تونی همینجا بنشونیش و بهش ثابت کنی که بی خاصیت ترین آدم دنیاست.. چند بار تا یک سانتیمتری این رفتی که بهش بگی فلانی، من حاضرم باهات 50 دلار شرط ببندم که هرکسی رو که بطور تصادفی توی خیابون انتخاب کنیم از تو مهربون تره.. این گارسون های رستوران هم همینطور... تو بالاخره یه روز ازدواج می کنی ولی من بهت توصیه می کنم اینکارو نکنی.. چون هرکسی می تونه جای تورو برای همسرت بگیره.. هرکسی. آره... هربار که اومدی این حرفها رو بهش بزنی دوباره یادت اومده که اون چقدر اینجا تنهاست.. و اینکه نمیتونه تورو از دست بده.. و بعد یاد جوک ها و خنده های بچگانش میفتی که در نوع خودش قشنگه.. اگرچه جای مهربونی و معرفت رو نمی گیره..&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;* * *&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یادت میاد که لیلا گفت: اگر پا داد یک جمله خردمندانه بگی.. ولی هرگز نگفت که اگه پا نداد چکار باید کرد؟! مشکل اینه که دخترا هیچوقت با مشکلات پسرها دست به گریبان نیستن.. بخاطر همینه که طرفشون همیشه پا میده.. منم اگر پا بده می تونم مرتب حرفهای خردمندانه بزنم...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;قدر دیگه آبجوی زنجبیلی می نوشی و اینبار همه بطری رو بجز یک جرعه آخرش سر می کشی. یه خورده فکر می کنی و عزمت رو جزم می کنی تا یک جمله خردمندانه بگی. بعد به رسم قدیم اول دهنت رو باز می کنی و بعد فکرت رو خاموش می کنی و گوش میدی.. و بعد حرفت رو باصدای بلند تکرار می کنی:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بخشش یعنی اینکه نقطه های سیاه وجود دارن.. ولی اونچه که برای من مهمه نقطه های سفیده...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بخشش یعنی اینکه بدیها وجود دارن و من به وجودشون آگاهم.. ولی وقتم رو صرف شمردنشون نمی کنم. در مقابل ترجیح میدم خوبی هارو در آغوش بگیرم..&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بخشش یعنی اینکه وجود اسرائیل چیزی از زیبایی رز کم نکنه..&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بخشش یعنی اینکه بجای اینکه بهت ثابت کنم چقدر احمق هستی وقتم رو صرف خندیدن با تو می کنم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بخشش یعنی اینکه من به جوک های تو می خندم بدون اینکه یادم رفته باشه که یک موی درست هم روی سرت نیست.. ولی من صرفا انقدر وقت ندارم که بخوام عیب و ایراد های تو و بقیه رو بشمرم.. هر لحظه من انقدر عزیزه که باید به شادی و خنده بگذره.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;(قبول دارم که تعریفمون یکمی dodgy به نظر میرسه ولی برای امشب بد نیست. )&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;* * *&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;قبل از اینکه جرعه آخر از بطری آبجوی زنجبیلیت رو سر بکشی بطری رو بطرف بالا تکون می دی.. با تنبلی ابروی سمت راستت رو انقدر به بالا می کشی که مطمئن بشی چشم راستت نیمه باز می مونه.. با همون یه چشم به زحمت نگاهی به بالا میندازی و میگی:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;!Cheers&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-115591767839595105?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/115591767839595105/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=115591767839595105' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/115591767839595105'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/115591767839595105'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2006/08/blog-post_19.html' title='بخشش'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-115547490649109369</id><published>2006-08-13T23:00:00.000+10:00</published><updated>2006-08-13T23:15:06.503+10:00</updated><title type='text'>سوال سخت!!!</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;نیم نفر پاکستانی یه روز ازم پرسید: برادر تو چرا در فریضه نماز شرکت نمی کنی؟ !!!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حوصله بحث کردن نداشتم به همین دلیل آسون جوابشو دادم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;گفتم: بخاطر اینکه من در یک خانواده بی دین متولد شدم و این به این معنیه که دین اسلام به من نرسیده و طبعا اگرچه من از وجودش آگاهم ولی هجت بر من تمام نشده چون کسی هرگز دین اسلام رو به من ارائه نکرده. در نتیجه من خودم رو در جمع مردمی دیدم که هر گروهشون دین خاصی دارن و من یا باید بی دین می بودم و یا باید یکی از این ادیان رو انتخاب می کردم که اگرهم چنین کاری می کردم دلیلی نداشت اسلام رو انتخاب کنم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این استدلال شامل من و همه کسانی که دین الهی به دلایل سیاسی، تاریخی و جغرافیایی بهشون نرسیده میشه. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بعد گفتم: اخیرا کتابی خوندم که استدلال می کنه در زمانی که حکومت قاجار ها در ایران برقرار بوده دولت انگلستان مبالغ هنگفتی پول بین آخوندهای ریز و درشت ایرانی پخش می کنه که بتونن تبلیغ دینی بکنن و ظاهرا این یکی از عواملی بوده که باعث شده در پایان دوران قاجار اکثرت مردم ایران کماکان مذهبی مونده باشن.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این بحث تاریخی این سوال رو پیش میاره که اگر یه کسانی به دلیل اینکه دین بهشون نرسیده یا ابلاغ نشده (مثل بنده) مکلف نیستن و یه کسانی ( مثل حضرت عالی پاکستانی) به دلیل اینکه منافع دولت انگلستان ایجاب می کرده با بودجه تبلیغات دینی دولت انگلیس دین اسلام بر پدر بزرگشون تبلیغ شده و در نتیجه در یه خانواده مذهبی به دنیا اومدن و دین بهشون ارائه شده و مکلف شدن سوال اینست که ارزش و اعتبار این مکلف شدن تا چه اندازه اس؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این تازه وقتیه که حوصله بحث کردن نداشته باشم!!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-115547490649109369?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/115547490649109369/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=115547490649109369' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/115547490649109369'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/115547490649109369'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2006/08/blog-post.html' title='سوال سخت!!!'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-115425159651441547</id><published>2006-07-30T19:09:00.000+10:00</published><updated>2006-07-30T19:50:10.940+10:00</updated><title type='text'>Femme Like you</title><content type='html'>&lt;img src="http://Farahmand.net/Weblog/Rahaayi/SFSH_L.jpg" width="100%" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr" align="left"&gt;&lt;br /&gt;Donne moi ton coeur baby, ton corps baby hey&lt;br /&gt;Donne moi ton bon vieux funk,&lt;br /&gt;Ton rock baby, ta soul baby hey&lt;br /&gt;Chante avec moi, je veux une femme like you&lt;br /&gt;Pour m'emmener au bout du monde&lt;br /&gt;Une femme like you, Hey hey&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Donne moi ton coeur baby, ton corps baby hey&lt;br /&gt;Donne moi ton bon vieux funk,&lt;br /&gt;Ton rock baby, ta soul baby hey&lt;br /&gt;Chante avec moi, je veux un homme like you&lt;br /&gt;Bad boy tu sais que tu me plais,&lt;br /&gt;Un homme like you, hey hey &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-115425159651441547?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/115425159651441547/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=115425159651441547' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/115425159651441547'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/115425159651441547'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2006/07/femme-like-you.html' title='Femme Like you'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-115262522713910566</id><published>2006-07-11T22:49:00.000+10:00</published><updated>2006-07-12T00:02:49.516+10:00</updated><title type='text'>خدا و شیطان</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این مطلبت ممکنه خیلی متافوریکال و abstract و دور از زندگی واقعی به نظر بیاد.. این به این علته که ما عادت کردیم اون چیزی رو که چشممون می بینه یا بهمون میگن واقعی در نظر بگیریم و حقیقت ماجرا رو کمتر ببینیم. عادت حقیقت نبین بودن ما بطور تاریخی از رویارویی و عدم تطابق مذهب با حقیقت ناشی میشه که حتی وقتی که مذهب در ذهن و دلمون کمرنگ شده باشه هم با ما باقی می مونه.. بطوریکه برای بعضی از ما عادت به دیدن ظاهر و قبول نکردن حقیقت معقول پشت پرده تنها یادگار روزگار دینداریمونه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در مقایسه خدا و شیطان که موضوع بحث امروزه میخوام خیلی واقعی و منطقی صحبت کنم و مثل همیشه در دنبال کردن رشته منطق قاطع و بی رحم باشم. اگر میخواین با من همراه باشین مسامحه رو کنار بگذارین و ذهنتون رو به تیغ برنده منطق بسپارین.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از اونچه که گفتم ممکنه خیال کنین میخوام هسته اتم رو براتون بشکافم که طبعا اینطور نیست.. میخوام یه مقایسه ساده بین دو موجود abstract افسانه ای براتون به عمل بیارم و برای این مقایسه لازمه تمام تصاویر ذهنیتون رو از این دو موجود برای یک لحظه کنار بگذارید.. مثلا اگه همیشه شیطان رو تیره و تار و ترسناک و سیاه دیدین این رنگها رو ازش بزدایین و اگه خدا رو شکل دریا یا آسمون یا سفید و نورانی دیدین اون رو هم فراموش کنین.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در ابتدای این بحث این فرض رو مطرح می کنم که مطابق نگرشی که در درون بیشتر ما هست و با نگرش مذهبی درباره خدا و شیطان هم سازگاری نداره ما شیطان رو زیر مجموعه خدا در نظر نمی گیریم بلکه قطبی دربرابر خدا می دونیم. اگر پیرو این نظریه نیستین از اینجا به بعد توی این مطلب بجای کلمه خدا نام Lord رو قرار بدین و بجای شیطان از کلمه انگلیسی Evil استفاده کنین. اینها سمبل نیروهای مثبت و منفی در جهان هستن و هیچکدوم هم زیر مجموعه اونیکی نیستن. این همون باوریه که باعث میشه ما بتونیم از جن و تاریکی و غیره بترسیم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بطور منطقی خدای عامیانه اگه درست تشریح بشه موجودیه که از خوشحالی و شادی دلخواه خودش برخورداره.. فرمانروای عالم امکانه و این بخاطر اینه که دارای نیروهاییه که باعث میشه همه خواسته هاش برآورده بشه. و طبعا چنین موجودی که هرگز تبی نگرفته سرشار از مهر و عطوفته. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در طرف دیگه شیطان یک لا قبا موجود بینواییه که حالش به شدت گرفته شده و مقدار زیادی خشم و ناراحتی درش هست. شاید تمام اهمیت وجودش به این بر می گرده که این موجود از اونجایی که خواسته هاش برآورده نشده درش خشم ایجاد شده و حالا داره این خشم رو سر هرکس که دستش برسه خالی می کنه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اینجا یک تفاوت خیلی اساسی دیگه هم بین این دو موجود آشکار میشه و اون اینه که شیطان اصولا توانایی بخشش در وجودش نیست و این باعث میشه که نتونه دنیا رو بخاطر برآورده نشدن خواسته هاش ببخشه. اگر اینکار رو میکرد خشمش فروکش می کرد و تمام مشکلات حل میشد. این در حالیه که مطابق فهم متعارف خداوند دارای توانایی بخشش بی نهایته.. به همین علته که هرچی فحش از من و شما بشنوه ناراحت نمیشه و چون ناراحت نمیشه مشکلی هم براش پیش نمیاد و کیفیت درونیش که به طبع خوشحالی و سروره بلا تغییر باقی می مونه. مطابق این استدلال اگر موجودی به اسم خداوند فقط به طور مقطعی هم توانایی بخشش رو از دست بده دچار دگرگونی میشه و از خدا بودن ساقط میشه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این مقایسه ساده از این جهت حائز اهمیته که نشون میده شاید عنصر بخشش در نهایت آخرین حلقه زنجیر تفاوت بین دو قطب مثبت و منفی در این جهانه. خدایی که بخشنده نباشه خدا نیست و شیطانی که بخشنده باشه خاصیت موجود منفی بودن رو از دست میده و دارای سرور و قوام خداوندی میشه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کار من در اینجا تموم میشه چون این نتیجه گیری "بدیهی از ابتدا" می تونه خیلی از سئوالات سخت رو پاسخ بده و موضع انسان منطقی در برابر زندگی جاری در جامعه مشخص کنه. مثلا این نگرش توضیح میده که چرا عیسی پسر خدا نامیده میشه یا چرا عیسی سرشار از عشقه. چرا به کسی که از دیگری سیلی خورده بخشش و عطوفت رو بجای مبارزه و انتقام جویی پیشنهاد می کنه و چرا بیماران رو شفا میده.. مطابق این نگرش میسح اگر بخشاینده مطلق نباشه از مسیح بودن ساقط میشه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همچنین مطابق این نگرش خدایی که بخشنده مطلق نباشه به شیطان مبدل میشه و این نکته به نوبه خودش این سئوال عجیب رو پاسخ میده که چرا تعداد مردم شیطان پرست از خدا پرستان کمتره ولی جهان کماکان پراز کشمکش و غوقاست؟ پاسخی که من می تونم مطابق اونچه که گفته شد به این سوال بدم اینه که تقریبا همه خداپرستانی که من میشناسم رسما شیطان پرست هستن. چون خدایی که می پرستن خدایی بدون بخشش کامله.. نتیجتا گروه طالبان در افغانستان شیطان پرست هستن، خمینی و خامنه ای و 99.9 درصد روحانیون ایرانی و عراقی و غیره و ذالک شیطان پرست هستن، شمایی که فکر می کنی اگر روزه نگیری اله و بله رسما شیطان پرستی. پدر من هم شیطان پرسته.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هروقت که اینطوری فکر کنین اونوقت می بینین که شیطان اونطوری هم که فکر می کردین ترسناک نیست.. می بینین که بیشتر ما شیطان پرست هستیم و اونقدر هم که در فیلم Star Wars نشون میده زشت و سیاه نشدیم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;در آخر بگم که اگر بعد از یکماه از من چیزی بیشتر از این انتظار داشتین شما هم خدا رو با غیر خدا قاطی پاطی کردین.. راستی این رو هم بگم: اگه وقتی این نوشته رو بخونین و اظهار کنین که به خدا و شیطان به صورت کلاسیک اعتقاد ندارین وبعد راهتون رو کج کنین و برین وضو بگیرین و نماز بخونین معلومه که در خر کردن خودتون و من تا بی نهایت پیش رفتین چون اگر نماز خوندن یا روزه گرفتن براتون آرامش به همراه میاره قطعا در عمق ذهنتون به رویاروی نیروهای مثبت و منفی یا خدا و شیطان معتقد هستین ولی الان به نفعتون نیست که به رسمیت بشناسینش چون می ترسین که این بحث شما رو از خدا دور کنه و به شیطان نزدیک کنه!&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-115262522713910566?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/115262522713910566/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=115262522713910566' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/115262522713910566'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/115262522713910566'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2006/07/blog-post_11.html' title='خدا و شیطان'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-115254037379899022</id><published>2006-07-10T23:52:00.000+10:00</published><updated>2006-07-11T00:06:13.930+10:00</updated><title type='text'>حقیقت تلخ...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;می خواستم درباره یه حقیقت تلخ براتون صحبت کنم.. از اون تلخهایی که هزار جان شیرین ارزش داره..&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حیف که وقت نشد. ولی منتظر باشین..&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;زیاد طول نمی کشه..&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-115254037379899022?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/115254037379899022/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=115254037379899022' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/115254037379899022'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/115254037379899022'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2006/07/blog-post.html' title='حقیقت تلخ...'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-114986445930980500</id><published>2006-06-10T00:21:00.000+10:00</published><updated>2006-06-10T01:02:19.560+10:00</updated><title type='text'>تولد ستاره</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مدتیه که از تولدش گذشته اگرچه هنوز ندیدیش و فقط حضورش رو حس کردی.. گاه گاهی یه لگد میزنه که وجودش رو بهت یادآوری کنه.. سعی می کنی که باهاش حرف بزنی ولی براش خیلی زوده.. تنها چیزی که هراز چند گاهی بهش میگی همینه.. هروقت که فشار میاره یا لگد می زنه دست روی شکمت می کشی و با مهربونی بهش میگی: تولدت مبارک ستاره.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;کم کم احساس می کنی که خیلی حامله هستی.. حس می کنی که در درونت می چرخه و جابجا میشه.. گاهی احساس می کنی که یک لحظه میاد کنار یک پنجره و از توی سینه ت بیرون رو نگاه می کنه. هنوز ساکته و تو در این اندیشه ای که کی به تو نگاه می کنه؟ کی بهت لبخند میزنه؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;روزها میگذره و همه اونچه که می بینی همینه که گاهی وقتا سرش رو کنار پنجره قلبت میاره و ازش بیرون رو نگاه می کنه.. کم کم می فهمی که taste ی داره و preference هایی داره که با مال تو یکمی متفاوته.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از یه موقعی به بعد بجای نوشیدنی مورد علاقه خودت نوشیدنی مورد علاقه اونو بر می داری.. بجای شکر نمک می خوری و بجای هیجان آرامش رو برای لحظه هات انتخاب می کنی. سعی می کنی کارهایی که باعث میشه اون از جلوی پنجره کنار بره رو انجام ندی. کم کم وضعیت طوری میشه که هر چند ساعت یکبار تجربه کننده عوض میشه.. بعضی وقتا اونه و بعضی وقتا تویی.. کم کم احساس می کنی که اونو از خودت بیشتر دوست داری و دلت میخواد که تا حد ممکن اون باشه بجای تو. بعد اونو به خودت ترجیح میدی و همه چیز به خوبی و خوشی به پایان میرسه. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیگه پیش فرض و پیش قضاوت در مورد چیزی نداری و تحربه های بد قدیم به دست فراموشی سپرده شدن.. لذت خیلی بیشتر و خالص تر شده. تا اینجا از دید فلسفی روشن بین شدی ولی یه سری technicality هایی در کار هست که یه چیزایی رو به تعویق میندازه.. از جمله اینکه باید بدنت کم کم پالایش بشه و وضعیتت stable بشه. ولی از نظر فلسفی تا همینجا روشن بین هستی..&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;حالا دیگه فقط باید آگنی ت رو تنظیم نگه داری، واتا و پیتا و کافا رو بالانس کنی، سیگار و الکل مصرف نکنی، نوشیدنی سرد و بستنی نخوری، خودتو دچار اضطراب نکنی، مدیتیشن ت رو قطع نکنی و منتظر بمونی تا بدنت کم کم پالایش بشه.. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یکی از همین روزهاست که بالاخره سرش رو بالا می کنه و تو رو می بینه.. اونوقت احساس می کنی که بطور همزمان هر دو نفرتون هستی.. وقتی که روبروی هم قرار می گیرین و لبخند می زنین و بی اختیار به همدیگه میگین:&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;تولدت مبارک ستاره.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-114986445930980500?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/114986445930980500/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=114986445930980500' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/114986445930980500'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/114986445930980500'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title='تولد ستاره'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-114830463818033899</id><published>2006-05-22T23:13:00.000+10:00</published><updated>2006-05-22T23:36:41.460+10:00</updated><title type='text'>مرگ آهو</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خوب راستشو بخواین دلم برای خودم تنگ شده.. دلم برای خردمند بودن تنگ شده.. و دلم برای سوال های اساسی کردن تنگ شده. امروز اومدم اینجا که داستان مرگ آهو رو براتون بگم.. یا بهتر بگم درباره مرگ آهو ازتون سووال کنم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیشب خواب دیدم که نصفه شب بود.. شاید حدود 12 شب. شاید 20 دقیقه مونده بود به 12 .. گرسنه بودم و میدونستم که دو نفر دیگه هم گرسنه ان.. خواستم گوشی تلفن رو بردارم و بهشون تلفن کنم.. بگم بیاین اینجا باهم شام بخوریم.. می دونستم که میان و خوش میگذره ولی خونه ام تاریک بود.. با خودم گفتم: من که به اندازه کافی نور ندارم.. بهتره فعلا کسی رو دعوت نکنم و امشب رو آروم بگذرونم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;بلند شدم تا چراغ روشن کنم.. آخه همه چراغها خاموش بودن.. مرتب چراغ روشن می کردم ولی چراغها خیلی کم نور بودن... می دونستم که این خواب رو قبلا هم دیده بودم.. اقلا یکی دوبار دیگه. خیلی نگران بودم.. نه اینکه از تاریکی بترسم.. ولی می ترسیدم که یه وقت بترسم.. شاید احساس امنیت نمی کردم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همینطوری دونه دونه همه چراغها رو روشن کردم تا کم کم به اندازه یک چراغ نور و گرما فراهم شد.. و بعد اون چراغ کم کم گرمتر و پر نور تر شد و اگرچه نور هرگز خیلی زیاد نشد ولی دیگه مشکل تاریکی برطرف شد و احساس امنیت برقرار شد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اونوقت با خودم فکر می کردم زندگی طبیعی برای یه آهو اینه که متولد بشه، علف بخوره و جست و خیز کنه.. جفت گیری کنه و بچه دار بشه.. و بعد از بین بره. حالا اگه یه آهو این وسط چند ماه پس از تولد از گله جدا بشه و دیگه نتونه گله ش رو پیدا کنه و ناچار بشه همیشه تنها و بیکس جست و خیز کنه، وقتی به سن جفت گیری میرسه جفتی نداره که باهاش جفت گیری کنه. پس از لذت جفت گیری کردن محروم میشه و طبعا تولید مثل هم نمی کنه و زود هم طعمه حیوانات دیگه میشه و از بین میره.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه کسانی مثل وین دایر به اینجا که میرسه میگن: دنیا هیچوقت اشتباه نمی کنه.. این آهو به اینجا اومده بود که هدفی رو دنبال کنه و اونطور بخصوص زندگی کنه مثلا اینکه جفت گیری نکنه و طعمه بشه. ولی من میگم طبیعت هرسال تعداد زیادی آهو متولد می کنه که بعضیاشون زندگی درنظر گرفته شده برای یک آهو رو طی می کنن و بعضی هم زندگیشون حروم میشه و از دست میره. این آهوی قصه ما نمونه یک آهوه که زندگیش بی حاصل از دست رفته و حروم شده.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و اونوقت این سوال پیش میاد که اگر زندگی یک آهو حروم بشه آیا کسی ناراحت میشه؟ منظورم کسانی که دنبال بهانه برای ناراحت شدن هستن نیست.. سوال اینه که آیا واقعا کسی این وسط چیزی از دست میده؟ آیا کسی واقعا ناراحت میشه؟ آیا خود آهو ناراحت میشه یا چیزی رو از دست میده؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;جواب من اینه که نه اینطور نیست.. چون اصلا آهویی وجود نداره که چیزی رو از دست بده یا ناراحت بشه. این جمله رو هرجوری که می تونین تفسیر کنین و همه تفاسیرتون رو باهم جمع بزنین.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و حالا اگر بگین که آهویی واقعا وجود داره و ناراحت میشه من ازتون می پرسم آیا همه آهو هایی که هرگز به دنیا نیومدن چیزی رو از دست دادن یا ناراحت شدن؟ اگه اینطوره دقیقا چند تا آهو چیزی رو از دست دادن و دقیقا چقدر ناراحت شدن؟ و اینهمه ناراحتی کجا رفته؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-114830463818033899?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/114830463818033899/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=114830463818033899' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/114830463818033899'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/114830463818033899'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2006/05/blog-post.html' title='مرگ آهو'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-114736319061493368</id><published>2006-05-12T00:55:00.000+10:00</published><updated>2006-05-12T01:59:50.696+10:00</updated><title type='text'>All I know...</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دارم به آینده فکر می کنم و سعی می کنم که حدس بزنم چه اتفاقی میفته.. اگرچه واقعا هم برام مهم نیست ولی صرفا دارم تصور می کنم که اگه 50 سال دیگه زنده باشم توی این دنیا چه خبره..&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه کسانی هستن که حرفهای مهم زدن.. حرفهایی اونقدر مهم که درست یا غلط بودنش برای من مهمه.. حرفهایی که حاضرم صبر کنم تا درست و غلط بودنشون رو ببینم. بعضیا هستن که صحت گفته هاشون و درستی تفکرشون تا چند سال آینده معلوم میشه.. بعضیاشون حتی طوری حرف زدن که اگه در آینده نزدیک صحت حرفهاشون معلوم نشه به این معنیه که تفکرشون اگرچه خیلی نزدیک به حقیقت یا خیلی شبیه به حقیقت، غلط بوده.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتی که مردم 5 برابر الان باهوش بشن و 5 برابر عمیق تر فکر کنن، وقتی که قابلیتشون در فهمیدن و صحبت کردن درباره جزئیات خیلی بیشتر از الان باشه، اونقوت میگن که ینفر به اسم فرهمند بود که خیلی خوب فکر کرد.. همه چیز رو درست وزن کرد و تمام ابعاد موضوعات رو در نظر گرفت. همه چیز رو درست سنجید ولی یه جایی اشتباه کرد... به همین دلیل بجای اینکه جای حضرت مسیح رو بگیره در سن 35 سالگی به دلیل بیماری سرطان از دنیا رفت.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;این اصلا چیز عجیبی نیست.. بارها و بارها در طول تاریخ اتفاق افتاده و بازم اتفاق میفته. و این واقعا به دور از هرگونه خوشبینی یا بدبینی فقط از روی حساب احتمالات محتمل ترین outcome این سلسله رویداده.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من خیلی خوب فکر کردم.. تا اونجایی که می تونستم. گاهی فکر می کنم اونطوری که من فکر کردم حد توانایی تفکر بشر بوده. فقط آینده می تونه نشون بده حد تفکر انسان بی مرزه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;من همه واقعیات رو در نظر گرفتم، اشتباهات خودم و دیگران رو شناسایی کردم و تکرارشون نکردم. من یکی از تنها کسانی بودم که وقتی فاکتورهای درگیر در یه معادله رو بررسی می کردم برخلاف کاری که همه می کنن وزن فاکتور هارو مطابق سلیقه م تنظیم نکردم.. این همون جاییه که انسانها همیشه اشتباه می کنن.. بحث می کنن و برای بحثشون دلایلی میارن.. دلایلی که وزن های مختلف دارن و احتمال درستیشون متفاوته.. دلایلی که احتمال تاثیرشون در موضوع بحث متفاوته.. اینجاست که انسانها اشتباه می کنن و بسته به اینکه دلشون بخواد کدوم طرفی فکر کنن وزن یه فاکتور هایی رو بیشتر از بقیه درنظر می گیرن.. احتمال درستی فاکتورهای مورد پسندشون رو بیشتر از بقیه درنظر می گیرن و این باعث میشه که از یه استدلال در دو زمان مختلف بتونن دو نتیجه متفاوت بگیرن.. و این یعنی اینکه استدلالشون هیچ ارزشی نداره. اگه خیلی honest باشن ممکنه actually به زبون بیارن که "ایشالا که مورد A اتفاق نمی افته...". بعد کسی ممکنه بگه دوست عزیز این مورد A چیزی در حدود 95% احتمال وقوع داره! و تقریبا حتمیه که اتفاق میفته. به این خاطره که مردم استدلال میارن ولی استدلال و منطقشون حتی نمی تونه چاه مستراح رو بگیره.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه روزی میشه که همه مردم این مسئله رو مثل باد هوا درک می کنن و اونوقت تفکر من رو به خزئولات گوته و دکتر شریعتی و یه مشت خر دیگه مقایسه می کنن و بخاطر اینکه من احتمال وقوع و درستی فاکتور هارو درنظر گرفتم به من credit میدن. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;مردم اشتباهات دیگه ای هم می کنن.. از جمله اینکه با ذهنشون همه چیز رو می بینن بجز خودشون.. من ذهنم رو طوری تربیت می کنم که حتی خودش رو هم تحلیل کنه. من واقعا با تمام توانم سعی می کنم که اشتباهات خودم و دیگران رو شناسایی کنم و اونها رو تکرار نکنم.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اما اشتباهاتی هست که هنوز کسی مرتکب نشده تا من بتونم ازشون اجتناب کنم. به همین دلیل منم یه جایی اشتباه می کنم و موفق نمیشم. و آیندگان درباره این اشتباه تاریخی من صحبت می کنن و خیلی راحت با کلام تواناشون که 5 برابر کلام من شیوایی داره به همدیگه میگن که فرهمند کجا اشتباه کرد. و اونوقت فرهمند با کنجکاوی خارج از این جهانیش دلش میخواد سرش رو از زیر خروارها خاک بیرون بیره تا با کاسه چشمی که پر از خاکه ببینه که کجا اشتباه کرده و با گوشی که توان شنیدن نداره یه چیزایی بشنوه و اگه نمی تونه بفهمه که دقیقا چی دارن میگن از فرم حرکت لبهاشون کلماتی رو بخونه تا اگرچه هرگز نمی تونه بفهمه که دقیقا کجا اشتباه کرده یه حدس خیلی نزدیک به واقعیت بزنه از اینکه کجا اشتباه کرده. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آری فرهمند هم یه جایی اشتباه می کنه و این به حقیقت محتمل ترین outcome این سلسله رویداده و زیاد مهم نیست که به سر فرهمند چی میاد فقط مهم اینه معلوم بشه که فرهمند هم کجا مثل دیگران اشتباه می کنه و از مرحله پرت میشه و فرهمند بدون اینکه کوچکترین اهمیتی به آینده بده یا اینکه اصلا به سرنوشت خودش علاقه مند باشه با کنجکاوی تمام داستان رو دنبال می کنه تا فقط بدونه که کجا اشتباه کرده یا اگه هرگز نمیتونه بفهمه که کجا اشتباه کرده حدسی که تا حد ممکن به واقعیت نزدیک باشه بزنه.. حدسی که اگرچه احتمال وقوع متغیر داره احتمال وقوعش به طور میانگین 95 درصد باشه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-114736319061493368?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/114736319061493368/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=114736319061493368' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/114736319061493368'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/114736319061493368'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2006/05/all-i-know.html' title='All I know...'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-114615255570345738</id><published>2006-04-28T01:28:00.000+10:00</published><updated>2006-04-28T01:42:35.773+10:00</updated><title type='text'>The Ultimate Truth</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;میزان آزادی انسان با میزان ناباوری انسان نسبت به حقیقی بودن جهان متناسبه. پاسخ نهایی به مسئله جبر و اختیار در نگاه انسان به دنیا خلاصه میشه به این ترتیب که هرچه که انسان جهان رو جدی بگیره مجبور تره و هرچه که جهان رو مجازی تر بدونه مختار تره. باور به وهم بودن جهان آزادی به همراه میاره. همه چیز می تونه در یک لحظه ی سرشار از شک و تردید عوض بشه و همه چیز می تونه سالها در سایه باور و ایمان و مادی گرایی ثابت باقی بمونه. بیاین اگر قفس رو باور می کنیم حداکثر در حد یک قفس و نه در حد حقیقت زندگی باور کنیم. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;همه این حرفها رو برای این گفتم که اگر فردا شما اینجا بودید و من نبودم حقیقت document شده باشه و حقیقتِ document شده publish شده باشه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-114615255570345738?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/114615255570345738/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=114615255570345738' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/114615255570345738'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/114615255570345738'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2006/04/ultimate-truth.html' title='The Ultimate Truth'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-114588708435180143</id><published>2006-04-24T23:25:00.001+10:00</published><updated>2006-04-26T14:57:56.533+10:00</updated><title type='text'>لذت بی پایان اختلاف طبقاتی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;خیلی آسون نیست که بفهمی جریان از چه قراره.. به محض اینکه پاتو از ایران میذاری بیرون احساس می کنی که یکی از بزرگترین لذت های زندگیت از دست رفته. زندگیت رو اونطوری که میخوای فرم میدی و rearrange می کنی ولی می بینی بازم هرکاری که می کنی یه چیزی کمه. یادت میاد که تو تهران صِرف راه رفتن توی خیابون برات لذت بخش بود.. بیرون رفتن با دوستات، گشتن توی جردن و اینور اونور سراسر لذت بود.. و بعد می بینی که اینجا وقتی همون کارها رو می کنی لذت چندانی عایدت نمیشه و نمی دونی چرا.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگه یکمی مسن باشی یا با خودت روراست نباشی میزنی تو خط "آه وطنم.." و این حرفا. اگرچه به خوبی می دونی که حاضر نیستی یه میخ هم بخاطر وطنت جابجا کنی و تحت هیچ شرایطی هم برنامه نداری به وطن عزیزت برگردی ولی سعی می کنی باور کنی که انسان وطن پرستی هستنی و این چیزیه که باعث میشه در هیچ کجای دنیا به اندازه تهران پر دود از زندگیت لذت نبری.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چند سال وقت لازم داره.. چند بار سفر به ایران لازم داره.. خیلی دقیق بودن و honest بودن لازم داره تا وقتی که بتونی قبول کنی که لذتی بزرگی که به محض خروج از وطن از دست دادی لذت بی پایان اختلاف طبقاتیه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اول خودتو به اون راه میزنی و سعی می کنی بهش فکر نکنی.. ولی این فکر هی سراغت میاد و کم کم یادت میاد که در تمام طول زندگیت در تهران بطور ناخودآگاه ولی متداوم از اختلاف طبقاتی لذت بردی. یادت میاد که جوونی بودی که مطابق هر استانداردی جز 3 درصد بالای جامعه بودی. یادت میاد که در وضعیتی که خیلیها سر کرایه تاکسی دعوا می کردن تو خیلی راحت 300 تومن هم اضافه تر به راننده تاکسی می دادی و با خیال راحت پیاده می شدی.. یادت میاد که فقط 5 دقیقه وقت لازم داشتی تا با صحبت کردن به طرف مقابل بفهمونی که در چه جایگاه و طبقه اجتماعی یی قرار داری.. یادت میاد که دیدن صدها نفری که منتظر تاکسی بودن یا پیاده راه می رفتن در موقع رانندگی چه احساسی بهت میداد.. اینطوری بود که لباس خوب پوشیدن و ماشین گرون قیمت سوار شدن و توی جردن دور زدن به لذت تبدیل میشد.. که حتی یک قدم زدن معمولی هم در تهران پر از اینگونه لذتها بود.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اونوقت برمیگردی به زندگیت در اینجا و می بینی که داشتن یک اتومبیل اونقدرا لذت بخش نیست وقتی که هر جوون 17 ساله ای یه اتومبیل داره و داشتن ماشین گرون قیمت لذتی نیست وقتی که کسی سرش رو بی نمی گردونه و دهن کسی باز نمی مونه. افسوس که در جامعه ای که هرکسی با چند سال کار کردن می تونه BMW سوارشه واقعا نمیشه از اختلاف طبقاتی لذت برد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و باز یادت میاد که اینجا کسی بخاطر اینکه می تونی sprituality رو بفهمی و دربارش بطور کاملا بازاری صحبت کنی مریدت نمیشه و جلوی پات بلند نمیشه. کسی بخاطر اینکه می تونی گیتار بنوازی بهت احترام نمیذاره و مهندس کامپیوتر بودن هم تورو خیلی دورتر نمی بره.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و هرچه که میگذره بیشتر و بیشتر باور می کنی که جلز و ولزت برای وطن چیزی بیشتر از اعتیادت به لذت احمقانه ای که از حس پوچ بالاتر بودن از دیگران می بردی نیست. اونوقت دلت برای خودت و باقی هموطنان وطن پرستت می سوزه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-114588708435180143?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/114588708435180143/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=114588708435180143' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/114588708435180143'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/114588708435180143'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2006/04/blog-post_114588708435180143.html' title='لذت بی پایان اختلاف طبقاتی'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-114572282558695258</id><published>2006-04-23T02:11:00.000+10:00</published><updated>2006-04-23T02:23:30.006+10:00</updated><title type='text'>آزادی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اگر بتونی خودتو از اینطوری که روی محور زمان ولو شدی جمع و جور کنی و در یک لحظه بخصوص خلاصه بشی اونوقت آزادی واقعی رو تجربه می کنی. چون در این لحظه بخصوص همه چیز می تونه بر وفق مرادت باشه.. نه کسی می تونه آزارت بده نه دست بیماری و ناراحتی بهت میرسه.. در این لحظه بخصوص بین صدها گزینه حق انتخواب داری در حالی که اگر در گذشته یا آینده یا مخلوطی از هرسه زندگی کنی سرنوشتت رو از همین الان می دونی. چون تکلیف آینده از همین الان معلومه.. این حاله که نامشخص و نامعلومه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;هروقت در زمان حال یعنی در همین لحظه زیبا زندگی کنی اونوقت احساس می کنی که بجای اینکه از A به B و C بری داری از A به سمت A1 و A2 حرکت می کنی. اونوقته که داری به عمق میری. آزادی واقعی فقط در یک چنین حرکتی بدست میاد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-114572282558695258?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/114572282558695258/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=114572282558695258' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/114572282558695258'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/114572282558695258'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2006/04/blog-post_23.html' title='آزادی'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-114456589038109406</id><published>2006-04-09T15:59:00.000+10:00</published><updated>2006-04-09T17:00:26.736+10:00</updated><title type='text'>آسودگی</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اونروز تصویر خودت رو در آب یک رودخونه پاییزی می بینی.. درخشش آفتاب اونقدر ظریف و خوشاینده که برگهای خشک روان روی آب رودخونه رو جلا میده. اونروز سایه ابر و آسمان آبی هم در آب رودخانه افتاده.. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;آب خنکی به آرومی در جریانه و تو در این اندیشه هستی که چگونه هریک از لحظه های عمرت دنیایی جاودانیه و باخودت تصمیم می گیری که هر لحظه از زندگیت رو طوری زندگی کنی که ارزش فقط یکبار زندگی شدن رو داشته باشه. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و اونروز در نهایت آسودگی به خونه میای و کناره می گیری... &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;دیگه به کارهایی که باید انجام بدی فکر نمی کنی یا به چیزهایی که وقتت رو باهاشون پر کنی.. اونروز وقتت رو آزاد میذاری و روزت رو تا حد ممکن از سکوت و خالیا پر می کنی.. و اونروز میخوای انقدر خلوت و خالی باشی که باد پاییزی از درونت رد بشه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و اونوقت گرمای مطبوعی رو در تک تک اعضای بدنت حس می کنی و برای اولین بار در عمرت عضلات بدنت رو در آسودگی می بینی و وقتی که گلهای صورتی و نارنجی رو در زیر نور آفتاب می بینی از خودت می پرسی که آیا برای رها شدن چقدر فرصت داری؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;لذت های زیادی برای تجربه کردن در دنیا باقی مونده که برای تجربه کردنشون بی تابی می کنی.. میخوای لذتی رو که باد در هنگام عبور از دشت های فراخ پر از گل می بره حس کنی و لذت گل بودن در زیر آفتاب رو حس کنی.. میخوای لذت زیبایی آب و آب بودن رو تجربه کنی و افسوس که برای درک اینهمه زیبایی چقدر کم فرصت داری...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;اونروز در نهایت آسودگی میخوای از A به A1 بری و از A1 به A2 حرکت کنی و حرکت از A به B رو رها کنی چراکه A به تنهایی برای لذت بردن کافیه به شرط اینکه عمق درستی ازش رو تجربه کنی اونطوری که یه قاچ پرتقال رو در دهانت فشار میدی و میمکی و همه آبش رو ازش بیرون می کشی به راستی که اینطور باید زندگی رو زندگی کرد.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;وقتی که بعد از inappropriate ترین سکس دنیا اثری از احساس گناه در خودت نمی بینی.. و فقط و فقط آسودگی می بینی و احساس می کنی که قوام همه چیزهای appropriate و inappropriate در لحظه های جاودانی تو محو میشن. &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و اونروز دیگه درخشش یک زنجیر نقره ای کهنه و کدر می تونه چنان چشمت رو خیره کنی که چشم ازش بر نداری و اونروز احساس می کنی که به عمق برگهایی زرد و خشک ِ تا شده دست پیدا کردی و انگار همه تاریخ رو در اونها می بینی.. هر میوه قرمز کوچک باغهای آراسته چین رو در خودش داره، هر برگ سبز مفهوم زندگی داره هر تابش آفتاب یک طلوع جاودانیه و هر وزش باد مفهوم رفتن رو در خودش داره.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و با خودت میگی و از خودت می پرسی چقدر دنیا هایی زیادی برای رفتن و دیدن هست و چقدر وقت سفر تنگه.. چقدر زود باید چمدان رهایی رو بست و پای در راه گذاشت و سفر رو آغاز کرد...&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;روزی که برای اولین بار نه برای فرار بلکه برای دیدن زیبایی سفر می کنی با خودت فکر می کنی که زندگی بدون درک و هماهنگی با این زیبایی ارزش زیستن رو نداره و شاید باید عمل کردن رو کنار گذاشت و فکر کردن و تماشا کردن رو بطور کاملا جدی آغاز کرد.. افسوس از وقتی که به کارهای روزمره بی کیفیت گذشت و افسوس از زمانی که به تندی سپری شد.. افسوس از همه کارهایی که درست اما بدون حس انجام شد و افسوس از طبیعتی که برای انسانها درک نشده و نا شناخته باقی موند.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;و من امروز مسافر آب رودخانه هستم.. که پای در آب خنگ میگذارم و به آینده نمی اندیشم..&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8510914-114456589038109406?l=farahmandt.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://farahmandt.blogspot.com/feeds/114456589038109406/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8510914&amp;postID=114456589038109406' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/114456589038109406'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8510914/posts/default/114456589038109406'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://farahmandt.blogspot.com/2006/04/blog-post.html' title='آسودگی'/><author><name>Farahmand</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01696692743864441563</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8510914.post-114424161647816514</id><published>2006-04-05T22:39:00.000+10:00</published><updated>2006-04-05T22:57:01.143+10:00</updated><title type='text'>Steve</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;یه همکاری دارم به اسم استیو که قدش تقریبا 15 سانت از من بلند تره.. یه هوا هم که چه عرض کنم دو سه هوا ورزشکاره و چگالی حضور ماهیچه در بدنش به سمت یه عدد خیلی بزرگ میل می کنه.&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt
